۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

309

نانا امروز برای تولد دوستش ،به صرف کیک و فوتبال به زمین چمن ورزشگاه آزادی دعوت شده بود.لباس های لیونل مسی اش رو پوشید و رفت.برای برگشت من رفتم دنبالش.زمین سبز وسیع ،آسمونِ نیمه ابری(بیشتر ابری)،باد خنک وتازه و بهاری، باعث شد همون جا روی پله ها و زیر اون دوتا درخت سرو کهنسال قدم بزنم تا نانا آخرین بچه ای باشه که از زمین میاد بیرون...
چه هوایی،چه زمینی و همه اش برای "آقایونی" بود که داشتن با راحتترین سر و وضع ممکن،اونجا می دویدن تا سلامت روحی و روانی شون به خطر نیفته خدای نخواسته...

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

308

یه روز گفت اونا ژن دوست داشتن همهء آدما رو دارن.گفتم ینی چی؟گفت ینی همه رو دوست دارن
حالا فک میکنم من ندارم.
من دیگران رو دوست ندارم.

"سین" میگه در مورد اینکه به اینجا رسیدیم ،تو خودتم مقصری.پنجاه پنجاهه...من پنجاه درصد تو پنجاه درصد...من میگم که نه همه اش سهم منه...قبول نمیکنه .با صدای بلند می خواد بگه که پنجاه درصدِ تقصیرو می خواد.میگه درسته؟میگم باشه چون عجله دارم که تموم بشه این مکالمهء نکبت...تو دلم میگم صد-صفر ...حتی یک درصدشم نمیدم بهت...آخرشه...حالا که پذیرفته که برم پی کارم باید زودتر تمومش کنم
سین میگه هر وقت خواستی برگرد.ما خوشحال میشیم...میگم مرسی.
"سین" میگه من همیشه دوستت داشته ام.همیشه پشت سرت هواتو داشته ام.هیچوقت اجازه نداده ام.....
من میگم :مرسی...مدتهاست "سین" رو دوست ندارم.شاید ازش بدمم میومده ومیآد.پشت سرشم خیلی حرف زده ام.یادم رفت اینا رو بگم بهش.عجله داشتم که بره.عجله داشتم واسه ندیدنِ از این به بعدش.....خدافظ

حالا باور کرده ام ،یقین دارم ...فرصت پیدا می کنم ،خودمو فحش بارون میکنم ...

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

307

دارم نقشه میکشم ...یه نقشهء اساسی...ده سالی میشه که تصمیم گرفتم و هیچوقت عملی نشده...قوی نبوده ام...حالا احساس قدرت می کنم.حالا "می خوام" .امیدوارم طرفم هم از خودش ضعف نشون نده وامیدوارم نقابشو کاملا" برداره...امیدوارم بتونم تمومش کنم...برای خودم از ته دل آرزوی موفقیت می کنم...به خودم لبخند می زنم و می گم برو عزیزم و اون کاری رو که فکر میکنی برات خوبه و درسته انجام بده...با ایمان ویقین و عشق نسبت به خودت برو ...
***********
آبان این روزا یه دلگرمی بزرگه برام...یادم باشد...

306

دانشگاهم که بودیم همینو میگفتیم...یادته میم؟ می گفتیم اگه تو دانشگاه ازدواج مجاز نبود؛دخترا و پسرا تو ذهن هم فقط همکلاسی ،هم رشته ای و دوست میشدن؛اون وقت دانشگاه یه جای معرکه ای میشد...اون وقت کسی از حرف زدن و شوخی کردن و شاد بودن و دیوونه بازی درآوردن نمی ترسید.وکسی از تیم "از من خوشت اومده" و حرفاشون نمیترسید...اون وقت می تونستیم بگیم دانشگاه برای یاد گرفتنه...یادته میم؟
یادته مدت کوتاهی نگذشت که من با "آقای بابا"ِ امروز و "دایی" دیروز ازدواج کردم و به واسطهء تلاش تو؟

۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

305

اگه اینجا نبود،اگه این اتاق خلوتِ ساکت نبود،الآن که ساعت چهار و نیم صُبه  داشتم تند وتند راه می رفتم...از این سر هال به اون سرش...یا روی نوارهای دور فرش ...و سرم پر بود از وز وز حشرات گزنده...یا کنج کاناپه داشتم گریه می کردم...
پس به جای سرزنش کردن،قدرشو بدون.باشه؟

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

304

      آقای بابا میگه خدا به راه راست هدایتت کنه(دلم خیلی براش می سوزه.گناه داشته که بین اینهمه آدم درس درمون عاشق من شده وبدتر از اون باهام ازدواج کرده)میگم باید با من بسازی.چاره ای نداری...میگه تو باید فکرتو عوض کنی...میگم نمیشه.نمیشه کسی رو عوض کرد.من ماتیو ام  تو قصهء آن شرلی.خسته شده ام که نقش دیگرانو بازی کنم...اینقدر وادارم نکن به گذاشتن نقاب...اونا میتونن.همه می تونن...من نمی تونم...میگه تو لج میکنی.
      "م" میگه ینی تو اصلا" با خدا حرف نمی زنی؟خیلی خوبه و...و...و...میگم من فقط میگم این چیزا شخصیه...نباید در موردش حرف زد...جوابتو نمی دم...
       "ب" از سفر یکهفته ای کربلا و نجف و...برگشته.میگه کم بود...آرامش داشت از حرم حضرت علی نمیخواستی بیای بیرون.مث پدرت بود...قبر پیغمبرا...حضرت آدم،نوح،هود...برای عراق یک هفته کم بود...تازه میفهمیدی زندگی ینی چی؟اصن چرا به دنیا اومدیم؟باید بری و ببینی...وقتی برمیگشتیم غمگین بودیم واونایی که تازه اومده بودن چه شاد بودن.کربلا!باید برات درس حسابی تعریف کنم...خیلی براتون دعا کردم...دعاهای خیلی خوب.مطمئنم که پذیرفته شده ان(حتما"همون صراط مستقیم)
وقتی میگم ناراحتم که تحویل سال ،تو قبرستون بوده ام،میگه مگه بده؟مام سر قبر امام حسین بودیم.بهترین جا....
     "آبان" فقط آبانه که میگه به نظر من تو درست فکر میکنی.
     میرم جلو آینه و فرق کجمو کجتر باز میکنم.فرق وسط به من نمیاد..
***
      نانا و باباش میرن.آبان میگه میای بریم یه بستنی دستگاهی بخوریم؟میگم وضع گلوم هنوز خرابه...میگه بستنی خوبه براش.به یاد مادرجون میخندیم.(نانِ ملِ بستنیمونم(تابستانِ اصطلاحات استثنایی کجایی الآن که یادت افتاده ام) می خریم.شب که میشه بعدِ یه فیلم فرانسوی (بد نبود)آبان میگه که میشه همون آهنگ صُبتو بذاری؟آقای حکایتی؟ درست وقتی پلِیِشو زده بودم.(کم پیش میآد هم نظر باشیم)
***
یه پروژه نوشته بودم اون وقتای دانشجویی در مورد خونه ها و بیشتر کوچه های یزد.اون استاد پَست (که اصن استاد مون نبود)بُرد گمش کرد.اسمش دستان بلند کوچه بودانگار.امروز که پیاده می اومدم خونه نگاهی به دیوارا و آسمون که کردم ،به سایه ی یزدی گفتم انگار دارم تقاص نوشته های اون پروژه رو پس میدم :)