ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

امروز که رفته بودم چند تا جعبه شیرینی خریده بودم و به سوی تو ،به شوق روی تو،به طرف کوی تو....  خلاصه که سوت زنان می روندم که آماده بشم برای سفر، مسیج مانا(سلیقهء خواهر زاده ات رو بیشتر قبول دارم مانا!) رسید...
     می خوام بگم اگه من جای مانا بودم ،هر بعد از ظهر دست یکی حالا هر کی رو (ترجیحا"یه کوچولو) رومی گرفتم(چرا چون تنهایی امن نیست) ،فرار میکردم به سمت کُنجان چَم که حالا چه داغه...که بریم تو آب و رو ساحل سنگیش ونگاه کنیم به منظره های بی نظیرش...وخسته نمیشدم نه از گرما ،نه از تکرار...
      بعضی چیزا ول کن نیستن...خیلی خوبن ولی دوست داری ولت کنن...دست از سر دلت بردارن و برن .برای همیشه...عصر مهران،ول کن من نیست...


343

مرسی آقای رئیس جمهور!برای پیامهای سال نو...برای توییت های خوب و همین آخری که در مورد مریم نابغه بود...و به خصوص ،به خصوص، به خصوص برای آخرین حرفایی که به اون آدمای شرور زدی...همون فحشا که به جهنم و اینا

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

342

  اما با همه‌ی این تلاش‌های ما وقت‌هایی هم میان که حقیقت به آدم هجوم میاره. مثل نیمه شب‌هایی که از خواب بیدار می‌شیم و اندوه همه‌ی اطراف رو پر کرده و خرد شدنمون رو حس می‌کنیم. یا وقتی عزیزی رو از دست می‌دیم و تنهایی مطلق آدم در مرگ رو به عینه می‌بینیم. همیشه نمی‌شه بیخیال بود.

از کامنتهای این پست:
http://lesautresautres.blogspot.com/2014/07/blog-post.html
(با اجازهء gregor roquentin)


***


چند شب پیش رو به پنجره ی بزرگ خونه خوابم برده بود.نمی دونم چه ساعتی وچرا بیدار شدم.چشمم که باز شد ماه بزرگی کمی بالاتر از کوه،لابلای ابرهای پخش وپلا تو آسمون سورمه ای اون شب نشسته بود...همه چیز اونهمه رویایی !شب،سکوت،آسمون وزیبایی حیرت آور طبیعت...ولی نمی دونم پس حال بد من تو اون لحظهِ چی بود...اسمی براش نبود.کامنت بالا منو یاد اون شب انداخت

341

بارون شدید گاه به گاه ..ابرا پایینِ پایینِ پایین...لای شاخ و برگ درختا...جوی آبی که راه افتاده بود به سمت جنگل...هوا خیس...باد سرد با بوی خاک...گاهی صدای پرنده ها و بی حتی یک جیرجیر...
      به خونهء قبلی فکر می کردم دیروز و تاریکیش تو این روزا.خانوم "کاف" دیواراشو بعد از رفتن ما رنگ زد.خوش رنگ شدن اما تیره تر...دلم براش نمیسوزه.یه جور بدتر...تا همیشه اون خونه تو تاریکیه و هیچ امیدی نداره برای دیدن آفتاب ،برگ،حتی آسمون...ما خیلی نامردیم که این بلا رو سر خونه ها میآریم...سر آجرا،پنجره ها،دیوارا،درا...سر دنیا ،زندگی...
***

