ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

409

من میگم دین داری،در طول سالیان سال،نقطه ضعف این ملت بوده .هر چی تونسته ان از ما بهره برداری کرده ان به واسطه اش. باید گذاشتش کنار تا این اوضاع درست بشه.
سایه با دلخوری میگه تو هیچ فرقی با اونایی که میگن باید دین داشته باشید نداری.(تازه وسط یه بحث دیگه در مورد حق ابراز عقیده)
تو وبلاگ آقای ایرانی هم یه بار ادوارد آلبی نمیدونم چندم بهم گفت تو گفتی "باید" و باید زوره و من وقتی بگی باید دوست ندارم انجامش بدم...اون بایدم یادم نیست چی بود شاید این بود که مثلا کسی خوب بخونه و بهش بگن "باید" برامون بخونی.
بایدا فرق دارن.گاهی خواهش التماسه حتی؛گاهی یه نظریه اس برای حل یک مشکل؛گاهی زوره در حد قتل.
من قول داده بودم باید رو حذف کنم اما معلومه که بهش عمل نکرده ام.هی فک میکنم بقیه باید بفهمن فرقشونو دیگه (:
***
سایه یه حرف جالب دیگه ای ازیکی از استادای دانشگاهمون -آقای میم- برام تعریف کرد ...که با هیجان زیاد در ارتباط با اصلاحات گفته این جوری نمیشه، باید یک عالمه خون ریخته بشه تا درست بشیم.شما تاریخ رو بخونید میفهمید.فقط باید خون بریزه.وقتی ما دانشگاه رفتیم آقای "میم" تازه از اسارت برگشته بود ...و انگار با جانبازی...
***
(مانا !حدس می زنم  تو هم با سایه هم نظری و برای همین "باید"   (: نظر بدی
اما اینکه من حالم با عبادت و اینا خوب میشه و حاضر نیستم بخاطر بهره برداری دیگران ازش بذارم کنار جواب قانع کننده ای بود که سایه داد و منم قانع شدم .نظر تو هم اینه؟)



ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۴, چهارشنبه

408

امشب هیچ صدایی نیست.نه جیرجیرک،نه پرنده.شاید چون بارون ریزی می باره و هوا کمی سرد شده.....فقط صدای آزاردهنده ی فن کامپیوتر...
یاد خونه ی قبلی افتادم.یاد صدای جاروی رفتگر شب وصدای بارونهایی که اون سالها می بارید و آبی که راه می افتاد و توی شیب تند کوچه می دوید.

روز هایی از زندگی "نانا" داره به بازی از صب تا شب می گذره.توی سنی که توانایی یادگیریش خیلی زیاده.می تونه چیزایی یاد بگیره که هرگز از یادش نرن...اما تمامش تو کوچه اس.یا تو حوض و پیش لاک پشت.تو خونه اوضاع بدتره:تلویزیون،کامپیوتر،تبلت.
من فرق کرده ام یا نانا با لیلی خیلی فرق داره؟ نه نقاشی ،نه کتاب،نه موسیقی،نه حتی ورزش.
من فرق کرده ام ...باید حداقل به فکر یه کلاس موسیقی باشم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

407

آخرین بار که اینجا رو نگاه کردم ،به نظرم رسید خیلی نق نقو شدم.توجیهاتم برای خودم که من تقصیری ندارم بی اثر بود.برای اینکه یادم بمونه یه قسمت از داستان آتیش در جنگل روبرویی  و تلاش آتش نشانها رو که تا بحال فقط تو فیلما دیده بودم رونوشتم تا ادامه اش بدم و بشه پست بعدی.
اما آقای معروفی با اون داستان "تماما مخصوص"ش نذاشت.
یکی از خاله ها سفارش کرده بود فریدون سه پسر داشت رو بخونم.هم اون و هم تماما مخصوص رو، رو تبلت داشتم ومتاسفانه با تماما" مخصوص شروع کردم.کتابی که نویسنده هدیه اش کرده به زنان سرزمینش.
من تا آخر داستان منتظر بودم یانوشکا یک رفتار غیر از بندگی در مقابل عباس ایرانی از خودش نشون بده.غیر از مطیع محض بودن.غیر از خدمتکاری.غیر از کار و کار و کار...یا پری رفتاری غیر از دلبری،یا سرو لیوانهای نوشیدنی .حتی مبارزه ی سیاسی پری صرفا" به عشق عباس ایرانی بود.مادر هم دست کمی از بقیه نداشت...
آها یه زن دیگه  هم هست به اسم ژاله .اون کسیه که در عین حال که مث بقیه ی زن های کتاب دلداده ی آقای عباس ایرانیه، این حس رو بهش القاء می کنه که می خواد یه افسار به گردنش بندازه.پس خوب نیست...
ینی اصلا ناامید شدم از آقای معروفی.اگه سمفونی مردگان رو نخونده بودم شاید فک می کردم این یه اعتراضه به مرد ایرانی که یک همچین انتظاری از یه زن داره اما تو کتاب سمفونی مردگان هم تا یه حد کمی همین برخورد با زن ها شده بود.من اون وقتم فقط تونستم برای سورملینا دل بسوزونم که تو اون کتاب اونهمه تحقیر شد...هیچ احترام و اعتباری هم براش قائل نبودم.شاید آقای معروفی فک میکنن برای یک زن،زیبایی بی حساب و مطیع بودن در حد یه.....قابل احترامه و کافی.
حالا می ترسم اون کتابی که قول داده ام بخونم رو شروع کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

406

دیروز که "ب" تو گروه نوشت حالش بد بوده و با تزریق دو تا سرم  هنوز لرزش داره و امروز نتونسته روزه بگیره گفتم خب اینکه گناهه چون داره صدمه می زنه به خودش...وبه شوخی گفتم ببین منِ بی دین او ایمون رو مجبورکردی احکام تدریس کنم؟ ازم دلخوره.برای روزه . حتی به نانا زنگ زده و گفته منو مجبور کنه روزه بگیرم.من بهش گفته بودم که دلم برای روزه  و اذان غروباش تنگه اما به خودم اجازه نمی دم بگیرم.
 بعد که یه مهمونی راه انداختن  گفتم حسابی روزه خواری کنیدا...گفت روزه خواری یه دردی رو دل آدم میذاره که با هیچی پاک نمیشه (لابد ینی خوب نشه)
بعد من خشکم زد...و چشام پر اشک شد و خودم و اونو توی اون جاده ی شنی دیدم...سوار دوچرخه هامون...دلم برای اینکه منو آدم حساب نمی کرد(وحق داشت) تنگ شد...برای رفتاری که انگار از من بدش میاد و اون فاصله ای که مراقب بود هیچوقت کم نشه.برای وقتی که قدم یه کم از اون کوتاهتر بود.
 نه برای "ب" برای "س"که نوشته بود همه مون کم و بیش دین و ایمون داریم ؛ نوشتم :من ندارم.دین آدما رو بیرحم می کنه...