‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه

اشتباه تکراری

از دست خودم خيييييييييلي عصبانی ام.
چون دست از لباس خریدن بر نمی دارم.هر دفعه به خودم قول میدم دیگه نخرم اما باز می خرم.یا یادم ميره یا خودمو گول میزنم.
حالم چنان بده که نگو.نه بازی با آقای بابا و بابک ،نه وبگردي،نه خواب،هیچی حالمو خوب نمی کنه.چیکار کنم؟ شاید اگه اون دامن لعنتی ماسيمو دوتی لعنتی رو بذارم سر کوچه حالم خوب شه...شاید اگه یه تنبیه خوب واسه خودم پیدا کنم حالم خوب شه.من کلافه ی کلافه ی کلافه ام .
هر وقت بچه ها همچین حالی دارن میگم تصمیم بگیر دیگه انجام ندی،اگه بتونی اينکارو بکنی اصلا انگار هیچ اشتباهي مرتکب نشدی.پس دیگه ناراحت نباش و تصمیم بگیر.
اما در این مورد بی اندازه ضعف نشون داده ام.الان من دیگه کتک می خوام...

۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

:)

از پرانتزايي که با لبخند قاطيشون میکنم خوشم اومده  (اینجوری ینی :)
یاد کارای مانا نیستانی افتادم که کادر رو با موضوع قاطی می کنه.ینی از کادرم برای بیان موضوع کمک می گیره.
بیان موضوع خیلی بده.بعدا یه فکری براش می کنم.

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

416

 منتظر گذشت زمانم.باید دو سه ماهی تحمل کنم.کمی بیشتر شاید.تا داستان خونه ی لعنتی ایلام تموم شه،تا لیلی خوابگاه بگیره،تا دیگه کاری با مردم دنیا نداشته باشم...ممکنه اون وقت آسوده بخوابم...یادم رفته قبلنا چه جور بود...وقتی نرفته بودم مسافرت،قبلتر ،وقتی تنها بودم،قبلتر وقتی تو کتابفروشیا دنبال کتاب های شعر می گشتم،قبل تر وقتی دیوانه وار و بی خستگی فقط بازی می کردم،وقتی ...
یادم هست "یغما" یه پست نوشته بود در مورد بچگی ....گفته بود اون وقتا دنیا ترسناکتر بوده،چون خودش ضعیفتر بوده...
نکنه همه اش همین لجن مزخرف بوده،از همون اول اول...نکنه بیخودی منتظر آرامشم...نکنه باید قرص بخورم یا دعا بخونم؟

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

402

بعد از دوتا مسیج سر کلاس بودم که زنگ زد و دوباره گفت بیایید تلگرام.همه ی بچه ها هستن...به قول خودش نه گروه از من استقبال شایانی کرد نه من زیاد هیجان زده شدم....جو اینطوری بود غیر از یکی دو مورد.
و دو شب بعدش بود که دیدم تو یه گروهم که انتظارشم نداشتم.راستش دیر به اینجا دعوت شده بودم و دلیلشم می دونم.اما اصلا نمی خوام به دلیلش فک کنم.پاک پاکش می کنم و اصلا به روی خودمم نمیارم.
***
سال اول دانشگاه ،سی تا دختر بودیم فقط.چهار پنج تا ترم بالایی و بقیه ترم یکی.رشته های مختلف.در واقع تو هر رشته چند تا دختر بیشتر نبودن.یه افسانه داشتیم که سال بالاتر از همه بود.وقتی قبول شده بود تنها دختر دانشگاه بود.فک کنم عمران.
دانشگاه یه خونه ی بزرگ دو طبقه با یه حیاط درندشت،تو محله ی اعیون نشین شهر اجاره کرده بود واسه دختراش .دوتا خواهرم شده بودن مسئولش که یک روز در میون می اومدن.خانم سرخوش کوچیکه و بزرگه.
یک سال بیشتر اون جا نبودیم.سال بعد یه خوابگاه نوساز بزرگ وقفی گرفتن و با بچه های یه خوابگاه دیگه ادغام شدیم...بعدش باز همدیگه رو می دیدیم.تو سلف یا گه گداری مهمونی هامون اما کمتر و کمتر.بعدشم که دانشگاه تموم شد و هر کی رفت ولایت خودش.
تو تمام دوران تحصیل هرگز اون یک سال اتفاق نیفتاد...
و دیشب یهو خودمو دوباره تو اون خونه دیدم...وچه شبی بود!...بقول نانا وصف نشدنی...
تو تمام گرد همایی های دانشکده معماری ،هیچ رغبتی به رفتن نداشته ام و نرفته ام.حرفای آقای بابا بی تاثیر بوده.اما الآن سخت منتظر روزی ام که اون دخترای باهوش و مهربون عمران و صنایع و نساجی و مدیریت و ریاضی رو دوباره ببینم و صداهاشونو بشنوم که داستان های تاز ه شونو برام تعریف کنن....عکساشونو برام فرستادن.هیچکدوم عوض نشده بودن.همه همون شکلی....یه کم خوشگلتر البته  :)))

