ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

هوا ابری و سرده.یه ماشین انتهای کوچه ی زمینهای خالی پارک کرده و معلومه سرنشینانش رفته ان توی جنگل.لابد پسرهای جوان و کمی خلافکار.اما اشتباه میکنم.یک خانواده هستن.آتیش نسبتا" بزرگی درست می کنن.لابد بعد از خوردن کبابشون و رفتن پشت سرشون زباله ها تو اون تیکه ی تمیز جنگل!باقی میمونه .به نانا میگم اگه جنگلو کثیف کنن من از همینجا دعواشون میکنم.دفعه ی دومی که میرم پشت پنجره اونا دارن وسایلشونو جمع می کنن.آتیشو با دقت خاموش میکنن و یکی یکی میرن به سمت ماشینشون.وقتی آخرین نفرام راه میفتن میبینم که هیچی جز اون تیکه ی تمیز باقی نمونده .میرم لبه ی تراس و داد می زنم:خانوم!....خانوووم!...بلندتر:خانوم!همه شون بالا سمت منو نگاه میکنن.میگم:خواستم تشکر کنم که هیچ آشغالی نریختید...نمیشنون..دوباره شمرده تر میگم...یکیشون جمله ی منو برای بقیه تکرار می کنه...وآقای عینکی جوابمو میده

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

385


بیست و ششم بهمن 93
امروز اولین روز دانشگاه لیلیه...من ازاولین کلاس این ترمم برگشته ام وباز دارم با عذاب وجدان هام در موردلیلی سر و کله می زنم...به خودم بد و بیراه میگم و فکر میکنم که خاله اش-که لیلی الآن موفتا" ساکن خونه شه- ،مادر مهربونتریه براش که اس ام اس آیه ی قرآن صبحگاهی خاله ی لیلی  می رسه.
من تشکر می کنم برای زحماتش.میگه:
نگران دخترت نباش.صبونه خامه و عسل بهش دادم.یه ظرف از رطب و پسته هم با خودش برده(منِ لعنتی، حتی به صبونه اش فکرم نکرده بودم)...آ یت الکرسی هم خونده و رفته دانشگاه(این منِ شگفت زده ام:!!!!)
باید تکیه گاه های اعتقادیشو محکمتر میذاشتی تا یه همچه روزی که ازت دور میشه قوی تر می بود...تا اضطرابش کمتر میشد(یه کم نگران شدم.چون راستش به اینم فکر نکرده بودم.ینی امروزم به جای خوشحالی مضطرب بوده؟...(فحش به لیلی)).تا احساس نزدیکی بیشتری با خداوند می کرد.
راستش در حقش کوتاهی کردی...این بزرگترین دینی هستش که به گردن مادره...خیالت راحت بود که هر وقت وضو می گیره و نماز می خونه همه ی دغدغه های جوونی از ذهنش پر می کشه و دوباره سبک میشه.
من برای "لیلی" کمی نگرانم...مطمئن باش خیلی زود عوض میشه و مثل دخترای فانتزی دانشکده اش خواهد شد...
همیشه برای روسریی که از ابتدایی سرش کردم عذاب وجدان دارم(منظورم مثال بود البته.که ینی راه کسی رو تو انتخاب کنی)
حق انتخاب داره.می تونه بشه.من «فقط» امیدوارم که نشه.
تو همه چیز رو داری سطحی و ظاهری می بینی.من از حجاب یه دختر حرف نمی زنم .از سست و ضعیف بودنش می گم...از اینکه فراسوی دنیای مادی ،دلگرمیها و عشق های بزرگ داشته باشه.
حداقل با خودت مقایسه اش کن.تو سن مهراوه با وجود همه ی رنج هایی که کشیده بودی تو تنهاییهات تکیه گاهی بجز آدمها داشتی...دخترت چی داره؟
من نمی ذارم اونو بفرستی پانسیون...مث بچه گنجشکیه که لخت و لرزونه(من فک می کنم بخاطر مامانِ بد بودنم لیلی قوی بار اومده.اما شایدم اشتباه میکنم)...مسیر زندگی آدمها رو میشه عوض کرد...فقط یک قدم به سمت خداوند برداری ،صدها قدم به طرفت می آد وغرق بوسه می کندت.
حق کاملا" با توه.من عاشق ماده و سطح شده ام.خیلی خوبن.برای مغز من بیشتر جوابگوه...بنظرم آدمها همه تنهان و تکیه گاهشونم خودشن و دیگرانن.خدا غیر از تو وبقیه ی آدمای خوبه؟!
واقعیت اینه که هم مغزت و هم تفکراتت از جنس فراسوی مادیاته...اما تلاش میکنی خودتو از اون ها دور کنی...مرغ باغ ملکوتی...
:)))کاش تلاشم ثمر بده
باید چیزای خوب دنیا رو بهش نشون بدم...
دیدی گفتم تو خدایی؟مامانم هست.آقای بابای منم..
چیزای خوبی که سخته پیداشون کرد.سخته دیدشون.به ظاهر دیده نمیشن.رنگی ندارن.اما هستن.
یه شب خاصی "لیلی" رو بردم مسجد .شاید روز مباهله بود.یادم نیست.گفتم پیشم بشین تا کمی قرآن بخونم و بریم.همه مناجات می کردن و لذت می بردن اما اون فقط نگران بود و می گفت زود بریم تا آدما رو نبینه(الهی بمیرم ...طفلک من)
اونم از چیزای دیگه ی دنیا لذت می بره.عیبی نداره.
من با تمام وجودم سعی می کنم به خداوند امیدوارش کنم...دلگرمش کنم 
وبرای این کار چون از خداوند خواستم کمکم کنه،مطمئنم خداوند اونو در آغوش می گیره...خدا رو هیچکس نشناخته...اون جذابترین،کاملترین و زیباترین معنای هستیه...زیباترین و وزین ترین عشق.
نمیخوای این عمیق ترین معنای هستی رر بیشتر بشناسی؟...بزرگترین هدف زندگی اینه که ذره ای بهش نزدیک بشی.ذره ای....
نع :))) من کودنتر از این حرفام :)) به جون بچه هام این شوخی نیست...دارم راستشو می گم.
تو خیلی میفهمی.خیلی...اما این تصورات شیطون درونته.خیلی راحت و آسون بذارش کنار
اگه به شیطان اعتقاد نداری یا ضعیف فرضش می کنی همین تفکر شکستت می ده و اسیرش می شی.شیطان می تونه در وجود ما خیلی قوی و ریشه دار باشه اما احساسش نکنیم...چون ساده لوحیم
صدای درختای جنگل همسایه ات رو می شنوی؟همه با هم ذکر "الودود" می گن.