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

340

مامان "غ"از اون سر دنیا برگشته بود.برای یه مدت کوتاه.صداش پای تلفن خییلی خوشحالم کرد.خیلی.خیلی. قرار بود بیاد اینجا.پیش من. چند سال بود که منتظر بودم بیاد.سالها قبل بهم وعده داده بود که میاد.مامانِ "غ"،یه زن ویژه اس.یه زن جذاب با یه صدای بم فوق العاده...صداقت عجیب و غریبی توی صداشه.وقتی اسمی ،کلمه ای،... با صدای اون گفته میشه،اعتبارش بالا می ره.یکبار چیزایی گفت راجع به اینکه اون سالهای پایان دبیرستان برای رادیو انتخاب شده ولی خانواده اش قبول نکردن که بره...یک عالمه افسوس خوردم.صداییه که کمتر بگوش خورده...
        بارها مهمون خونه اش بودم.بارها مهمون دست پختش بوده ام.بارها مهمون تعریفایی که ازم کرده بوده ام. بارها مهمون مهربونیش بوده ام...
       شرایط من خوب نبود.با آقای بابام درگیر بودم.... ودرضمن می خواستم برای مامان "غ" سنگ تموم بذارم و می ترسیدم تو این شرایط نشه.
      اما با این وجود زنگ زدم که بیاد.گفتم شایدم یه کم باهاش درد دل کردم.گفتم شاید ازش خواستم باهام حرف بزنه.نصیحتم کنه.تشویقم کنه.همچین آدمیه بنظرم.که نمی گه نمی دونم والله .چی بگم...نشد.گفت که حتما" باید اتاق براش تو هتل رزرو کنم.گفت که نمی تونه به هواپیماهای ایران اعتماد کنه.گفت که کار داره و باید بهشون برسه...
    اما تا تونستم به حرف پیش کشیدم.برای شنیدن صدایی که تا یه مدت دیگه دوباره می ره به اون سر دنیا ...حرف از  جنگل و بی رحمی مردم نسبت بهشون واتفاقی که بین من و همسایه مون افتاده بود ...و اون از ساحل بابلسر.از کار و بچه ها و اون از پدر "غ" و اتفاقات بد و گرفتاریا...کاش،کاش،کاش دوباره ببینمش....

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

339

      انقدر که کتابها و فیلم ها رو بی تمرکز می خونم  و می بینم ،ازشون یه چیز دیگه دستگیرم میشه کاملا" مقابل اونچه تو سر خالقشون گذشته .می خوام بگم ...هیچی بابا ولش کن.
     کتاب "من او رادوست داشتم" تو همون وضع بی تمرکزی  تموم شد. یه کتاب ویژه بود.حال خوبی که کتاب های دیگه می ده رو نمی داد.شاید چون به قول مترجمش* :...و از همان شبی که آن را می خوانیم دل مان می شکند چرا که با دلخوری در می یابیم گاوالدا دربارهء خود ما حرف می زند؛درباره ی ناکامی های ما،دروغ های ما،بزدلی ها و تسلیم شدن های ما.
      و این که اون چیزایی رو که از نظر ما بزرگی محسوب میشه رو زیر سوال می بره.مث اینکه دروغ بگیم تا دلها نشکنن. این که فداکاری کنیم در حق کسی که دلمون براش می سوزه نه اینکه دوستش داریم.این که وقت بگذرونیم با کسی که دوستش نداریم-بی لبخند ، بی عشق ،بی نشاط- مبادا اون بفهمه ...این که فداکاری افتضاحه اگه ما رو غمگین کنه.
      خوب که راجع بهش فکر کردم دیدم خیلی ام ویژه بود.
والآن دارم فکر می کنم یه درس بزرگی ام به من داد،اینکه فداکاری اینجور که تو زندگیای ما مطرحه واقعنم یه فضیلت نیست.حتی شاید برعکسش باشه.
*مترجم:الهام دارچینیان