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

385


بیست و ششم بهمن 93
امروز اولین روز دانشگاه لیلیه...من ازاولین کلاس این ترمم برگشته ام وباز دارم با عذاب وجدان هام در موردلیلی سر و کله می زنم...به خودم بد و بیراه میگم و فکر میکنم که خاله اش-که لیلی الآن موفتا" ساکن خونه شه- ،مادر مهربونتریه براش که اس ام اس آیه ی قرآن صبحگاهی خاله ی لیلی  می رسه.
من تشکر می کنم برای زحماتش.میگه:
نگران دخترت نباش.صبونه خامه و عسل بهش دادم.یه ظرف از رطب و پسته هم با خودش برده(منِ لعنتی، حتی به صبونه اش فکرم نکرده بودم)...آ یت الکرسی هم خونده و رفته دانشگاه(این منِ شگفت زده ام:!!!!)
باید تکیه گاه های اعتقادیشو محکمتر میذاشتی تا یه همچه روزی که ازت دور میشه قوی تر می بود...تا اضطرابش کمتر میشد(یه کم نگران شدم.چون راستش به اینم فکر نکرده بودم.ینی امروزم به جای خوشحالی مضطرب بوده؟...(فحش به لیلی)).تا احساس نزدیکی بیشتری با خداوند می کرد.
راستش در حقش کوتاهی کردی...این بزرگترین دینی هستش که به گردن مادره...خیالت راحت بود که هر وقت وضو می گیره و نماز می خونه همه ی دغدغه های جوونی از ذهنش پر می کشه و دوباره سبک میشه.
من برای "لیلی" کمی نگرانم...مطمئن باش خیلی زود عوض میشه و مثل دخترای فانتزی دانشکده اش خواهد شد...
همیشه برای روسریی که از ابتدایی سرش کردم عذاب وجدان دارم(منظورم مثال بود البته.که ینی راه کسی رو تو انتخاب کنی)
حق انتخاب داره.می تونه بشه.من «فقط» امیدوارم که نشه.
تو همه چیز رو داری سطحی و ظاهری می بینی.من از حجاب یه دختر حرف نمی زنم .از سست و ضعیف بودنش می گم...از اینکه فراسوی دنیای مادی ،دلگرمیها و عشق های بزرگ داشته باشه.
حداقل با خودت مقایسه اش کن.تو سن مهراوه با وجود همه ی رنج هایی که کشیده بودی تو تنهاییهات تکیه گاهی بجز آدمها داشتی...دخترت چی داره؟
من نمی ذارم اونو بفرستی پانسیون...مث بچه گنجشکیه که لخت و لرزونه(من فک می کنم بخاطر مامانِ بد بودنم لیلی قوی بار اومده.اما شایدم اشتباه میکنم)...مسیر زندگی آدمها رو میشه عوض کرد...فقط یک قدم به سمت خداوند برداری ،صدها قدم به طرفت می آد وغرق بوسه می کندت.
حق کاملا" با توه.من عاشق ماده و سطح شده ام.خیلی خوبن.برای مغز من بیشتر جوابگوه...بنظرم آدمها همه تنهان و تکیه گاهشونم خودشن و دیگرانن.خدا غیر از تو وبقیه ی آدمای خوبه؟!
واقعیت اینه که هم مغزت و هم تفکراتت از جنس فراسوی مادیاته...اما تلاش میکنی خودتو از اون ها دور کنی...مرغ باغ ملکوتی...
