ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

گفته بودم من یه کم عقب مونده هستم...یه جورایی یعنی...از یه نظرایی ینی...مثلا" تا دبیرستان،بچه بازی در میاوردم و بازیگوشی می کردم(چقدر باهار از دستم حرص می خورد).بالاتر از ابتدایی بودم که فوتبال دستی خریدم...یه مدتی تمبر جمع می کردم...یک عالمه لوازم التحریر...خلاصه ولخرجی مث یه بچه.بد بوده و هست...
   نوار قصه هام سالها منو مشغول خودشون کرده بودن...سوپر اسکوپ ،زنگ تفریح ،علیمردان،زبون دراز...
   اما این یکی از بچه بازیایی بود که بعدها به دردم خوردن.بعدها ترانه هاشونو واسه آبان و آقای بابا میخوندم .حتی بعضیاشونو دوباره پیدا کردم و واسه آبان خریدم.مث زیون دراز...وبعدها برای نانا هم میگذاشتیم که بشنوه و بخوابه...
   حالا ،آقای بابا رفته یه دی وی دی گیر آورده که پره از اون قصه ها.البته خیلیاشونم نیستن....بعضیاشونو شنیده بودم و بعضیاش جدیدن.امشب نوبت "شاپرک خانوم "شد.نشنیده بودمش...عجیبترین قصه بین نوار قصه ها...خدا رو شکر که نانا وسطش خوابش برد.وقتی خواستم واسه آبان تعریفش کنم ،نتونستم چون اگه میگفتم،گریه میکردم...خیلی ام قشنگ اجرا شده بود.صداها عالی بودن و با احساس اجرا می کردن.صدای شهرقصه ای ها هم بود.
***
-شما میخواین منو بخورین؟
پس ینی من دیگه آ فتابو نمی بینم؟
-تقصیر من نیست کوچولو!
-گلا رو؟درختا رو؟
-اما تو واقعا" زیبایی..!
-باغ رو.برگا رو؟
-خیلی.خیلی زیبایی!
-آفتاب.آفتاب.
-صبر کن...شاید یه راهی باشه
-چی؟
-تو این انباری پراز مورچه و مگس و از اینجور چیزاس اما..........................................
-آخه من چه جوری دلم می.....................................
-
-من اونجا توی باغ یه کاری دارم.شاید یه کسی منتظرمه.یادم نیست.
-آره.آره کوچولو!باغ .آفتاب..
-من با آفتاب یه کاری دارم.
-درخت.گل
-من یه جا دعوت دارم.
-مهمونی
-من با آفتاب یه کاری دارم.من با آفتاب یه کاری دارم.

پ.ن:اینو الآن دیدم:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86_%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF
دلم برای بیژن مفید تنگه...
اینو ببینید:
جایگاه خاکسپاریفعلا خاکسترش در بانکی در لوس آنجلس نگهداری می‌شود

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۵, شنبه

274

قبل از همه ناخونای کوتاهمو لاک نارنجی می زنم...بعد موهامو نارنجی می کنم.بعد میرم پنج تا پاکتِ کاغذِ گرافی از آقای شکلات فروش می خرم و شروع میکنم به کشیدن و نوشتن...
بعدشم ...حالا اولیو به یه جایی برسونم...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

273

داستان تدریس من ،یه داستان خنده دار ترحم برانگیز وباور نکردنی شده...اینکه من اینهمه با این آقای مدیر گروه که چندین سال بعد از من فارغ التحصیل شده و چندین سال بعد من اومده اینجا داره درس میده اینقدر رو دربایستی داشته باشم ،که نتونم بگم :نه.نمیام.تمام.
امسال دست به دامن خانم کاف شدم.گفتم بخاطر اینهمه سال همکاریِ خوب باید این کارو برام بکنه.بهش گفتم گاهی شبا از دست دانشکده خوابم نمیبره و گریه میکنم...گفتم که ترم قبلم رو حرف خودش حساب کرده بودم که گفته پدر آقامدیر بستریه و...
گفت که میترسه که اگه یه ترم نیام ،دیگه نیام ولی قول دادم که اینطور نشه ...کی باور میکنه که برای همچین چیزی دارم اینهمه منت زمین و زمان رو میذارم رو سر خودم...خلاصه که راضی شد...وقتی خبرشو بهم داد،بهش گفتم شیرینی داره.خدا می دونه خودش چقدر منت سرم گذاشت که به چه سختی برنامه رو درست کرده و من با شرمندگی زمینو نگاه می کردم و عذرخواهی می کردم و قول جبران می دادم...
خیال نمی کنم همه اش تقصیر بی عرضگی من باشه ...اصل قضیه اخلاق ویژهء آقا مدیره و خوبی وادب بی اندازه اش...
حالا برای این شش ماه نگرانم...که چیکار می خوام بکنم...که حرومش نکنم...

