۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

مهران2


تمام افسانه ها قواعد خودشان را دارندوشاید تفاوت یک افسانه با افسانه ی دیگر در همین قواعدشان باشد.لازم نیست این قواعد را بفهمیم فقط باید به آن ها عمل کنیم وگرنه قول و قرارها عملی نمی شوند.
وقتی کسی با کمک سحر وجادو به کشور رویایی فوق العاده زیبایی رفته باشد پس بایدشرایط را ،هرقدر غیر قابل درک،رعایت کند.....
....با این اوصاف نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست....
....یا اصلا"در این بازی شرکت نمی کردی زیرا نمی توانستی قواعدش را بپذیری؟
...هدیه کردن زندگی به کودک تنها به معنای دادن بزرگترین هدیه ی دنیا به او نیست بلکه این معنای باورنکردنی را نیز دارد که این هدیه را دوباره از او می گیریم....
(پاره هایی از کتاب «دختر پرتقالی»نوشتهءjostein gaarder)

ممکنه یه قطعه تو زندگی ما بوده که از دست دادن و بدست نیاوردن هرگزش برامون یه جور مرگ به حساب میومده .اونوقت این کتاب رو بهتر می فهمیم.کتابی که ازمون میپرسه:آیا میخواستی اون قطعه هرگز نبود؟
تازگیا اینو به خودم گفته بودم کاش اون «قطعه» اصلا" تو پازل زندگی من نبود ....

یغما: آب دریاها سخت تلخ است آقا

یغما: آب دریاها سخت تلخ است آقا: می‌تواست جایمان با هم عوض شود و بجای اینکه من در هتلی چندستاره از بالکن اتاق بیرون را دید بزنم و سیگار بکشم و تو در آسایشگاهی پرت در شه...

این نوشته گذشته از حرفی که یغما برای خودش نوشته،برای من یه جور دیگه معنا میده.الآن مدتهاست بهش فکر میکنم به همین چند خط اول و آخر. انگار دیگه خودم نیستم .انگار همه یه نفرن.یگانگی با همهءآدما،حتی شاید حیوونا و گیاها.موجودات.از هیچکسی بدم نمیاد.دلخور نمیشم.حسرت هیچی و هیشکیم ندارم.از اون حرفاس که یهو آدمو میخکوب میکنه ومغزو یه تکون میده.همین چند جمله رو میگم.....


پی نوشت:
امروز اول دیماه یه ایمیل از حمیده داشتم .یه چیزی مث یه داستان که تقریبا"همینو میگفت:
«حکایت جاری من،تو،او»
واسه آقای بابا همه رو خوندم.میگفت نه به اون اندازه که تو میگی.
چرا شور همه چیو در میآرم؟!
فکر من اغراق میکنه.از یه طرف می افته.وسط نیست.
واسه همین میگه: خیلی راحت الآن ممکن بود درست تو باشم.خود خودت....

95

میترسم عادی بشیم واسه همدیگه.توی فکرم که چیکار باید بکنم برا اینکه این اتفاق نیفته.اصلا"میشه ؟....

94

نانا میگه :بیا بازی.من مرد کوچولوی توام.شکل توام هستم.....

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

93

دلم یه دوست می خواد.که نشناسمش.که نشناسدم.هر روز واسه هم ایمیل بفرستیم.من از خودم براش بگم.اون از خودش.من از جایی که هستم.اون از جایی که هست....دلم برای یه دوست تنگ شده.مث فانیذ.اما اون خیلی جوونه

غروب3

نمیدونم چرا باهاش کنار نمیام.دیوونه ام انگار و احمق.از چهل سالگیم خجالت میکشم.اونوقتی که دکتر گفت پیر چشمی خجالت کشیدم.اونوقتی که"..."گفت شما که هنوز چهل ساله نشدید...نه.....اونوقتی که"ع"پرسید:بچه؟ازدواج کردید؟! اونوقتی که...برا همین تعطیلش کردم وبلاگو....تا وقتی حالم کمی جا بیاد...نمیخوام زیاد کسی ببینتم.دوست ندارم دانشکده برم.
***
امروز گفته بودن باید برا گزینش بیای.مغز خانومه چوبی بود.بمن مربوط نبود ولی آخه میخواس بهم درس بده.از دستش کلافه شدم.خسته ام کرد.همه اش نه بود.شرکت در مراسم....،...-نه.   شرکت در راهپیمایی؟-نه.تسبیحات...-نه.....-دعای ...-نه.بعضی وقتام می گفتم-نه اصلا".هیچوقت....اونایی که میگفتم بلد نیستم یا یادم رفته رو مینشست میگفت برام.مثل نماز آیات و تیمم...تازه بهش گفته بودم بچه ام تنها میمونه و باید زود برم.اگه آدم بی اعصابی بودم ممکن بود بکشمش...واقعنا...
تشهدو یادم نمیومد.عجیب بود برا خودم اما خوب شد....با صدای قشنگی قرآن و قسمتایی از نمازو خوندم.چه قدر خودم خوشم اومد.ولی اون مث چوب بود.
وقتی در مورد حجاب گفت شاید ما نمیریم دنبالش که دلیل قابل قبولی براش پیدا کنیم خواستم بگم اگه توهم مث من دنبالش رفته بودی الآن این شکلی و این رنگی نبودی.اما فقط گفتم من خیلی دنبالش بوده ام.....
وقتی میرفتم بیرون گفت موهاتونم ببرین زیر مقنعه.نبردم
بمیرن الهی با این گزینششون
فکر کنم عاشق خانم "خ" حراستی خودمون بشم با اون صدای پر خندهءشادش .با اون چشمای خندون و آهوئیش وصورت ظریف و سبزه و نمکیش....