:)))کاش تلاشم ثمر بده
باید چیزای خوب دنیا رو بهش نشون بدم...
دیدی گفتم تو خدایی؟مامانم هست.آقای بابای منم..
چیزای خوبی که سخته پیداشون کرد.سخته دیدشون.به ظاهر دیده نمیشن.رنگی ندارن.اما هستن.
یه شب خاصی "لیلی" رو بردم مسجد .شاید روز مباهله بود.یادم نیست.گفتم پیشم بشین تا کمی قرآن بخونم و بریم.همه مناجات می کردن و لذت می بردن اما اون فقط نگران بود و می گفت زود بریم تا آدما رو نبینه(الهی بمیرم ...طفلک من)
اونم از چیزای دیگه ی دنیا لذت می بره.عیبی نداره.
من با تمام وجودم سعی می کنم به خداوند امیدوارش کنم...دلگرمش کنم 
وبرای این کار چون از خداوند خواستم کمکم کنه،مطمئنم خداوند اونو در آغوش می گیره...خدا رو هیچکس نشناخته...اون جذابترین،کاملترین و زیباترین معنای هستیه...زیباترین و وزین ترین عشق.
نمیخوای این عمیق ترین معنای هستی رر بیشتر بشناسی؟...بزرگترین هدف زندگی اینه که ذره ای بهش نزدیک بشی.ذره ای....
نع :))) من کودنتر از این حرفام :)) به جون بچه هام این شوخی نیست...دارم راستشو می گم.
تو خیلی میفهمی.خیلی...اما این تصورات شیطون درونته.خیلی راحت و آسون بذارش کنار
اگه به شیطان اعتقاد نداری یا ضعیف فرضش می کنی همین تفکر شکستت می ده و اسیرش می شی.شیطان می تونه در وجود ما خیلی قوی و ریشه دار باشه اما احساسش نکنیم...چون ساده لوحیم
صدای درختای جنگل همسایه ات رو می شنوی؟همه با هم ذکر "الودود" می گن.

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

380

روح م،از همه مهمتر کم لباسه.یه تاپ نخیِ خیلی لطیف و نازک با یه شلوار کوتاه.پابرهنه یا با دمپایی لا انگشتی تخت.کلاه حصیریشم هی باد میبره می ندازه یه طرفی. لاغر و رنگ پریده اس.سبک و کم وزن.حتی موهاشم کوتاهن و مشکی ...روحم همه اش یا داره میدوه .نه تند و سریع(از اون مدلا که نصفش تو هوایی.مث آهوا.اونجوری که یکی از پاهاتو میآری بالا و یه کم نگه میداری اون بالا خودتو)یا می رقصه یا لی لی بازی می کنه یا قصه میشنوه یا نق می زنه،قهر میکنه و منتظر میشه که یکی نازشو بکشه...جدی نیست ولی یه نظم به خصوصی داره.من فک میکنم روحم باهوشه،اما آقای بابا میگه نع.خنگه (:

بعضی روح ها چاق و درشتن(نه اینکه بد.ممکنه خیلی ام خوش تیپ باشن.حالا یه چاق خوش تیپ فرض کن) که خیلی لباس پوشیده ان.حتی عینک و کلاهم دارن.وشال...شاید یه پالتو پوست و پوتین...
خوش به حالشون.روح من زیاد سرما می خوره...وباز لباس نمی پوشه.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

