ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

233

اگه خلاقیت سنج وجود داشت  درجهءخلاقیت این آقا انقدر بالا بود که شیشهء خلاقیت سنجو بشکنه...



از مجموعه ( بی تنها)

کمد لباس هایم را باز می کنم
پوست ها
پوستین هایم را نگاه می کنم
چقدر پوست عوض کرده ام این سال ها
چقدر پوست دریده ام
چقدر پوستین دوخته ام
در این پوست معلمم
کهنه شده ورنگ و رو رفته است
در این پوست شاعرم
به تنم زار می زند
خیلی وقت است نپوشیده امش
پوست کارگری ام هم پاره شده
پوست های زیادی دارم
پوستین های زیادی
چند دست پوست بره دارم
آنها را با دست خودم کنده ام
چقدر پوست گرگ
پوست گرگی هایم از همه شیک ترند
در طرح ها و رنگ های مختلف
خاکستری اش حرف ندارد
خیلی به من می آید
مخصوص قرارهای عاشقانه است
مال وقتی که به دیدار تو می آیم
در این پوست نمی گنجم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

232

ینی انقدر مهم بود که .......
خییییلی آفرین آقای مروارید....

به گزارش مشرق به نقل از دانا، محمدرضا مروارید استاندار جدید استان ایلام روز گذشته در نشست خبری خود با اصحاب رسانه که در محل سالن جلسات استانداری این استان برگزار شد، در پاسخ به سوالی در خصوص دیدگاهش نسبت به فتنه ۸۸ گفت: من حوادث سال ۸۸ را فتنه نمی دانم. 

وی بلافاصله خطاب به خبرنگاری که این سوال را پرسیده بود، اضافه کرد: هرکاری هم می خواهید بکنید 

231

چند روز قبل از عید غدیر تو مدرسهء نانا جشنشو گرفته بودن...از در کوچولوی مدرسه فقط یه مامان و بچه اش یا یه بابا و بچه اش یا راننده سرویس و یه بچه مدرسه ای،می تونن رد شن....مامانی که قبل از ورود من داشت بیرون می اومد به بچه اش می گفت :خوب اون جایزه ها فقط مال سید هاست...توراه محمّد ف رو دیدم که بلیط نمایشو نشونم داد که چون سید بود بهش داده بودن...بعضی بچه هام یه بسته های کادو پیچ شده دستشون بود و نانا و خیلیای دیگه یه سکهء پونصد تومنی که با روبانهای سبز و سرخابی!تزیین شده بود...
توراه نانا میپرسه:سید چیه؟
-مممم.....یه کم پیچیده اس... بذار واسه وقتی بزرگتر شدی*...
-خب منم می خوام سید باشم
-من نمی خوام باشم.
-من گفتم"من" می خوام سید باشم
-نمیشه...اونا پدر بزرگاشون امام بودن...اماما که بعضی وقتا براشون عزاداری میکننا...اونا رو میگم...
***
برای بابا و آبان تعریف می کنم و غر می زنم.بابا از نانا میپرسه :سید چیه؟.....نانا میگه:یه کم پیچیده اس...بابا میگه:ینی سیدا عربن....
***
شب که تلفنی با دوستش حرف میزنه ،میشنوم که میگه:نه ینی مامانت عربه...من میگم نه ...نگو...بابا بزرگای مامانش...نه خودِمامانش.

طفلک نانا...



*نمیخوام هنوز این چیزا رو بدونه...ولی معلم قرآنشون بد جور درگیرشون می کنه...بچه ام از صب تا شب داره آجرای طلایی که تو بهشت به خاطر سلام کردن و خاموش کردن چراغا و...نصیبش میشه می شماره...گفته تو بهشت هر چی که آرزوکنین یهویی جلو چشمتون ظاهر میشه...نانا میگه بهشت هست؟ من میگم:هر جا که خوب باشه...هر جا که تو دوستش داری و توش خوشحالی ...اما میفهمه که اونیکه معلمش کفته یه جای دیگه اس...برا آقای بابا که تعریف می کنم ،میگه خب چه اشکالی داره؟ میگم من نمی خوام...دوست دارم یاد بگیره وقتی زیادی مصرف کنیم منابع انرژی تموم میشن....عوض جواب دادن ،با خنده میگه چه قدر خوشحال شدم که زورت به معلم قرآنش نمی رسه...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