پاسخ کامنت باران(فیلتر شکنم کار نمیکنه):برو مرد حسابی!...الکی نگو!...به این میگن نگرانی!؟
لبخندش شکل تو بود...من خیلی دوستش دارم به تلافی اینکه شب سکوت کویر رو هیچ حالیم نمیشدتو اونهمه دوسش داشتی...چیه این موسیقی ستنی شما...!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

Justina - The Doll OFFICIAL VIDEO HD

https://www.youtube.com/watch?v=W84DOutAacM

صب داشتم فکر میکردم حتی یک مورد از اینهمه خواننده جدید و قدیمی ،ببین یک کدومشون شهامتشو دارن که خودشونو پشت اونهمه ادا اصول و رنگ و روغن زشت جا نذارن...روز به روزم بدتر میشن...خواننده های زن رو میگم...که همونوقت یه ویدئو از جاستینا(the doll) پخش شد...برای اولین بار  بود در واقع..کاش همینجور بمونه...
***
شب،وسط چش درد و سر درد به این فکر میکردم که حالا یه موردی که در موردش متعادل فکر میکنم،هیچ جایی تو این دنیا نداره...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

درست تو روزایی که داشتم "دیروزهای ما" رو می خوندم:

تابستان:دلم گرفته ای دوست ؛
هوای گریه با من

تابستان:اینروزا چقدر دلم هواتو کرده!کاش میشد برگردیم به بچگیامون....(پاک شده بود.دوباره هرچیشو یادم مونده بود نوشتم)

بی تا:زمان مث یه سیل مهیب وسریع میره و با خودش همه چی رو می بره.کاش اقلا" یه کم نزدیکتر بودیم...

(ینی محض رضای خدا،تا  شعاع 400 کیلومتری حتی یکی از دوستای بچگی،دبستان و دبیرستان و حتی دانشگاهیم نیست)

دیروزهای ما

لابد چون ساده مینویسه...لابد چون اندازه ی سواد من مینویسه...شایدم چون داستانهاش ماجرای از دست دادنه...واینو عین زندگی می گه...زندگی که مث آب خوردن در یک زمان کوچیک نابود میکنه .اونم همینجور بی شاخ و برگ از یه لحظه می گه که تو از دست می دی...یه دوست رو ...یه فرزندو...یه خونه رو...یه سعادتو...بدون هیچ رمز و رازی...بدون کنایه و استعاره...اینا خوبیش نیستن لابد،که پررمز و راز نیستن و قرار نیست چیزی کشف بشه تو نوشته هاش.
وقتی می خونمش انگار دارم خاطراتمو می خونم...انگار زندگی خودمو مرور میکنم،در حالیکه هیچکدوم از جاهایی که اون ازشون نوشته رو حتی به خوابم ندیدم،اسمها و مکانها و زمان ها هم،همه ناآشنا:
***