هر چند وقت یک بار میم با دخترکش به خونه مون می آد...با هم حرف می زنیم...اون از شوهرش که یهو تبدیل به یه دیو شد(یا شاید از اولش بود)و زندگی خونوادگیشون رو منفجر کرد ،میگه واز مشکلات دیگه...منم از غصه ها و گرفتاریا ی خودم و بینشون از خوشی ها و خاطرات تلخ و شیرین...
اونهمه ترس که دچارش شده ام،ترس از آدمای دیگه،از میم نیست.فقط به خاطر همین حرفا...اعتمادی که بهم داریم از همین حرف زدن ها درست شده.خانم "ح" میگه که اینا حرفای خصوصیه و اون از گفتنشون به دیگران احساس حقارت می کنه...اما وقتی میم حرفای خصوصیش،بقول خانم "ح" رو به من میگه،من می فهمم که منو دوست داره همون طور که خودش همیشه میگه و از اینکه میفهمم همه چی راسته حالم خوب میشه...
من به ارتباطم با "میم" برای بهتر شدن حالم نیاز دارم.

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

خداحافظ تیمسار! از دست اون صندلی چرخدارت خلاص شدی.لابد...بعیده اون دنیام ازاین خبرا باشه...هست؟
      ...وبعد از باشگاهی که امروز خوب نبود(بخاطر سرعت بیمزهءتردمیل) رفتم مدرسه سراغ خانم شهریه ی نانا.گفتن نیست .پدر یکی از دانش آموزان کلاس اولمون فوت شده ان....به این زودی ام میشه شروع بشه!
       دیگه چیزی نمی تونه حال آدمو خوب کنه.......حتی اتفاقهای خیلی خوب کلاس نانا،شادی بی اندازهء نانا که انگار تو تموم تنش پیچیده بود،کارای معلمش و جایزه ای که به من می ده...
***
     دیروز دعوامون شد.بخاطر اینکه آقای بابا گفت که من اصلا" غذا درست نمی کنم واصلا" هیچ کاری نمی کنم... من گفتم خودش و آبان درست کنن .وقتی روز تعطیله وهمه خونه ان چرا من باید غذا درست کنم؟وقهر شدم...
***
    دیروز گوشه ی وبلاگ حوض نقاشی یه نوشته ی خوب دیدم:
   گاهى اوقات مجبوريم بپذيريم كه برخى از آدم ها فقط مى توانند در قلبمان بمانند نه در زندگيمان!
"سيلويا پلات"
انگاردیروز قبلترش دنبال این گشته بودم...وپیداش نکرده بودم.وقتی فکر کرده بودم چطور یه کسی از اون دور دورا میتونه یه عالمه خوشحالم کنه...کسی که فقط می تونه در قلبم باشه و نه در زندگیم....کاش منم می تونستم.

