چشمام ضعیف شده ان.فهمیده بودم این اواخر که چشمام رو که به صفحه نزدیک می کنم دیگه نمیتونم بخونم.دکتر لعنتی میگه متولد 51 .میگه:پیر چشمیت شروع شده. تو دلم میگم:احمق...
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
۱۳۹۱ آذر ۷, سهشنبه
ice age
.....
تویه روز سرد زمستونی
میخواستم بیام پیشت تا تو بدونی
تو رو پیدا نکردم
رامو گم کردم
یه هو اونجا سیدودیدم
گفتم "سید"! تو خانومم رو ندیدی؟
نه
"مندی" تو چی تو هم اونو ندیدی؟
نه
فقط یه سنجابو دیدیم که دستش یه بلووووط بوووووووود
اینجا کجاست؟عصر یخبندونه
خب به من چه؟-.........ه
این چی میگه ؟-هیشکی نمیدونه
چه قدر سرده! -احمق زمستونه
چه جای سردی مث اواخر حرارت قلبته
چه جای پرتی یکی نیس یه جواب کامل بده
آخر یه بار یه ردپا بذار به جا از خودت
چون اینجا هر کی هست به پیدا کردن عشق خودش
الی ومندی سیدو دیه گو
بلوط و سنجابه خو فقط منم که دور از تو
من اینجا میشینم منتظر تو
ایس ایج....ااا
اینجا کجاس.......ه
.......
اینجا خیلی خوبه چون هیشکی تنها نیست
اینجا همه شادن چون جای ماها نیست
باید تنها نباشی
حتی توی نقاشی
ببین من تنهام اینجا روبا گریه کردم آب پاشی
پس بیا پیشم عزیزم
درسته دیر رسیدم
بیا برگرد خونه.....ه
این چند روزه وسط یکی از کلیپای مزخرف پرشن تون یه جمله های عجیبی میشنیدم.امروز با کلی دردسر پیداش کردم و یه عالمه شنیدیمش.خیلی دوستش داشتم.
۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه
عاشورا
چند نفر برامون غذا آوردن اما خبری از حلیم نیست...
ایلامم خبری نیست مث اونوقتا....
یادمه که بارون میومد و سرد بود.کوچه ای که بین خونهء ما و ننه (عمونبی) بودرو سقف زده بودن.یه نیمکت برای نشستن و فرشی که روش پهن بودواون بالشای گنده برای تکیه دادن.اجاقای گلی درست کرده بودن به چه قشنگی(کوانِگ) و دو تا دیگ به چه بزرگی !ویه آتیش به چه زیبایی....چه بارونیم می بارید اون سال...مامان هنوز خونه بود...
همون وقتا بود که یه شب از یه خواب بد ترسناک پریده بودم و چه قدر گریه کرده بودم از ترس اون خواب...خواب از دست دادن بود....
ایلامم خبری نیست مث اونوقتا....
یادمه که بارون میومد و سرد بود.کوچه ای که بین خونهء ما و ننه (عمونبی) بودرو سقف زده بودن.یه نیمکت برای نشستن و فرشی که روش پهن بودواون بالشای گنده برای تکیه دادن.اجاقای گلی درست کرده بودن به چه قشنگی(کوانِگ) و دو تا دیگ به چه بزرگی !ویه آتیش به چه زیبایی....چه بارونیم می بارید اون سال...مامان هنوز خونه بود...
همون وقتا بود که یه شب از یه خواب بد ترسناک پریده بودم و چه قدر گریه کرده بودم از ترس اون خواب...خواب از دست دادن بود....
اشتراک در:
پستها (Atom)