            "....وقتی چنزورنا به بستر باز می آمد آنا هفت پادشاه را هم به خواب دیده بود،ولی چنزورنا بلد نبود بی سر و صدا به بستر برود و آنقدر در کمدها را باز و بسته می کرد و کفش و لباسهایش را به اطراف می انداخت که آنا از خواب می پرید.پیژامایش را می پوشید و در حالیکه فنرهای تختخواب زیر تنش به صدا در می آمد به بستر می آمد.می گفت دوستی عزیزتر از چوزپهءبرزگر در زندگی نمی شناسد.البته پدر آنا هم از دوستان بسیار عزیزش بود ولی سر کتاب خاطرات با هم دعوایشان شده بود.پدر کتاب را برای مطالعه و نظرخواهی به او داده بود واو که نمی توانست به بهترین دوستش دروغ بگوید کتاب را مهمل خوانده بود.به خاطر همین موضوع با هم شاخ به شاخ شده وحرفهایی به هم نسبت داده بودند که دیگر نتوانسته بودند از خاطر ببرندو به ایپولیتو نیز حرفهایی گفته بود که دیگر نمی توانست پس بگیرد،نمی دانست به او چه گفته است ولی می دانست که او را عمدا"رنجانده است.هنوز ایپولیتو را زیر آلاچیق «باغ آلبالو»میبیند که دارد با گوش های سگ ور می رود،چنزورنا خیلی او را تحقیر کرده بود،ولی پس از مرگ او دیگر هرگز نمی تواند آنچه را به او گفته است پس بگیرد،برای همین دیگر نمی خواهد کسی را تحقیر کند ویا برنجاند...."

            "....تصمیم داشت بزودی روزنامه را رها کند و برای همیشه به شهر خودشان بازگردد،زیرا او نمی تواند روزنامه ی رسمی منتشر کند.انتشار روزنامه ی مخفی آسان است ولی او از پس انتشار روزنامهءعلنی برنمیآید.انتشار روزنامهءمخفی چقدر آسان ودرعین حال دلپذیر است،اما از پس روزنامه های علنی که باید هر روز سر ساعت معینی ،بدون ترس ودلهره منتشر شوند بر نمی آید.........اما ترس و دلهره به طور حیرت آوری،عوض واژه های مبتذل،کلمات حقیقی را از عمق وجود انسان بیرون می کشد...."

         ".....چنزورنا برای سرباز آلمانی تعریف کرد که چندی قبل چیزی نمانده بود بر اثر بیماری حصبه بمیرد.ولی آنقدر به بیماری فکر کرده بود تا خودش خوب شده بود.او وقتی میخواهد از شر چیزی خلاص شود،خیلی به آن چیز می اندیشد.بارها به سرش زده بود تا با زنان مختلف ازدواج کندوخیلی به آنها اندیشیده بود ولی سرانجام درست با کسی ازدواج کرده بود که هرگز فکرش را نمی کرد..."
***

مکالمه ای توی داستان اون شکلی که تو رمانهای دیگه هست ،وجود نداره...وهر مکالمه ای که شروع میشه به سرعت تبدیل میشه به قسمتی از داستان...اون خودش هیچ نظری نمیده...فقط تو همون مکالماتی که جور خاصی داستان رو میسازن،نظر شخصیتهاش رو میگه...
خیلی داستانهاشو دوست دارم...بی اندازه...و کاش یه عالمه کتاب دیگه ازش داشتم که بخونم و کاش اونوقتا تو دانشگاه -که میشد -واحد زبان ایتالیایی رو می گرفتم...شاید میتونستم کتابهاشو به زبون اصلیش بخونم...آقای بابا می گفت که ایتالیایی خیلی ساده بوده...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

پیغام ماهی ها/2

     «سین»:
بیتا! با... فریبمان داد.
     تجربه میوه ای ست که بعد از گندیدن قابل چیدن است.
     به"شین" میگم دور میدان انقلاب میشه همان حس را داشت .این امتیاز را دارم که مردم خودشانند ورنگ عوض نکرده اند ولی افسوس .
     بی ادبی به هیچکار نیاید کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق تا دمی چند که مانده است غنیمت شمرند .
     رفتار گروهی اجازه تفکر نمی دهد ؛بهمین دلیل بی اختیار همه شعار را تکرار می کنند و شعور نابود میشود.الو الو شعار نیه...دلت نمیسوزه؟می رویم خدا را در لابلای سنگ وآهن در فاصله دور ،در قلب جهان اسلام(آنجا که زنان هنوز حق رای رانندگی .....ندارند بیابیم و بعد دستمان که چون جیبمان شد برمیگردم.دوباره.سه باره. چارباره...
     خلقت تصادفی نیست چون همه چی منظمه.نظم ناظم می خواد.خدایی هست متناسب با این عظمت.بی نیاز به تسبیح.به الفاظ تکراری مهربان و کریم وزیبا که گم نمیشه.با منه.که در سختیا کنارمه.
     و این خدای من است.من آن سنگدل را که می داند شعلهء یک کبریت آزارم میدهد ولی زنده در آتشم می افکند را دوست ندارم.بقول مادرم حتی به اندازهء سر یک سوزن.خدای من زیباست ولی زن نیست و زیبایی را دوست دارد ولی مرد نیست.زیبایی فکر،زیبایی اندیشه ،زیبایی عقل را دوست دارد.اصلا" از نادان متنفر است.
     اگه تونستید قبل از سفر کتاب خسی در میقات رو بخونید...سفرنامه جلال آل احمد در مکه.این پیام با... است.او نمی داند که خر عیسی گرش به مکه برند؛چون بیآید همی خر باشد.بیچاره حتی حاجی هم نمیشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