384

بیست و پنجم بهمن 93
شنبه اس.لیلی رو می رسونم به فرودگاه.هوا ابری ابری ابریه...به لارا فابیان که میرسیم میگم عوضش کن...تو این هوا واقعا" نمیشه  اینو گوش کرد...لیلی می خنده...تو فرودگاه یه بچه ی دو سه ماهه خوابیده تو بغل مامانشو می بینیم.مامانش برا اضافه بار و اینا هی می دوه اینور اون ور.ما که میشینیم این بار بابا بزرگ چشم آبی بچه رو بغلش کرده و مامانه نیست...دارن میان طرف صندلیا...خدایا...یک عالم صندلی خالی هست...تو دلم خدا خدا میکنم که کنار من بشینن...خودمو جمع میکنم که ینی اینجا بغل دستم خالیه...بابا بزرگ! تو عالی بودی...من لبخند اون کوچولو رو به صورت بابا بزرگش دیدم و چشمای براق و سیاه و درخشانشو.عالی بود...عالی...عالی...
***
من این بار، اونم تو این هوا ،نمی تونم تو فرودگاه بمونم تا پرواز هواپیما و دور شدن لیلی رو ببینم...بی توقف بعد از اینکه نشستنشو روی صندلی سالن پرواز میبینم برمیگردم و به سرعت میرم.بولواری که فرودگاهو به جاده ی اصلی وصل میکنه رو خیلی دوست دارم ...اون سه تا خونه ی کنار هم رو که کنار هم توی اون دشت بزرگ هستن و آسمون بزرگشونو...اما این بار نه...واقعن زشت بودن...فقط یه لونه پرنده روی یه درخت نسبتا" کوچیک بود که خوب بود.با دوتا پرنده روی شاخه ها که انگار صاحب لونه بودن .اما وقتی من خواستم عکس بگیرم پریدن...راه برگشت به خونه خوب نبود...ابرا تو آسمون جا نشده بودن...سرازیر شده بودن روی کوهها ...روی کوهها جاری شده بودن.ابر...ابر...ابر....نمی خواستم هیچکس بخونه .اصلا نمی خواستم هیچکس باهام حرف بزنه......صدای آهنگای النی کاریندروتنها صدایی بود که توی اونهمه خاکستری میشد شنید...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