230

بهترین بهانهءممکن به دستم افتاده بود...براش زحمتم کشیده بودم.تو یه روز بارونی،صب زود بیدار شدن و زیر بارون رفتن به سمت کلاسی که می دونی خالیه و غرغر کردن سر کارمندای از همه جا بیخبر(طبق معمول)....همه چی خیلی خوب پیش رفت و "بهانه" ،جور شد...
        امروز،آقای مدیر گروه با زیرکی و هوش همیشگیش،با یه تلفن ناقابل و یک عذرخواهی بلند بالا،چنان همهءکاسه کوزهءمنو ریخت به هم که بیا و تماشا کن......
        کاری کرد که امروز خودمم به خودم بگم:خجالت آوره!...واسه خاطر پول می خوای  ول کنی؟!
        (اگه به خصوص آبان بفهمه که همین یه خط آخر رو نوشته ام پوست از سرم می کنه..ترم بعد قرار شده بود دیگه نمونم...به این آسونی خر میشم من....)

229

ارتباط دانشجو و مثلا" استاد ،خوب نیست،چون همیشه باید سخت و جدی بمونه و من نمی تونم با بعضیاشون دوست بشم.اگر چه که در اینمورد با ساختار شکنیهام حال همکار و مدیر گروهمون رو گرفته ام اما هنوز برام کمه...
دوست ندارم که اینطوریه ولی هست:بعضی دانشجوها رو زیادتر دوست دارم...خیلی زیادتر....یکیشون این دختر اصفهانیه اس...معرکه اس...اصن همونی که همیشه میگم...تو ایران هیچکس به اندازهء اصفهانی ها "آدم" نیست...
آقای بابا میگه:اِ!اون اصفهانی قبلیه رو یادت نیست که...
هیشکی متوجه نمیشه وقتی میگم "آدم" ینی چی...خوب این آدمِ خوبه اون آدمِ بد...نمی گم خوبن...میگم بیشتر آدمن
اگه بلد بودم یه کتاب در مورد اصفهانیا می نوشتم...

دوست داشتم میرفتم خونه شون و باباشو میدیدم که با دخترش تا 4 صب بیدار نشسته بود یه نقاشی کشیده بود و یه امضائ معرکه هم زیرش گذاشته بود...وگفته بود حالا استادت باید برای منم یه آفرین می نویسه...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

228

       اون روز که رفتیم خونهء  بالا بلندان ،همون روزی که از اون جادهه رفتیم که پر بود از اکالیپتوس ،همون روز که دیدیم شهر اونام داره با آپارتمان خراب میشه و یکی از اون آپارتمانها همونی بود که من و آقای بابا براش طراحی کرده بودیم و آقای بالا بلند چه قدر ذوقش رو میکرد و یه مستطیل به رنگ آبی با طرح چشم اون بالا آویزون کرده بود که خونهه چش نخوره و راست می گفت که خوب بود؛همون روز،آقای بالا بلند به آبان گفت:هر کاری که می خوای بکنی ،اول پول رو در نظر بگیر...پول خیلی مهمه...حرف اول و آخرو می زنه...
       بابا همیشه برعکس اینو می گفت...چند وقت پیشم که با مریم حرف می زدم ،گفت:ما که مث اونا تربیت نشدیم...ما اینطور یاد گرفتیم که پول ارزش نیست.که براش ارزش قائل نباشیم...ما کتاب خوندیم...کتابا اینو می گفتن...
(پول ...پول...پول ...شما فقط راجع به پول حرف می زنید(اینو همین الآن یه هنرپیشه -لابد در هماهنگی با نوشتهء من تو تلویزیون گفت))
$$$$
تعادل داشتن خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی سخته...وبه نظرم بزرگترین ومهمترین مهارت زندگی یه آدم و حتی بشره....البته هم آقای بالا بلند هم بابا رفتاری کاملا"مطابق با حرفشون ندارن...آقای بالا بلند با اونهمه فرهیختگی حتی یه کم متعجبم کرد...با این حال این قضیه پیچیده تر ز اونه که در موردش حکم صادر کنم