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

امروز داشتم به سایه که تو وبلاگش نوشته آدم باید خودشو دوست داشته باشه و هر چند وقت به خودش جایزه بده چونه می زدم که که باید یه کار خوبی در بین باشه تا جایزه بگیره آقای بابا اومد و گفت از مدرسهء آبان زنگ زدن گفته ان سه شنبه یه مراسم داریم که شما بعنوان "خانواده ی موفق"! باید توش شرکت کنید...خانمتون یه سخنرانی کوتاهی ام در موردش داشته باشن!
         دنیا وارونه شده واقعا"!؟ داغمونو تازه کردن: خانوادهء متشنج پرتنشمونو یادمون آوردن! (لیلی گفت ح(که تازگی بعد سالیان از اون دور دورا برگشته) گفته مامانت هنوز دعوات می کنه و ادای دعواهاتو درآورده...چنان عصبانی شدم که پشت سرش کلی بد و بیراه نثارش کردم.کاملا" حقت بود آقای "ح".)  اگه آقای بابا بعنوان یک مهندس موفق یا مدیر موفق انتخاب می شد یا لیلی به عنوان یک دانش آموز موفق ،تعجب نداشت ولی،...
       نمی دونم چه بهانه ای جور کنم  ):
        به سایه مینویسم:مادری و معلمی و معماری که واقعا" عالین اما مشکل همون کمیت و کیفیته.من از پسشون برنیومدم.
***
یه دیواره .یه دیواره. یه دیواره.
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
یه پرنده اس که...
لیلی داره اینو می شنوه.
بهش میگم دفعهء اولی که اینو شنیدم هزار بار گوشش کردم انقدر که بابا کلافه شد.تو خونهء آقای شیرخانی،مستاجرش بودیم...وقتی لیلی 4 ساله بود ...وقتی برای رفتن به مدرسه بی تابی می کرد،وقتی موقع برگشتن از اداره برای ناهار از ابو عادل ساندویچ فلافل می خریدیم،وقتی اون پسره بخاطر اینکه سارا کوچولو به موهای بلندش خندید به من فحش داد،وقتی من چادر سرم می کردم ،وقتی  ایلام بودیم....
چرا میگن عمر آدما کوتاهه؟...خییییییییییییییلی طولانیه...خیلی

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

آبان خونه اس...واسه همین نانا خیلی خوشحاله.روز عید غدیر وقتی خانم سین برای تبریک زنگ زده بود وحشیانه پریدم بهش که نذاشته دخترش بره به دانشگاه زادگاه عباس معروفی درس بخونه و گفته همین جا پیش خودمون باشه دانشگاه آزاد همون رشته رو بره...وشوکه اش کردم...آقای بابا سرزنشم می کنه.من نمیپذیرم و چونه می زنم.
     مامان "غ" (همکلاسی قدیم لیلی )هم نذاشته دخترش بره شریف ریاضی بخونه فرستادتش الزهرا که مهندس برق بشه.هر چی فحش بلد نیستم تو دلم نثارش می کنم."غ" رو دوست داشتم چون عاشق ریاضی بود ...و عاشق ها دوست داشتنین.
     همه اش بلدم به همهء انتخابهای همه ی دنیا ایراد بگیرم حالا اگه لیلی* ما تهران قبول شه ،با اینهمه دلتنگی چه جور کنار بیایم؟

*لیلی اسم جدید آبانه.خسته شدم از اون.تازه آبان شکل لِیلی شده (فرق وسط و لبخند بیشتر)...
   

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

352

مامان و آبان رفتن...با یه اتوبوس لعنتی...مامان هواپیما دوست نداره...شاید اگه آبان نمی گفت نرو...تو هم با ما بیا...و دستمو نمیگرفت و نمیبوسید و چشماش اشکی نمیشد، اینطوری نمیشد...شاید می موندم تا وقتی راه بیفتن و بعدشم می رفتم سر اولین کلاسم تو سال تحصیلی 93-94 وبا بچه هایی که از این سر اون سر مملکت اومده ان خوش و بش می کردم...و بعد می اومدم خونه که آماده بشم برای مهمونی امشب...شاید که فقط با دیدن تختش میگفتم :باریکلا!چه مرتب شده بچه ام!  یا میگفتم آخه مامان خانم!نمیشد یه چایی حاضر آماده رو بخوری؟ یا !....(نه. برای رفتن مامان گریه ناگزیر بود)
       کاش کاش کاش می تونستم بگم اینهمه اشک ،فقط برای دلتنگی بود...برای مامان که داره می ره اون دورا...یا برای آبان که دلش نمی خواد بره به جاهایی که خونه ی خودمون نیست...اما فقط اینا نبودن و نیست...بعد از چهل سال از خودم بدم اومده...من هیچوقت  هیچ جور"خوب" نبوده ام و به هیچ دردی نخورده ام و از اون بدتر،بدهم بوده ام.تقریبا" به همهء کسانی که میشناسم یه جور بدی کرده ام وبه ندرت خوبی...تحت شرایط خاصی اینو نمیگم...بارها و بارها و بارها اثبات کرده ام به خودم...از قلب خودمم که خبر دارم...