266

زیاد غرغرو شدم.هنوز چیزی درست نشده اما امروز غر نمی زنم:
ظهر جمعه...آفتابی(روی دیوار روبرویی دیده میشه)...برای نانا ماهی سیاه کوچولو می خونم در حالیکه که بازی میکنه (تبلت)و با تعجب متوجه می شم که مشتاقانه گوش میده و با دقت تصویرا رو نگاه می کنه(البته این کتاب چاپ هفتاد و هفته وتصاویرش کار خانم ویدا لشکریه...اینم خوبه) نانا حموم رفته و بوی صابون می ده.صورتشم چه خوش رنگ شده...هیچی مث کتاب خوندن واسه یه بچه لذتبخش نیست...
بعدش آبان می آد که بهش پیانو درس بده...کلاس بیرونو کنسل کردم چون گرون بود(زیاد از این عرضه ها ندارم ولی یه کم از دست بی انصافیشون لجم گرفت) و چون آبان به یه تجربه تو این زمینه نیاز داشت.نگاه آبان به این قضیه مثل یک مسئولیت،خیلی جالبه...شکل یه معلمم هست.یه معلم عینکی و جوان و جذاب...نه...هیچوقت از این نظرا احساس مالکیت ندارم...اونا مال خودشونن...زیبایی و زشتیاشون...موفقیت ها و شکستهاشون...و حتی نمی گم "چه خوب!" و نمی پرسم "چرا؟"...فقط تماشا می کنم...می دونم اینو دوست ندارن ولی اینم یکی از شکستهاشونه شاید...
***
یه داستانکیو که قبلا"شنیده بودم،تازگیا، تو یه فیلم مزخرفی یه جور جالبتر دیگه ای شنیدم که یادم باشه بعدنا همین جا بنویسمش

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

پیغام ماهی ها/1

آفتاب:...با یک روز تاخیر تبریک

    سایه:...چی بود؟کشف حجابو میگی؟من حجاب رو قبول دارم.مبارک خودت
آفتاب:زندگی اجتماعی امروز زنان،مدیون اون اتفاق بوده.قدرشناس باش!

    سایه:اقدام تحقیر آمیز و ظالمانه ای بود.من نون و آب رو هم زورکی به بچه هام نمی دم.
آفتاب:قبل از اون زن ها بیشتر تحقیر شده نبودن؟قبل از اون «زن» آدم بود؟(ینی آدم حساب میشد؟) تازه مگه الآن چی هستیم؟تا حالا دیدی گشت ارشاد چه برخوردایی با دخترای دبیرستانی می کنه؟کار اون حداقل زن ها رو از تو آشپز خونه ها...
آفتاب:زن ایرانی زنی بوده که بلد نبوده و نیست برای به دست آوردن کوچکترین خواسته اش بایسته.زنی که تنها آرزوش زاییدن پسر بود.