227

آن روز او حواسش خوب جمع بود وحتی برای آینده اش هم برنامه می ریخت.دلش نمی خواست با مراسم مذهبی دفنش کنند.اول فکر کردم که زنک جهود از خدا می ترسد وبه همین دلیل نمی خواهد با مراسم دفن شود،چون امیدوار است که این جوری بتواند از دست خدا در برود.................................فکر می کنم وقتی رزا خانم حواسش جمع بود،دلش می خواست برای همیشه بمیرد،نه آن جوری که بعد از مرگش هم باز کارهایی بکند.
***
دلم به حال این آقای شارمت می سوخت؛چون می دیدم که او هم ،با وجود بیمه های اجتماعی ،هیچ کس و هیچ چیز ندارد.فکر می کنم چیزهایی که خیلی مورد احتیاج هستند اغلب وجود ندارند.پیرها تقصیری نکرده اند که آخر سر به زوال می افتند.من چندان دل خوشی از این قانون طبیعت ندارم.شنیدن حرفهای آقای شارمت در مورد قطارها وایستگاه ها و ساعت حرکت قطارها،خودش چیزی بود.مثل اینکه هنوز امیدوار بود قطار خوبی سوار شود ودر ساعت مناسبی حرکت کند وخودش را نجات دهد،در حالیکه خوب می دانست که به مقصد رسیده وکاری جز پیاده شدن برایش نمانده.
***
...همه می دانستند که سقط شدن در بیمارستان امکان ندارد.حتی اگر آدم را زیر شکنجه هم بگذارند،باز قادرند به زور نگهمان دارند وحتی اگر کمی گوشت به تنمان مانده باشد،بهمان سوزن می زنند،چون طب باید حرف آخرش را بزند وباید تا آخرین لحظه بر علیه ارادهءخداوند بجنگد...
***
-نه هنوز.بایدبرویم به اسرائیل،یادتان هست؟
     مغزش داشت دوباره به کار می افتاد،چون پیش آدم های پیر ،قوی ترین چیز خاطرات است......
-مومو کمکم کن....
     برایم سخت بود که لباسی تنش کنم،وتازه دلش می خواست که خودش را خوشگل هم بکند و وقتی آرایش می کرد،باید آیینه را برایش می گرفتم.نمی فهمیدم چرا خودش را می خواست اینهمه بسازد.به هر حال زنانگی چیزی ست که نمی شود در موردش بحث کرد.
(از زندگی پیش رو/رومن گاری)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

زندگی پیش رو/رومن گاری/لیلی گلستان

مومو یه بچه اس...واین داستان بیشتر از هر چیزی مربوط میشه به رابطهءیک پسر بچه و یک زن(یک جور مادر)واحساسات اون بچه نسبت به رزا خانم...اگرچه که رزا خانم یهودیه (ومحمد مسلمون)...ویه وقتی شغل ناجوری داشته...وجوون و زیبا نیست.ویکی از چیزایی که ویژه ء بچه هاست،همینه...
        کتاب جالبی بود اگر چه غم انگیز...این روزا کسی پایان خوش رو برای داستانها نمی پسنده ...اما من پایان های خوب رو دوست دارم...پایان داستان خوب بود...شاید اگر "مومو"هم آخر داستان می مرد،شیرینتر بود ،اگر چه مطمئن نیستم  یه بچهءعرب کاملا"بی کس وکار که قراره به وسیلهءاروپاییهای "خیلی خوب"حمایت بشه،سختیهاش همچنان ادامه داشته باشن.پس پایان رو خوب تلقی میکنم...
        بیشتر از همه ی عمرم بچه ها رو فهمیده ام...چون <یه پسر بچه دارم...یه جایی ،یادم نیست کجا،یه نفر از یه بچهءشیطون نوشته بود که تو یه جمع در حالیکه زل زده بوده تو چشمای نویسنده.....همون موقع فهمیدم که چه اشتباهی کرده بود...تو وجود هیچ بچه ای شرارت نیست...بچه ها برای کسی که دوست دارن شرایط تعریف نمی کنن ودرعوض دوست داشتنشون هیچی نمی خوان....اما آرزو دارن که هیشه تو قلبت باشن وبرای به دست آوردنش هیچ جور اصرار نمی کنن...چون بلد نیستن...مث حیوونا...بچه ها خیلی شبیه حیوون ها هستن...ترس ما از بعضیاشون عین ترسمون از یه سگ یا گربه اس>وچون <بچه های موسسهء مستر لمون ومیس چری رو دیدم و داستانشونو شنیدم...داستان آدمایی که سنشون بالا میره وبزرگ و بزرگتر میشن اما روحشون "کودک"باقی میمونه>
        دیشب کارت تبریک نوروزی که با نقاشی بچه هاشون درست شده رو به نانا نشون دارم و گفتم اینو همون بچه هایی کشیدن که هفتهءپیش نمایششونو دیدی...می دونی که اونا برای همیشه بچه می مونن؟...گفت کاش منم بچه می موندم...وحشت کردم وناخودآگاه گفتم "نه"(حالا یاد ناتالیا و کتاب فضیلتهای ناچیزش افتادم...اگرچه "کودکی"یک فضیلت محسوب نمیشه...اما آیا یه "موهبت" به حساب نمیاد؟چه قدر مطمئنیم که این موهبت خوب نیست و چقدر ممکنه اشتباه کنیم)

