ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

24

مینویسم وپاک می کنم.دیگه نمی تونم دو نخ نازک رو به هم گره بزنم تا برسه به آسمون ریسمون به هم بافتن.نخها شاید نازک شدن خیلی.عین تارای عنکبوت...
به سال نودفکر میکنم.هیچی....،هشتاد ونه،هیچی.هشتاد وهشت،هیچی...همه اش که همینه.
next رومی زنم .پشت سر هم.اما همهء صفحه سفیده.گهگاهی اگر تصویری هم بیاد بیصداست و بریده بریده...هیچی نیست که بشه دید.
فراموشی وخاموشی.
................
اون دور دورا یه بچه میبینم که توی یه دشت بزرگ بزرگ زیر یه آسمون وسیع وسیع داره گلای صحرایی می چینه و سنگای رنگی جویبارو  جمع میکنه...
..............
من اما اینروزا نزدیکترین آرزوم شاید این باشه که گونه های خودمو ببوسم*
..............
صدای پاهای نانا رو میشنوم روی کف سرد خونه ،که از خواب بیدار شده و داره میدوه  که بیاد تو بغلم.من ماسک خنده ام (دلقکم)رو با یه سرعت باور نکردنی میگذارم رو صورتم وروزی از روزای سال نود و یک...

*از گوگل پلاس Mehrzad Mirzaei

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

23

به نظر من رای دادن به خواننده های تی وی پرشیا خیلی شرافتمندانه تراز رای دادن به نماینده های مجلسه .چون اینا بدون هیچ ادعا و وعده ای ،.....،اما اونا،باهزار دروغ-فقط برای ارضا حس پست پرستیشون یا پر کردن جیبهاشون-قراره قسمتی از تاریخ این سرزمین رو به گند بکشن.
به هر دلیلی در انتخابات شرکت کرده اید براتون متاسفم چون شما هم ،"همدست" به شمار میآیید

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

22


یادم میاد که... اونوقتا بهت گفتم این آدم داره مملکتو از اینی که هست خرابتر می کنه.من از هر کی که جایی کاره ای هست پرسیدم همینو گفته.با چشم خودمونم داریم می بینیم.این آدم یه دروغگو حقه بازه و اونهمه فیلم وصدا هم از دروغاش همه جا هست.دزدی نکرده بود اگه ،اونم کرد.اینهمه پول و هزینه که برا تبلیغات خودش کرد اسمش چی بود جز دزدی ؟از جیب من وتو تازه.تو گفتی :«ببین بیتا!من فقط اون چیزی رو که با چشم خودم می بینم باور می کنم.من چند سال بود یه کاری رو طراحی کرده بودم  ولی نمی ذاشتن کامل اجرا بشه .می گفتن بودجه نداریم.نمیشه.ولی"اون"تو سفرای استانیش همین که کارو دید کمک کرد اجرا بشه.خیلی کارای دیگه رو هم تو استان همینجوری راه انداخت...اصلا"هر وقت میاد اینجا همین جور کلی کارا روبراه میشه.».اونوقت من گیج شدم.موندم چی بگم.به آقای بابا گفتم اون حق داره.انقدر بهت ایمان داشتم که به شک افتادم.دوباره به طاهره زنگ زدم.اون یه چیز دیگه ای میگفت.اینکه نه تنها کاری انجام نشده،دستور داده بودن کاری که در دولت قبلی انجام شده به نام اونا بنویسن ودروغای دیگه.آقای بابا هم همینو می گفت و خیلیای دیگه.کار انجام میشه ؟کدوم کار؟چشمای خودمم یه چیز دیگه می دید...چرا چشم هر کدوممون یه چیزی می بینه؟

     بعد از انتخابات... با یه ایمیل خداحافظی برای همیشه باهات قهر شدم فکر می کردم شما بودید که باعث شدید اینهمه بلا سر ما بیارن.درست فکر می کردم. آقای بابا هی می گفت کارم غلطه.وبازم برای تو ایمیلای روشنگرانه می فرستاد.من میگفتم دستای همهءاونا خون آلوده.اونا خائنن.آقای بابا لبخند تمسخرآمیز میزد.مملکت روز به روز ویران تر و ویران تر و ویران تر شد.آقای بابا از اداره اومد بیرون.چون دیگه نمی تونست بمونه.حق التدرس دوقرونی من از اونی که میدادن و هر ترم چند قرونی اضافه میشد کمتر شد و دیگه هم اضافه نشد .البته مالیاتش بیشتر شد.از دو سه بار در ترم رسید به دوبار در سال .منم تصمیم دارم این کارو ول کنم و خصوصی درس بدم تا احساس حماقت کمتری بکنم.امیر رضا از ایران رفت.حمیدم دیگه برنگشت.دلار شد خدا تومن .تورم...بیکاری...ملتی که روز به روز دزدتر ودروغگوتر و ....زمینی که روز به روز مدفون تر میشه زیر اینهمه زباله...آسمونی که روز به روز سیاه تر میشه از دود...خونه هایی که روز به روز تاریکتر میشن...جنگلهایی که تنک تر میشن...رودخونه هایی که کم آب تر میشن و...و...و...وبدتر از همهءاینا، «آزادی»عزیز من که هر روز نحیفتر و زردتر و غمگینتر ..............

     تا چند ماه قبل...با مسیج هایی که همچنان با مهربونی ذاتیت می فرستادی دوباره یاد روزای دانشگاه رو زنده کردی.فکر میکردم حتما"تا حالا دیگه...چون یکبار یه مسیج داده بودی که حتی اگر در انتخابات من اشتباه انتخاب کرده باشم....

     تاچند هفته قبل... که عکستو با یه ظاهر شدیدا"عجیب تو اینترنت دیدم با نوشته هایی پر از آمارهایی که نشان ازموفقیت و پیشرفت امور زیر دستت می داد. مدیر کل سازمان....در ادامه گفت نسبت به سال قبل میزان...افزایش یافته.مطمئن بودم آدم بسیار توانمند و لایقی بودی و هستی.بهیچ عنوان شک ندارم.اما با چند مسیجی که باهات رد و بدل کردم،یقین    پیدا کردم دیگه اون کسی نیستی که منو با اون مغز تحلیلگرش شگفت زده می کرد.اون چیزی که برای من جالب بود قدرت استدلال و تفکری بود که حالا جاشو عوض کرده بود با اعتقادات عوض نشدنی به قول خودت! سایه میگه شاید اون راست می گه و ما عوض شدیم،....من برعکس طاهره ،از عوض شدن خودم ونه هیچکس دیگه نگران نیستم.فقط برای من عجیبه که چی به سر اون مغز تحلیلگر اومده که در جواب سوال های من جواب می ده:من....من....من.......؟!

     امروز... روز انتخابات مجلس خنده دار و مضحکه.من و مانا میشینیم توی خونه.خانوم دکتر همسایه گفت شوهرش رای میده چون میترسه قراردادش رو تمدید نکنن .دختر کوچولوشون می گفت اگه ما رای ندیم حراست میفهمه بابام بیچاره میشه.آقای بابا زیرکانه میگه اگه رای بده که بیچاره تر میشه.وزیر گوش من می گفت که حراست کاری با رای اینا نداره.خانم "ج"که همیشه یه چیزای دیگه می گفت حالا میگه ما هیچکسی رو قبول نداریم،رای سفید می دیم  که حضور و ...به آقای بابا میگم اینا انگار واقعا"اعتقاد دارن به این ...؟!پس چرا اینهمه انتقاد و اعتراض و...؟!میگه نه بابا.بحث "پست"ه.
وتو...؟!