۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

380

روح م،از همه مهمتر کم لباسه.یه تاپ نخیِ خیلی لطیف و نازک با یه شلوار کوتاه.پابرهنه یا با دمپایی لا انگشتی تخت.کلاه حصیریشم هی باد میبره می ندازه یه طرفی. لاغر و رنگ پریده اس.سبک و کم وزن.حتی موهاشم کوتاهن و مشکی ...روحم همه اش یا داره میدوه .نه تند و سریع(از اون مدلا که نصفش تو هوایی.مث آهوا.اونجوری که یکی از پاهاتو میآری بالا و یه کم نگه میداری اون بالا خودتو)یا می رقصه یا لی لی بازی می کنه یا قصه میشنوه یا نق می زنه،قهر میکنه و منتظر میشه که یکی نازشو بکشه...جدی نیست ولی یه نظم به خصوصی داره.من فک میکنم روحم باهوشه،اما آقای بابا میگه نع.خنگه (:

بعضی روح ها چاق و درشتن(نه اینکه بد.ممکنه خیلی ام خوش تیپ باشن.حالا یه چاق خوش تیپ فرض کن) که خیلی لباس پوشیده ان.حتی عینک و کلاهم دارن.وشال...شاید یه پالتو پوست و پوتین...
خوش به حالشون.روح من زیاد سرما می خوره...وباز لباس نمی پوشه.

۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه


https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=10203115520392358&id=1337083491&substory_index=0

این متنی‌ست که فیلیپ فالاردو کارگردان فیلم «موسیو لازار» روی فیسبوک‌اش گذاشته. ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود این:
نتیجه‌ی حضورم در هیئت داوران جشنواره استانبول! جایزه‌ را دادیم به «ماهی و گربه»ی شهرام مکری، یک فیلم دو ساعت و پانزده دقیقه‌ای بدون قطع که اعجاز فرمی‌اش در خدمت فیلم‌نامه‌ای‌ست بدیع، بازیگوش و تاثیرگذار که با ساختار «پلکان موریس اشر»ی‌اش قوانین روایت داستانی را به چالش می‌کشد. فیلم با طنینی از تریلرهای ترسناک، دلشوره‌های یک نسل را در ایران بازگو می‌کند. هرگز هیچ چیزی شبیه این فیلم ندیده‌ام. ساکوروف می‌تواند میدان را خالی کند.»
«ماهی و گربه» بهترین فیلم ایرانی‌ست که در این چند سال اخیر دیدم و شاید هم جایگاه شاخصی در تاریخ سینمای ایران داشته باشد، چه به لحاظ تکنیکی و چه زیبایی‌شناسی. واقعا متاسفم که در برج میلاد ـ میان این همه فیلم به‌دردنخور ـ امکان نمایش‌اش در سالن اصلی فراهم نشد و فقط معدودی آن را دیدند. تصورم این است که بسیاری عاشق‌اش خواهند شد...
(از فیسبوک مجید اسلامی)
*****

انگار تو تمام این سالها ،بی اتفاق گذشته بودن و این تنها اتفاق بود...نه.انگار همون روز تولدش بود...روزی که دادنش به من و من محو زیبایی ،لطافت و ظرافتش شده بودم...انگشتای کشیده و بلندش و پوست سفیدش وبوی عجیب و غریب خوبش.چه قدر از اینکه این گنج رو به "من" دادن (که از پس آسونترین کارهام بر نمیومدم)حیرت زده بودم...دیشب اون دوباره متولد شد...تو همون ساعتهای شب...حالا اونو میبینم که لب دریاچه اس و آماده میشه  بادبادکشو بفرسته هوا...


۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

378

گفته بودم که نمیخوام دیگه بنویسم....ولی اتفاقات امروز (پنجشنبه،دوم بهمن 93)،اونم چون در ساعات خستگی های بی اندازه و بی علت روز بودن ، شوک های سنگینی به حساب می اومدن:
دیدن "ماهی و گربه" ی شهرام مکری...بالاخره لیلی منو برد به دیدنش...
و دیدن خبر قبولی لیلی در دانشگاه هنر تهران روی صفحه مانیتور...

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

377

سحر ندارد این شب تار
مرا به خاطرت نگه دار
(از بس که بی اینترنتم تازه به چارتار رسیدم...دیرتر از همه...اما...،سوخت و سوز نداره...خیلی دوسش دارم)

۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

امروز یه روز ویژه بود،اگرچه که غیر از چند لحظه،حسابی ابری بود .یکی از دوستای "لیلی" اومد خونمون و برامون زد و خوند.با سنتور.من مضحک بودم؛چون یه گوشه نشستم و هی اشکامو پاک کردم...این دوستای جدید هنری شو بار اول بود که میدیدم.با توجه به روحیه ی این روزای آبان ،زیادی آروم و مودب بودن
****

حضور باران تو خونه ی ما خوب بود.همه مون خوشحال بودیم.مث یه مهمونی سخت نبود.اونم از اهالی خونه ی ما به حساب می اومد.اما نموند.من فک کرده بودم پیشم می مونه،سه هفته تا یکماه.اما گذاشت رفت و دل منو حسابی سوزوند.تنها برداشتی که می تونستم بکنم این بود که اون یک هفته که اونهمه برای من خوب بود،به قدر کافی برای اون خوب نبوده .سینما،خیابون گردی،خرید،خونه و حرف زدن و...همه چی یه لذت دیگه داشت...اینو نوشتم تا منم تلافی کنم.

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

"ب" هی مسیج می نویسه که بگه بذار زندگی اتفاقی باشه بین خودت و خدا و هیچ آدمیزادی نتونه اثری روش داشته باشه.
اما امروز وقتی بعد از نزدیک یک ساعت مکالمه تلفنی اصل "داستان" رو برام گفت دیگه خدام  رفت عقب که نبینه حالم چطور میشه لابد...
تمام مسیر تا سینما رو مث یه آدم مست (لابد)  مسخره بازی درآوردم...بقیه نمیفهمیدن غیر طبیعیَم!؟... تاریکی سینما جای خوبی بود که وسط مسیجای پر از شکلک و خنده که درجواب"ب" می فرستادم که مبادا بفهمه خبرش چیکارم کرده ،......
چرا باید برای خیانت کسی که سالها پیش مرده بود و دیگه دوستش ندارم گریه می کردم؟! دیگه چی ازش مونده بود؟!جز یک جسد تجزیه شده؟!
"ب" پارسال روز پدر کلی نصیحتم کرد که "پدر" بعنوان کسی که باعث بدنیا اومدن آدم بوده حق بزرگی به گردن آدم داره و پیغمبر اینو گفته و....راضی نشدم...چرا "ب" از بابا قطع امید نمی کنه؟ شاید اگه با هم ولش می کردیم و می رفتیم ،.........(انگار خودمم خیلی ناامید نیستم!نع هیچ شایدی اونو برنمیگردوند...مث مرگ...مث تغییرات شیمیایی)
به "ب" نوشتم میخوای با بابا مردونه حرفاتو بزنی؟مگه اون از مردونگی چیزیم سرش میشه؟! نوشتم بهش امید نداشته باش چون وقتی ناامیدت کرد اذیت میشی...