        +امروز تو صفحهء پلاس آقای دشتی یه جمله دیدم از "آرزوی حیوان بودن"و کسی از دوستاشون حیوان بودن رو مقابل انسانیت گذاشته بود...من اما اون حیوان رو مقابل بزرگسالی و آرزوهای دور و درازش دیدم.نفهمیدم نظر خودشون چی بود؟

       +عکس را عقب برد،بعد جلو آورد،وبالاخره حتما"چیزی دید،چون لبخند زد.اشک به چشمانش آمد،اما این دلیل به خصوصی نداشت و فقط شاید به خاطر پیریش بود.پیرها نمی توانند جلوی ریختن اشکشان را بگیرند.
-میبینید رزا خانم قبل از این ماجراها چه خوشگل بوده؟شما دوتا باید با هم عروسی کنید.البته می دانم،اما می توانید برای اینکه همیشه به یادش داشته باشید،به عکسش نگاه کنید.
-محمد کوچولو،شاید اگر پنجاه سال پیش می شناختمش،باهاش عروسی می کردم.
-در مدت پنجاه سال حتما"از هم زده می شدید.حالا حتی نمی توانید همدیگر را درست ببینید تا از هم بدتان بیاید.حتی وقتش را هم نخواهید داشت.
روبروی فنجان قهوه اش نشسته بود.دستش را روی کتاب ویکتور هوگو گذاشته بودوبه نظر خوشحال می آمد،چون از آن مردهایی بود که از دنیا زیاد طلبکار نیستند.
-محمد کوچولو،حتی اگر ازم بر می آمد عروسی کنم،نمی توانستم با یک یهودی عروسی کنم.
-آقای هامیل!او دیگر نه یهودی ست،نه چیز دیگر.فقط همه جایش درد می کند وشما هم آنقدر پیر شده اید که دیگر نوبت خداست که فکرتان باشد.برای دیدن خدا حتی به مکه هم رفتید،حالا دیگر نوبت اوست که کاری بکند....(ص110....کلی از صفحات کتاب رو تا زده ام....از بس که "عالی" بودن...)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

225

دخترای موسوی و رهنورد رو یه لات بی سروپا اذیت کرده.....حالا با این گندی که زده ان،میخوان چیکار کنن؟
هیچی؟مث همیشه؟روحانی که نمیتونه به روی خودشم نیاره.مجبوره جواب بده...
حال یه عالمه آدم امشب گرفته اس مث من و آقای بابا...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

224

به بچه های 5-6 ساله ی مردم میگن:
         گفته دوتا فرشته روی دو تا شونهءشما هستن.یکی بد ،یکی خوب...اگه کارای خوب کنید ،خوبه صورتتون رو میبوسه،اگه کارای بد،....(نمیشنوم)میپرسم چی؟گفته اگه کار بد کنید چی میشه؟میگه :اون بَده.....(نمی شنوم)میپرسم چیکار میکنه؟بُلن ترمیگه بَده می بوسدمون(خدا رو شکر.اگه میشد میگفتن روشونه تون خرابکاری میکنه)
        گفته:اگه شما اول سلام کنید،شصت تا آجر طلا تو بهشت براتون کنار میذارن و اگه دوم ،یک دونه...(خب یه دونه که بهتره.با اینهمه سلامی که ما می کنیم،دیگه تمام خونه و باغ و دم و دستگاه بهشتمون الآن پر شده از پاره آجر....)
         ***
        بعید می دونم گفتن چیزهایی که بچه های این سنی، با حواسشون قادر به درکش نیستن،درست باشه خانم معلم!منم درک نمیکنم که بوسهءیه فرشتهء خوب چه مدل ِ لذتیه و ....اونیکی چه دردی داره؟
       البته که برای درک بعضی چیزها به حواس نیازی نیست....مثلا"برای پی بردن به فهم و دانش شما...
   