    سایه:برای اصلاح هر روندی،باید بر خواستهء مردم تاثیر گذاشت.در ژنتیک کسانی که از سر مادرانشان به زور چادر برداشته بودند،بذر تسلیم تقویت شد که گذاشتن قانون حجاب اجباری تصویب بشه.
آفتاب:نه که تا قبل کشف حجاب قرنها ژن شجاعت،شمشیر به کمرمون بسته بود!(شوخی.راجع به بی ربطی شجاعت وشمشیر ننویسیا)

    سایه:الآن میوهءاون موقع ست.
آفتاب:نه عزیزم! زنانی که مادراشون تو اون شرایط قبلی زندگی کرده بودن،می دونستن که چه خبر بوده واعتراضم کردن به اون قانون اما با حمایت مادرای ما که مادراشون خونه نشین شده بودن بعد از کشف حجاب(تسلیم نشده ها) سرکوب شدن.
وقتی باغ قصه می سوخت،
من چی بودم جز یه خرمن؟

    فک کنم یه جملهء سایه  به آفتاب نرسید چون:
    سایه:وخیلی برام قابل احترامه.
آفتاب:چی؟کی؟

    سایه:تکریم نخبگانش دیگه...
مرغی که به روی کوه بنشست و بخاست
بنگر که به کوه، اوچه افزود و چه کاست
من عاشق این شعرم.ما مسئولیم
آفتاب(با خودش):من که نفهمیدم


https://soundcloud.com/bqandriz/07-tango

تمام این شعر که سه واژه اش راهنوز بیشتر نه سروده ام
قبل از این نه سروده ام
می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست
و نور نیز لازم!
و این می رساند،که اگر رسانا یاشد شعر
آنکه می سراید می تواند مرده باشد
و می تواند کور،کامل!
و این می رساند که آنکه میرساند
عاشق است
که کور می تواند باشد،مرده!
پس هوا را از او بگیر،خنده ات را نه.
هوا را از او بگیر،گریه ات را نه.
که موی گندیده به چشم نامده ات هم،مازاد بر مصرف من است
من همان هشتادبرگ برجسته یک خط ام
و تو زیبا نفس نا سلامت منی
اصلا تو خورشیدی،از این شعر تکراری تر ممکن است؟
اصلا تو شراره ای،نه همان خورشیدی
که پشت ابر نمانده ای و نمی مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه!
سی ها سال می گذرد تا بتوانم تشدید بر سلامت ام بگذارم
اگر تو بخواهی!
و تو،آی تو
ناسلامت کرده مرا و سلام ات می کنم.
هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه
هوا را فضا را اما خنده ات را نه
غذا را،حظ ها را از من بگیر ،خنده ات را نه!
نور را از من بگیر،شعله ات را نه!
وفا را از من بگیر،گریه ات را نه!
حالا مرده ام دیگر فکر کنم،اما خنده ات را.........
بعید است زنده باشم ،مرده ام
سعید است دستی که پاره می کند ،گرده ام
سعید است،امامی است
سعید امامی است
من قتل های اخیر زنجیره ای تو ام
من هم جیره ای تو ام،که جیره را از من بگیر،
باغ پر خنده ات را نه!
کشته اند مرا لبان ات و دندانان ات که خنده ات را......
کشته اند ام و جسد ام در جایی پنهان است
تویی که می شناسم ات ای آیینه بردار
ای سردار آیینه
جسد ام در تو پنهان است
لاله روییده است بر کفن ام
کشته اند ام و زیر لاله گو ات انداخته اند
همان هاله لاله گوش ات که ابتدا آغاز تمام جهان بود
جهان را از من بگیر،امان را ،خزان را ،باد وزان را،خنده ات را نه!
سی ها سال ،چهل ها سال می گذرد که آن زیر پنهان است این شاعر
هوا را از او بگیر،از من که خودم ام هم او ،خنده ات را نه!
من کلیشه ام هشتاد برگ برجسته یک خط،دوخط و دهها خط هم که بسرایم آزاد نمی شود
هوا را از من بگیر ،خنده ات را..........
تمام این شعر قبل از اینکه بسرایم اش می خواست
همین را بگوید.
می خواستم راجع به مسیجهای امروز سایه و بحثمون بنویسم اما خوندن پست های وبلاگ "محمد" قبل از نوشتن،پشیمون که نه،ناتوانم کرد...
حکایت دختر قهرمان کرمانشاهی،شلر وخبر دروغی که در مورد نوری زاد منتشر کرده اند...
چقدر همهء ما بزدلیم!
میترسم این خبر ،برای اجرای یه نقشه باشه...


ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه


واقعا" ممنونم ازت  AAA:
  • تیرانوسور(پدی کونسیداین؛انگلیس)
tyrannosaur
2011
  • دست نیافتنی ها(اریک تولدانو-الیورناکاشه؛فرانسه)
intouchables
2011


  • ولنتاین آبی(غمگین)
blue valentine
2010


  • قرمز(کریستوف کیشلفسکی؛لهستان)
red
1994

  • شکار(توماس وینتربرگ؛دانمارک)
the hunt
2012


  • روانشناس
shrink


  • بخوان لبهایم را (ژاک اودیار؛فرانسه)

Read my lips
2001
اوضاع خرابه .دیشب دعوا بود.
***
رفتم بخوابم.حرفای این روانشناسی که امروز اومده بود مدرسهء نانا و حرفای نگفتهء خودم یادم اومد.دیگه نتونستم بخوابم...بیسواد بود یانه نمیتونم قسم بخورم ولی حتی یه جمله هم نگفت که از قبل ندونم...یه ا...بذار مودب باشم...اونم لابد مث خودمونه...واسه یه لقمه نون مجبوره بیاد چرند بگه و بگه که خودش خوشبخته و بقیه هم اگر بهش گوش بدن،خوشبخت میشن...
دلم می خواست باهاش بحث کنم وقتی گفت از بچگی به بچه هامون دین یاد بدیم گفتم چه اشکالی داره یاد ندیم و ...ووقتی گفت چون وقت نداره و بعدش قراره بره مخ زن و شوهرای جوون رو یه جا دیگه به کار بگیره ،  فهمیدم کلا"وضع خرابتر از اونیه که فکر میکنم...میشد مث موش حتی انداختش تو قفس...
چنان حرف می زد که انگار اینجا مملکت سوئیسه و همهءمشکل اینه که پدر و مادرا بلد نیستن همدیگه رو جلو بچه هاشون ببوسن واطمینان می داد که نگران نباشید بچه ها فرق بوسهء جنسی و غیرش رو میتونن تشخیص بدن...!
وقتی اون مادر جوون گفت که برای بچه اش از خود گذشتگی میکنه و ازش پرسید مصداقشو بگه وکلی گویی نکنه باید میگفت اینکه بچه اش رو نمیکشه یه جور از خود گذشتگیه...
حیف که بیشتر آدمهایی که اونجا نشسته بودن جوونای پولدارو ا.....بذار مودب باشم...کافی بود بگه بیاین از همین جامعه یه آمار بگیریم و همه لابد به مفید بودن فرمایشات جناب دکتررای می دادن.
***
دیشب بعد از دعوا آبان اومد ازم قول گرفت برم پیش یه دکتر...گفت که برام نگرانه...برای 6ساله مون هم همینطور...باید امروز شمارهء مطب اون احمق رو میگرفتم لابد(برشیطون لعنت...طفلک شیطون!)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

با یه نقطه تو چشمم شروع شد...بعد هی کم کم کم کم زیاد شد...تقصیر اهالی خونه بود...آبان نه...بابا و نانا...شب شد ...اونا خوابیدن...آبان تو اتاقش اون سر خونه اس...اتاقش دوره از هال...کانالی که هرشب فیلماشو چک میکنم صاف امشب باید همچین فیلمی بذاره!..سه رنگ،قرمز وچطور میشه نبینمش؟میدونم که فردا نمیشه تکرارشو ببینم.انگار یکی یه سیخو تو چشمم می چرخونه...نمی تونم نبینم...یه پارچه میبندم روی چشم دردناک و باز می بینم...بدتر میشه...حالا شد چشم و سر و دندون...صاف باید امشب همچین فیلمی پخش کنن؟اونم قرمزشو؟لامصبا ببینین چه حالی دارم...بدتر و بدتر میشه اما
تا آخرشو میبینم...
دستشویی....مسواک...تاریکی ؛هیچکدوم خوبش نمیکنه....بعد شروع میکنم به گریه...کم کم میفهمم که تموم دردا با اشکا میریزن بیرون و خوب شده ام!اینجوریشو ندیده بودم!...می خوابم.
****
امروز آبان گفت که این فیلم یه سه گانه از کیشلوفسکیه و جزء فیلماییه که میم بهم داده و داریمش...و جالبتر از اون این که درست سر ساعت تکرارش همه پای تلویزیون نشستیم و دیدیمش...