۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

از زمین چمن تا روسری

امشب رفتم زمین چمنِ فوتبالِ نانا و آقای بابا رو دیدم...اونطرفم چندنفر داشتن تنیس بازی میکردن...
منم ورزش اینجوری می خوام نه تو سالنهای بو دستشویی و نه با صدتا تیکه لباس
ینی مطمئنم این اوضاع قرون وسطایی زن های بدبخت، نتیجهء پذیرفتن حجابیه که یه خری حدس زد که بهتره که باشه.
الهی بمیرن همه اونایی که حجابو میخوان و اونایی که اصلا"نمیخوان...................
   آخه اینام آدمن که خلق کردی ؟چرا همه اش از یه طرفی می افتیم؟چرا بلد نیستیم  از وسط بریم؟

پیامبرِ خودم

نوری زاد یه پیامبره...من بهش ایمان دارم

هیچکاری

ماجرای باب اسفنجی امروزمون:پاتریک غصه میخورد که برای کارهای درست هرگز ،جایزه ای نگرفته.تو خونهء باب یه اتاق پر از جایزه بود.پاتریک سعی کرد یه کاری رو انجام بده-درست انجام بده-اما نمیتونست و وقتی واقعا"ناراحت بود و عصبانی ،یه جایزه براش رسید که روش نوشته بود : "برای انجام ندادن هیچ کاری بهتر از همه" ....طبعا" پاتریک خوشحال شد و شروع کرد به بپر بپر......

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

آدم،خدا

1)همین دور و برا ،تو همین روزا،یه پسر بچه رو می دزدن؛"آدما"؛سه تا "آدم".یه بچهء آدم رو...همه لابد ماجرای تلخ و وحشتناکش رو شنیده ان.اون بچه و پدر و مادرش هی می گفتن که خدا بچهءما رو نجات داد....ونیروی انتظامی...اونا باید خیییییلی قوی باشن که بتونن این داستانو فراموش کنن...وقتی که من نمیتونم بدون گریه کردن حتی بهترین قسمتاشو تعریف کنم

2)امروز نانا رو که میبرم کلاس،خودم میرم دندون سازی.یکساعت معطلی و یک معاینهء سه دقیقه ای.حالا باید برم عکس بگیرم.باید چند تا چراغ قرمز سنگینو رد کنم؟به نانا میرسم؟...منتظر عکسا میشم.از لابلای کرکره های راه راه افقی،خیابونونگاه میکنم.ماشینایی که میان و میرن و آدمایی که رد میشن ...گریه می کنم وبا "خدا"دعوا می کنم.یک عالمه.برای اینکه تحمل اون صندلی نکبت دندون پزشکی رو ندارم.وتحمل اون "آدم"ا که الآن بنظرم بدترین آدمای معمولی دنیان.وبرای اینکه قوی نیستم.وبرای اینکه میدونم میتونستم یکی دیگه باشم...یه آدم قوی...دوباره بعد ازآوردن عکسا یکساعت با نانا تو اتاق انتظار نشستیم.آخر مجبور شدم ول کنم برم نانا رو که خسته شده بود ببرم خونه و برگردم مطب.

میگم:ینی دوباره منو می فرستید پیش یه دندون پزشک ؟میگه:دندونتونو باید رو کش کنم اما من این عصب کشی رو قبول ندارم.دوباره باید برید پیش یه متخصص ریشه...با گریه میگم آخه همه اش چند ماهه  این دندونو پر کرده ام...ماجرای اون پر کردن رو یادم میاد و ....میگم تازه با یه عالمه ماجرا...شایددلش سوخت که نگفت به من چه ارتباطی داره؟!خوب شد که نگفت...اون یه کم عجیب غریبه.یادمه چند سال پیشم چقدرنامه نوشت برام که خارج از نوبت و اورژانسی دندونم رو پر کنن اما همه شون گفتن وقت نداریم.مسکن بخورید خب!منشیا نامه رو به دکترنشونم نمی دادن...
میرم ..تو آسانسور گریه می کنم.تو خیابون گریه می گنم...میرسم به دفتر..آقای بابااون خانومها رو نگه داشته.گریه میره و لبخند جاشو می گیره.اونا شکستگی و خطوط منحنی نمی خوان.مستطیل می خوان و آفتاب...می گم حتما"اهل اینجا نیستین.اینجایی ها نور رو نمیفهمن.درست حدس زده ام...اما اونام اهمیت نماو حجم رو نمی فهمن.از دیدنم خوشحال میشن.خودشون اینو میگن.