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

223

باهار مسیج زده که ماهی دو شب میره پیش مامان...هیچ خبری نمی تونست اینهمه خوب باشه...

222

نه ...نه...نه اصرار نکن...امروز اصلا"...امروز همه اش مال کار خونه اس...این چایی که تموم شه ،باید برم...اومدم برای روشن کردن یه موزیک فقط...یا مثلا" نیمرخ:
https://soundcloud.com/hani6/track-6

(متن نیمرخ خیلی قشنگه اما کامنتای زیرش بدن)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

221

آدمها مثل سرزمین ها هستند...بعضی آفتابی اند و بعضی ابری ... بعضییخزده و سرد ،بعضی گرم وسوزان،برخی کویری..برخی دریایی...برخی کوهستانی...برخی صخره ای...برخی مردابی...برخی دشت...برخی خلوت وساکت،برخی شلوغ وپررفت و آمد...بعضی بزرگ...بعضی کوچک...(بعضی خوبه یا برخی؟)

***

 آدمها مثل سرزمین ها هستند... بعضی سرزمینها دیگران را به خود راه نمیدهند...رفت وآمدها راکنترل می کنند...مراقبند ونگران از جاسوسی ،از دشمنی...مرزها را می بندند...مرزهای بعضی اما زیاد جدی نیستند.در بعضیها  قانون ودربعضی هرج و مرج حا کم است.قانونهای بعضی سختگیرانه و بعضی سهلگیرانه ترند...دربعضی سرزمینها مذهب حاکم است در بعضی اخلاق، دربعضی لذت،در بعضی شادی...گاهی سرزمینها حقوق یکدیگر را به رسمیت نمیشناسند.گاهی به هم حمله می کنند...گاهی از مرزها میگذرند...

***

       آدمها مثل سرزمین ها هستند...گاهی از سرزمینی عبور می کنیم،گاهی در سرزمینی می مانیم،گاهی سرزمینی را دوست داریم ودر آن ساکن میشویم،گاهی دوستش نداریم و از آن دور می شویم...گاهی به سرزمینی سفر میکنیم وخاطرهءآن را همیشه با خود داریم وگاهی دلتنگش میشویم ...گاهی از سرزمینی می گریزیم وگاهی به سرزمینی پناه میبریم... در بعضی سرزمینها احساس امنیت میکنیم، در بعضی میترسیم....
.

***

    هر سرزمینی باید آزاد باشد  ،اما گاهی نیست...

      امروز از صب ...یا شاید دیشب گرما باریده از آسمون...ترسناک بودخیلی...
      

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

Charlotte Gainsbourg




چون روابط همیشه مبهمند
و من موفق به ارتباط برقرار کردن نمی شم
وچون مدام خودم رو سرزنش می کنم
حتی جاهاییکه تقصیر من نیست
هر ناکامی منو بیشتر و بیشتر از خودم دور می کنه
از خودم،از بچه هام واز تو
به همین دلایل
و خیلی دلایل ناشناختهءدیگه...
(جمله هایی از فیلم I am not there)
Because relations are always ambiguous and I continually fail to communicate
Because I continue to blame myself even when I'm not to blame;
Because each failing has made me more remote from myself, from my babies and from you;
For all these reasons and many more still unknown,
I must listen, I must look around more than ever

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

219

نانا با مدرسه اش دوست شد اما امشب قبل از خوابیدنش گفت که یه فکرایی می کنه که ازشون می ترسه...اینکه تومدرسه ،بچه ها عوض نشن،اما بقیه عوض بشن...پرسیدم ینی چی که عوض بشن؟...گفت مث تو فیلما که آدما یه دفه مث آدم آهنی میشن(فک کنم میترسه بگه زامبی)...بنظرم که همینجوریشم معلماشون شکل زامبی ها هستن...تازه من فقط با ماسک خنده دیدمشون.
      میدونم که مشکل از ناناست اما نمیدونم چه جوریه که بعضی بچه ها اینهمه نترس و قوی هستن ومی دونن که چیا رو باید باور کنن.درواقع نمیدونم اشتباه من کجا بوده...
      امروز جاوید -که کیک رو هل میده تو دهنش-به معلم زبان گفته:خانم "د"(معلم خودشون)از شمام وحشی تره...واون خندیده خدا رو شکر...با اون ابروهای اخمو که واسه خودش ساخته چه جور می خنده!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

