۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

148

1ویل هانتینگ نابغه
2نیمه شب در پاریس
هردو رم باید دوباره ببینم.
****
الو!سلام!
سلام!
روزه می گیری؟
نه.
....!
....!

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

...

ینی لازم نبوده حتی این قانون باشه که اگه یه مسلمون خواست دیگه مسلمون نباشه باید کشته بشه،فک و فامیلش خودشون حسابشو میرسن...تبریکات شعبان و رمضانم که تمومی نداره...


اون دوتا میگن توجه نکن به اون دیوارهای بلند که از همه طرف رفته ان بالا تا آسمون.....!هوای خوب اینجا رو بچسب...!


همه اشم تاثیر حرفای مجری اون برنامه نیست ،من خودم یادمه که مامان و همکاراش تو حیاط مدرسه والیبال بازی می کردن و پینگ پونگ وشاد بودن و دوست بودن...اما اینهمه میز پینگ پونگ تو پارکا،هنوز یه خانوم ندیده ام که بازی کنه...دوچرخه سواری جرمه و شادی ام دیگه نیست.آقای ایرانی یه وقتی نوشته بود ج.ا به زن ها کمک کرد...


امروز همراه "میم"رفتیم دیدن خانم همسایه قدیممون تا "میم" تسلیت بگه و اون داستان یکسال جنگ خودش و خانواده اش با مرگ پسرش رو برامون تعریف کرد...میم فردا میره از اینجا...


امروز کیف پولمو گم کردم...


آقای بابا گفته برم تو پارکینگ ساختمونش رو دیوار با سنگ خورده های باقیمونده ی نما و راه پله نقاشی کنم...خیلی خوبه...دیوارهای بزرگ...وبازی سنگای زبر و زنده وکج و کوله...فردا چسب سنگ میارن و فعلا" امتحانی یکی از طرحایی که روزمین درست کرده ام رو می چسبونم رو دیوار...

۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

نتوانستنها....

بی مسئولیت!بی فکر!بی اعتماد به نفس!بی عرضه!خود کم بین!بمیری!(امروز تراس خونهءطبقهء بالایی آتیش گرفت واونا ترسیده بودن خییییلی...خوابم نمیبره از دست خودم...همه خوابن ..به آقای بابا گفتم یه چیزی بگو بهتر شم.فوتبال می دید.گفت خوب تو در اون شرایط نتونسته بودی تصمیم بگیری....و فوتبال دید...گفتم بازم حالم خوب نشد.گفت یه کم کارت بازی کن تا یادت بره.وخوابید.کارت بازی کردم...یادم نرفت...
*****
میم همسایهءقدیمم ،اومده اینجا.برای ارائه پایان نامه اش.میگه که...ولی هنوز کنار نیومده با شرایط جدید (جدایی)حرفای من کمکی نمی کنن چون حرفن فقط.لابد.میگم باید خوشحال باشه که  زود تصمیم گرفت و هنوز جوون و پر انرژیه .میگم اصلا"نباید غصه بخوره چون طرفش یه آدم غیر عادی بوده و بیمار و...و...و....حرف هیچ کمکی نمی کنه.به هیچکس...اما تحمل غصه خوردن "میم" سخته...
*****
بالاخره موفق میشم تلفنی با "ت"حرف بزنم...می دونم که نگرانه و مردد.میخوام اوضاعشو عالی و خوب نشون بدم.واقعنم همینطور فکر می کنم.میگم بهترین موقع رو برای ازدواج تو انتخاب کردی...زندگیتو کردی و حالا ازدواج...تو دورهءهوشیاری و دانایی...چیزایی میگه که بزحمت جلو گریه ام رو میگیرم...می خوام لال بشم.اما حرفای بیهوده میزنم.میگم من فقط اینو می دونم که خیلی چیزا شر به نظر میان ولی یه خیر بزرگن...ما خیلی کم اختیار داریم...برای ما تصمیمایی گرفته میشه که...وقتی تو با این اتفاق جنگیدی ولی نتونستی مانعش بشی بدون که اون قدرت اصلیه اینطور خواسته.و بدون که برات خوب بوده که اون اصرار داشته...مضحکه که اینطور محکم حرف میزنم در حالیکه به هیچ چیزی 100% مطمئن نیستم...تردیدها چنان دور دست و پام پیچیدن که نمیتونم قدم از قدم بردارم اونوقت اینجور مث یه آدم مطمئن....چیکار کنم ؟"ت" توی یه رنج عجیب و غریب گرفتار شده بود...من تحمل رنج "ت" رو نداشتم...معلوم نیست ...شایدم همهءاونچه که من میگفتم عین حقیقت بود
*****
دلم یه پاکت سیگار می خواد الآن. اما باور نمیکنم سیگار به دردی بخوره ...اگه از دست بقیه کلافه باشی شاید با سیگار حل بشه ولی ...من الآن فقط دلم میخواست که...راه حلی به ذهنم نمیرسه

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

ناتوانایی

آقای مدیر گروه!من حوصلهء....من توانایی جنگیدن ندارم...کلاسای منو حذف کن...وجدان داشته باش حداقل مرد حسابی...خودتو جای من بذار...یادم رفته بود مردا نمیتونن...مستند بی بی سی گفته بودا...

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

مرگ

مرگ زشته.پسر همسایهء چند سال پیشمون مرد..آرزو کردم هیچکس اونقدر دوستم نداشته باشه که وقت مردنم غصه بخوره.دلم می خواس وقتی مردم همهء اونایی که دوستشون دارم بگن "آخیش که مرد....راحت شدیم"
یه وقتی برعکس فکر می کردم مردن ،قبل از پیری ،با یه تصادف ،عالیه...

سفر

رفتم شهرکرد...با مامان...آفتاب داشت و آرامش.وماشینای کم...اما خشکی هوا اذیتمون میکرد.آبان اونجا رو دوست نداشت.اون دیگه یه شمالی حسابی شده.اما روح من عاشق اونجا شد.اون خیابونای ساکت و بدون رفت و آمد...درست برعکس اینجا درجهءمحصوریت پایین بود... تلفنی به آقای بابا گفتم روحم اینجا شاده اما جسمم اونجا...چیکار کنم؟
نتونستم به ارتباط "ط" و "م" کمکی بکنم.اوضاع بد بود .من بدترشم کردم.
وقتی برگشتم دیدن دوبارهء این خیابونا و خونه ها دپرس شدم.اما مامان همراهمه وفعلا" باید شاد باشم...