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

338

گاهی دو هفته تبدیل میشه به سالها.اگه ضعیف باشی دیگران بلایی به سرت میاره که اون سرش نا پیدا.
دیگه اینطوریه!سر اینکه نمی خوای عین اون باشی،عین اون تصمیم بگیری و رفتار کنی،حتی عین اون فکر کنی ،سیاه و کبودت می کنه و هزار جور برچسب و اتهام بهت می زنه.در بهترین حالتش از روی خیر خواهی و دوست داشتن.
"دیگران" می خواد که تو دایره باشی.حتی وقتی مثلثی یا مربع یا حتی یه شکل غیر هندسی نامنظم،اون اصرار داره که به هر طریق اونقدر  بکشی و بپیچی و بچرخی تا بشی یه دایره...
میگم از شکل عجیب من لذت ببر...من دوسش دارم.ازش لذت می برم.تو هم ببر.نمی خوام دایره بشم.تغییرش میدم تا یه شکل دیگه اما دایره "نع".تحمل دایرگی برام امکان نداره...دیگران برچسب میزنه.سیلی می زنه و در بهترین حالت جوری رفتار می کنه که من یه احمقم و اون یه دانای کل...جوری که انگار دلش برام سوخته یا نگرانمه ...وقتی بهم نزدیکتره اصلا" بهم حق نمی ده چون معتقده رفتار من باعث زحمت اون شده...معتقده شکل من برای دایره موندن اون خطر ایجاد می کنه.
من دایره ها رو دوست دارم.ازشون خوشم می آد و می خوام اونا همچنان دایره باشن.نرمی اونا دلچسبه.اما "من" یه دایره نیستم.
من با شهامت و قوی نیستم اونقدر که بگم به تو مربوط نیست.می ترسم صدمه بزنم.به خودم "حق اشتباه" نمی دم در مورد دیگران.توضیح میدم.تلاش می کنم بفهمه.این کارم حماقته.شاید اگه یه مربع بودم یا مثلث این کارو نمی کردم.اصلا" محلش نمی ذاشتم...باید سعیمو بکنم.
***
تو باشگاه بلوز آستین بلند طوسی می پوشم با شلوارسیاهی که از مچ پام بالا تره،و وقتی دارم تند می دوم یه چیزی تو گوش سمت چپ حس می کنم.یه انقباض شاید...و امروز صب صداها رو تو گوش سمت چپیه یه جور دیگه می شنوم...
***
نمیدونم عکس العملم برای چی بود.تنبیه خودم که ضعف نشون داده بودم یا همدردی با روحم .
***
وسط اون همه درگیری یه اتفاق به اون خوبی می افته...کمک کرد که قوی تر بشم براش نوشتم:«غیر از حال خوشی که موفقیتت به خودت داد،برای حال من معجزه بود لیلی...که من درست بوده ام.حداقل به اندازهء یه آدم نه خدا.حالا نگو که تو زحمتشو کشیدی و من بیخودی خیال می کنم نقشی داشته ام...نع.خودم میدونم چه کاره بوده ام این وسط.مرسی و روی ماهتو می بوسم.»
این سرد و گرمی حال عجیبی بود که تا به حال تجربه اش نکرده بودم


337

«حق اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها،بخش کوچکی از یک جمله،اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟
چه کسی جز خودت؟
دستهایش می لرزیدند.
-من این حق را به خود ندادم...هیچ حقی برای خود قائل نشدم.دربند و اسیر وظایف.وحالا چه شده ام؟ابلهی پیر.ابله پیر آن هم از نگاه معدود افرادی که برایش احترام قائلم.چه شکستی...
دشمنان زیادی داشته ام.خودستایی نمی کنم،دیگر شکوه ای ندارم،آتش درون را خاموش کرده ام.اما دوستان...آدم هایی که دوست داشتم مرا دوست بدارند؟خیلی کم...خیلی کم...تو یکی از آنهایی.تو،کلوئه چون تو بسیار شبیه زندگی هستی.زندگی را به تمامی در آغوش می کشی...
***
زمانی برای دعوای زناشویی نمانده بود.به علاوه مشاجرات خانوادگی برای "دیپل"ها پیش پا افتاده است...شما تا حالا متوجه نشده اید؟اختلاف ها،بگو مگو ها،برآشفتن ها،مبتذل است.برای دیپل ها،هرگز توضیح نده،هرگز شکایت نکن،خیلی زود تمامش کن.با کلاس باش.

من او را دوست داشتم/آنا گاوالدا