217

فکر نمی کنم تو همهء عمرم تونسته باشم دوازده ساعت متوالی،....نه هشت ساعت...خونه داری کرده باشم...حتی کمتر...بعد چون این مورد جز "نتوانستنها"م به شمار میره میگم:خوب چه معنی داره اصلا"؟یا به قول نانا :"معنیش چی میشه؟"اینکه آدم از صب تا شب از یه خونه نگهداری کنه که تمیز باشه و مرتب ...
      اما این پیشنهاد دیگه مربوط نمیشه به نتوانستهای من... بلکه مربوطه به دست درد خانم سین که یه معلمه(تازه ورزش-فک کن) و فقط دوتا بچه داره،یکی دو سال از من همه اش بزرگتره وتا همین دور و برا(زمانی) هم خونه داری کرده ،هم بچه داری(سه تا)،هم معلمی،هم آشپزی،هم مهمون داری،هم......وبسیارم خوشحاله که یه حقوق داشته که باعث شده با شوهرش سر پول زیاد بگو مگو نداشته باشن ...
     من میگم غیر از معلمی،این خانوم ،چند تا شغل دیگه ام داشته که بابتشون ،"دست درد"دریافت کرده...چرا بعضیا انقدر کودنن که معنی این حرف ساده رو نمیفهمن؟ بیشتر،خانوما رو میگما....

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

216

«شما چرا نمی خندید آقا؟ بخندید،وبه ما نشان بدهید که جناب عقل،لباسی از شادمانی به تن دارد.»
(آخرین سطر از آخرین نامهءمحمد عزیز به....تا اینجا)

فکر می کنم در حال حاضر ،کامل ترین آدم روی زمینه و عجیبه که دوستش دارم اینهمه (کامل ها رو دوستشون ندارم)
روحم اغراق میکنه ،اما نه از نوع باب اسفنجیش...یه کم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

215

خرس کوچولو با نانا میره تا دم مدرسه وواسه برگشتنم باید تو ماشین باشه.وقتی می خواد پیاده شه اگه وقت باشه کمربندشم میبنده....حالا من تو طول روز با یه خرس کوچولو(تدی)این ور اونور میرم....امروز آقای بابا رسوندش و بعدش «خرس کوچولو» رو آورد خونه تا ظهر من با خودم ببرمش...امروز خرس کوچولو به بغل رفتم تو پارکینگ ؛متاسفانه پسر یکی از همسایه هام-که متاسفانه خیلی ام کنجکاوه-اونجا بود ... در ماشین رو باز کردم نشوندمش رو صندلی و بعد خودم رفتم سوار شدم...اگه کمربندشم می بستم،خودِ «مستربین» شده بودم...
***
امسال یه دانشجو از ولایت خودمون دارم...فقط یک بارچند سال پیش این اتفاق افتاده بود...اون یکی پسر بود...
تا اینجا زیاد به دلم ننشسته.نه...اصلا"...زیاد حرف زد.نزدیک گوشم...تقریبا" پچ،پچ میکرد..اما هیچکدومش خوب نبود.پُز بود وادعا...یه گیلان غربی ام  دارم که اونو خیلی دوست دارم...خوندن و نوشتنِ کردیِ کردستانیا رو یاد گرفته و خودش مدل کرمانشاهیا حرف می زنه...به منم میگه که خیلی ازم دلخور میشه که میگم کردیِ ایلام به قشنگی کردستان نیست...یک جفت چشم عسلی بزرگ داره که طبق معمول ،همونا رو تو صورتش دیدم و یادم موند... قیافهء آرومی نداره و به شیطونا می خوره...اما آرومه...فکر می کنم یه عالمه هیجان رو داره کنترل می کنه...