383

من کودکی رنگینی داشته ام.دوران خرد سالی من در محاصره ی ترس و شیفتگی بود.
در خانه آرام نداشتم.از هر چه درخت بود بالا می رفتم.از پشت بام می پریدم پایین...
خانه ی ما همسایه ی صحرا بود.تمام رویاهایم به بیابان راه داشت...
...به پوست درخت دست کشیدم.در آب روان دست و رو شستم.در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم.
...این را بگویم که من تا هیجده سالگی کودک بودم.من دیر بزرگ شدم.
شهر من رنگ نداشت.قلم مو نداشت.در شهر من موزه نبود.گالری نبود.استاد نبود.منتقد نبود.کتاب نبود.باسمه نبود.فیلم نبود.اما خویشاوندی انسان و محیط بود....
فضا بود.طراوت تجربه بود.
معماری شهر من آدم راقبول داشت.دیوار کوچه همراه من راه می رفت.وخانه ،همپای آدم شکسته و فرتوت می شد.همدردی organic داشت.شهر من الفبا را از یاد برده بود ،اما حرف می زد.جولانگاه قریحه بود نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آ گاهی نمی رسیدیم،اهل سنجش نمی شدیم.شکل نمی دادیم.در حساسیت خود شناور بودیم.دل می باختیم.شیفته می شدیم.وآنچه می اندوختیم پیروزی تجربه بود.
من سالم بودم.ورزش من خوب بود...
ما فرزندان وسعت ها بودیم.
(از کتاب هنوز در سفرم.بخش بیوگرافی سهراب به قلم خودش)

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

برنامه ی این هفته ی تماشا یه بخش جالب داشت در مورد متخصصانی که با تکنولوژی و دانش مربوط به رشته ی خودشون هنر خلق می کردن.یه انار خوشمزه ی بهشتی بود که باید همه ی همه شو تا دونه ی آخر می خوردی..عالی بود.فوق العاده.برای منِ باب اسفنجی لابد.چون همون وقت فکر میکنم «غرب»در حال حاضر ، مایه ی افتخار بشریته(هر چند که آقای بابا بگه که اونا حرفه ای ترین جنایتکارای تاریخن و دستای آهنین وخونین و دستکشهای مخملین و اینا و اینا...وراستم میگه و هر چند که شهرام مکری معادلات شرقِ ویران-غربِ آباد منو به هم ریخته باشه).
حالا اینجا کنار دیوار پشتی حیاط خونه ی ما *یه عالمه ماجراست که منو یاد اون بخش از تماشا می ندازه:
غیر از درخت های همیشه سبز ،هیچ برگی روی شاخه ها نمونده.جنگل از دور یه خاکستری یکدسته اما از نزدیک اتفاقای بیشتری داره...برگهایی که ریخته بودن روی زمین،حالا آجری و نارنجی شدن و از لابلای شاخه های لخت کاملا" پیدان...شغالی داره میدوه...ووقتی اسانسور از طبقه های پایین میگذره گله ی گوسفندی که از کنار دیوار حیاط میگذره و انگار  یه جویبارکه زیر سایه های شاخه ها روونه  از بس که رنگ گله با رنگای جنگل هماهنگه....حتی کیفیت صدای پرنده هام زمستونا یه جور دیگه اس.جنگل خلوته و سرد اما پر از آفتاب و سایه.
دیشبش آقای بابا وقتی داشت میخوابیدعین یه کشاورز نگران گفت پس چرا بارون نمیاد!؟...من که یادم نیست از کی بارون نباریده فکر کردم پس اون آب که همین امروز تو زمین خالی کنار جنگل جمع شده بود و سایه ی درختا رو توش دیده بودم از کجا اومده بود؟!صب که بیدار میشم همه جا خیسه.باد حوله ی رو دسته ی صندلی رو انداخته رو زمین و بارون حسابی خیسش کرده .رود خونه پر از آب گل آلوده و با سرو صدا میگذره.در تراس مطبخ هنوز تا آخر بسته نشده ،باد می خواد بیاد تو .....عالیه...یه درز باریک از درو باز میذارم تا صدای زوزه اش بیاد و برام خاطرات باد های پاییزی  ایلام و مهران رو تعریف کنه. و میرم که  آقای بابا رو با خبر بارون بیدار کنم...

*یاد کتاب حیاط پشتی مدرسه ی عدل آفاق افتادم