خانوما که میرن ماجرای دندون پزشکی رو برای آقای بابا تعریف میکنم.میگه منو می بره پیش دندون پزشک خودش.صدای خانوم سین به آقای بابا میگه گوشی تلفنو جواب بده...میرم تو تراس .گرما و رطوبت بیرون هجوم میاره...پشت ساختمون دفتر یه مسیر سبز با یه رودخونه ...قبلنا صدای آب می اومد،اما حالا اون پایین سرو صدای ماشینا میاد.دارن ساختمون میسازن.باز گریه میکنم...دلم برای آقای بابا میسوزه .واسه همین باید قبل تلفنش تمومش کنم...با بینی و چشای قرمز میرم تو اتاق خانم سین.چقدر آرومه!خانم سین دانشجو قدیمی من و آقای بابا بوده.یکی از بهترین ها.بی اندازه محجوب و با ادب...برای تمام هدیه هایی که فرستاده و تشکر نکرده ام ازش خجالت می کشم.اون نمی دونه...

به مامان نمیگم رفتم دندون پزشکی.نباید بفهمه.تو خواب و بیداریم صداش میاد که دعوام می کنه که چرا رفته ام دفتر که اینهمه خسته بشم.سرم و چشمم درد میکنن. نمیدونم مال اینهمه گریه اس که گیر کرده ان تو سرم؟؟؟

امروز وسط اینهمه ،یاد شب تولد آبان افتادم...حالا هم اینو می خوام:اطمینان....همون اطمینان رو.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گذشته های خوب

 تو اون فیلم "نیمه شب در پاریس" نویسندهه یه چیزی میگه مث اینکه من یه قرنی  دیر به دنیا اومدم..
امشبم «من و تو» جشن سی و هفت سالگی رادیو رو پخش می کنه. واقعا"حسادت می کنم با اونایی که اون دوره رو زندگی کرده ان و همون وقتام مرده ان...
فک کن تو خوابم اینو می دیدی یه سعادت نصیبت شده بود که بانو دلکش بیاد برات بخونه و روشنک محجوب شعر حافظ بخونه وهایدهءاحساساتی و ویگن ونلی و...وبنان که حتی خجالت می کشید بیاد تبریک بگه ،بیاد کیک ببره و...
البته اگه مثلا"تو همون ولایت خودم بودم لابد از اینم بدتر بود اوضاع..شایدم نبود. خونواده من بیشتر با انقلاب دگرگون شدن و تبدیل شدن به همچین دایناسورایی.قبلش آدمای متمدنی بودن...حالا بابا غصهءشادیها و خوشگذرونیای اون وقتاشو میخوره و میگه به جوونایی که از جوانی عبادت میکنن و به مسجد میان غبطه می خوره...وهر ماه رمضون زنگ میزنه ببینه روزه میگیریم یا نه...و این بار آب پاکی رو ریختم رو دستش(آره؟همینه؟) 

یتیمی...

امروز میم پسرِ بزرگِ آقای میم یکی از بهترین دوستای آقای بابا-که چند سال پیش از دنیا رفت-اومده پیش آقای بابا.مامانش گفته بخاطر بهبود روابط اجتماعی میم.میم هنوز یه بچه دبیرستانیه  ...امروز فکر میکردم "خدا" بعضیا رو خودش میسازه...با سختی...با فشار بی اندازه...با یتیمی...
فهمیده بودیم که بابای اون با همهءوجود به خودش افتخار می کرد.احساس غرور می کرد برای موفقیتهایی که سهم خودش تو اونا بیشتر از هوش و تلاشش،اوضاع خر در چمن مملکت بود.واسه همینم مرد...واسه همون غرور...
شاید اگه اون پدر هنوز زنده بود میم یه تکیه گاه داشت به چه محکمی...وچه احساس غروری می کرد برای داشتنش!چه لذتی می برد از داشتنش!
مطمئنم ایتیمی میتونه از اون یه آدم خیلی قوی بسازه ،یا بشکندش.......اما ..کاش یکی اینو بهش بگه...اگه ندونه درصد  شکنندگی اش میره بالا...البته اون مادر خوبی داره...ینی حواسش هست...
اون یه کمی ،پسر منم هست .به اندازهء یه سفر تا لنگرود ...باندازهءدیدو بازدیدهای فراوونمون...وشام و نهارهایی که با هم خوردیم...به اندازهءبغض امروزم براش،به اندازهء همهء خاله  هایی که بهم گفته بود و من خوشم اومده بود...اون منو خاله صدا می کرد؟؟؟
***
"ب"میگه یتیما انتخاب شده ان...یه جور نظر کرده انگار...میگه براش عزیزن