پی نوشت:الکی گفته بود...اهل ایلام نبود...گمون نکنم پاشم به ایلام رسیده باشه.خنگ بودم که نفهمیدم.متانت وفروتنی ایلامیا رو نداره...اگر چه من نسل جدید ایلام رو نمیشناسم!...لره وگمونم نه لر خوبی...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

214

چشمام میخواستن بسته باشن .ونه از خستگی .از اونهمه فشاری که مغزم توی چند ساعت متوالی تحمل کرده بود.می ایستادم یه کم می بستمشون و دوباره راه می افتادم.بی اثر بود...فکر می کردم نزدیک یه سکته باشم...توی یه حال گیج و منگی رسیدم به کلاس...چقدر خوشحال شدم که فقط 7-8 نفر اومده بودن...گفتم زودی تعطیل می کنم میرم..نمیدونم چقدر طول کشید...شاید به اندازهء همون سلام احوالپرسی و خوش و بش اولش...خوبِ خوب شده بودم...براشون گفتم که حالمو خوب کردن..."سین"گفت که مامانش معلمه تو روستاها و...گفت که مث منه...دلم نمی خواست کلاس تعطیل بشه...
ولی عجب پاییزی شد!قبلنا اینجوری نبود انگار!انگار باهامون لجبازی می کنی...انگار دوست داری اشکمونو در بیاری...

آنا گاوالدا

به آدم هایی که زندگی احساسی برایشان در درجهء دوم اهمیت قرار دارد،به گونه ای رشک می برم،آنان شاهان این دنیایند؛شاهانی رویین تن.
شروع می کنم به:«دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»

213

باید با مدرسهء نانا بجنگم...با معلماش،معاوناش...باید با خودم که میخواد نجنگم ،بجنگم...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

212

میرا،کریستوفرفرانک،لیلی گلستان
میترسونه،...
فکر میکنی شاید یه اصلاح شده باشی...بخصوص خنده های همیشگی...نقابهایی که باصورتها یکی میشن...طنز و شادی...شرکت در اجتماع...پرهیز از تنهابودن....پرهیز از زوج بودن...خیلی از این چیزا تو دنیای امروز مام اتفاق می افتن...مثلا" همون تنهاییه...وقتی بخوای ارتباطت رو کمتر کنی،میشی بیمار...
***
بیشتر از همه به من می گفت(شاید  نه به دیگران) این بود که «حق با توئه... به حرفای بقیه توجه نکن»

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

211

زندگی همه جا اینهمه نگرانی داره؟!همه جا باید نگران حماقت و نفهمی دیگران و خودت باشی؟اگه کسی داستانِ شهرزاد رو از وبلاگ باباش خونده باشه،فکرای من به نظرش لوس و مسخره اس...وبهش حق می دم...اما همهءبچه ها کم و بیش مث شهرزادن...نمیشه فهمید درونشون چه خبره...نمی تون یا نمی خوان بگن..حتی نانا...این چند روزه چند بار بغض سنگین نانا رو دیده باشم خوبه؟...تلاششو برای فرو بردن بغض؟ش...واشکایی که از بس تند تند چشماشو پاک میکنه فرو نمیریزن اما چشماشو خیس می کنن...وحالام که مدرسه براش شده یه کابوس و تمام سعیشو می کنه که هر چه دیرتر برسه و هر چه زودتر برگرده...
***
دیروز جلسه برای آشنایی با معلمها بود...در حدی رنگ و روغن کاری شده که انگار ماشین عروس پشت در مدرسه منتظره...با دیدن اون وضع ولبخندهای دروغین تصنعی وحشتناکشون،فوری فهمیدم که ثبت نامش اینجا چه اشتباه بزرگی بود...آدمای این شکلی آرامش کمتری دارن...فقط مدیرشون ظاهر و باطنش مث آدمیزاد بود...رفتم از ماجرای دیشب نانا گفتم...از اینکه مشاور مدرسه!گفته بوده که با آی پدش تو خونهء همه رو میبینه و اگه کسی کار بدی کنه پستونک تو دهنش میذاره...از اینکه صدای فریاد معلمشو تو روز هفتم مهر-به این دلیل که یه بچه پرده رو کنار زد- از تو حیاط شنیدم ...و اینکه بچه ها از فریادی که سر کس دیگه ای کشیده بشه هم میترسن...قول داد که پیگیری کنه...