         کلاس تموم شد وباز با گریه های پشت عینک  برگشتم به خونه.پیش جای خالی مامان و لیلی.
   ***
        می دونم اینو به هر کی که بگم شروع می کنه به سرزنشم و اینکه اینطوری نیست و اینا.همین خودم الآن می تونم یه سخنرانی دو ساعته بکنم که همه فک کنن عجب خوبِ مهربونی هستم...دروغم نگم...اما اینکه ماگاهی اشتباها" تاثیرای خوب "هم" داشتیم دلیل نمیشه...از همه ی اینا بدتر اینه که با بقیه جوری رفتار کنی که انگار همون خوبه ای.طلبکار،مدعی...

***
 چه قدر می خواستم حداقل اون برنامه هایی که دوست داشتی واست ضبط کنم:گوگوش انگشتر هزار نگین...نشد...تا فلش رو می گذاشتم رواین کامپیوتر لعنتی همه اش رو پاک میکرد...دنیا اینطوریه: بدجنس. بدتر از من...یه عالمه سخنرانم داره که هی دارن ازش دفاع می کنن...بدتر از من...
***
       یه دختر وبلاگ نویسی بود که حالا رفت.هم وبلاگ خوبشو تعطیل کرد هم خودش از این مملکت رفت.می گفت که اهل ناله و شکایت نیست.همزمان با شکستن پای من، پاش شکسته بود...اون سر دنیا؛سوئد...وقتی تو وبلاگش نوشت 45 روز و بیشترپاش تو گچ بوده ،یکی از دوستانش با تعجب پرسیده بود 45 روز طاقت آوردید و از دردتون به ما هیچ نگفتید و...خلاصه قشنگتر از این جوری که من نوشته ام...اونم همون جوابو داده بود که اول نوشتم.همونطور مختصرمن همون وقت ،دقت کردم دیدم تو اون مدت دونه دونه ِ اشکامو شمرده بودم و آمارشو داده بودم به ملت :) ...آه و ناله که بماند...(یادم اومد "یغما" هم یه چیز جالبی تو این موردا نوشته بود...بعدنا،هم اون رو هم دخترک سوئدی رو مینویسم.)
      این صفحه هم شد عین اون وقتا که پام شکست ... 

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

351

فقط سهراب سپهریه که طبیعت رو اینهمه میفهمه ...و مث من...(اگه کسی غیر از خودم داره اینو می خونه هیچ فکر بدی در موردم نکنه چه قدر نوشتم و گفتم:درجهء محصوریت...هیچ عکس العملی ندیدم جز ازسهراب سپهری که اینو تو فیس بوکش گذاشته:) ).

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

خب اینطوریم نیس دیگه.منم پوشیدگی رو دوس دارم. .هم پوشیدگی زن و هم مردو.شاید چون خارج از ایران زندگی نکردم.شاید اگه یه جای دیگه زندگی کنم دیگه دوستش نداشته باشم.الآن به نظرم پوشیدگی(اصلا"در مورد حجاب ج.ا صحبت نمی کنما) زیباتره از برهنگی.حتی قشنگتره.حتی گاهی خوشگلتره...
***
اما این پوشیدگی اگر به قصد حجاب و پوشوندن از جنس مذکر باشه هم  باید "زیر پوستی باشه.باید هیشکی نفهمه حجابه...وقتی می پوشونی باید یه جوری باشه انگار سرده، یا آفتاب داغه یا نمی خوای رنگ پوستت عوض شه یا این لباس شیک تر بوده یا...همین دیگه یه چیزی غیر از اینکه من "زنم و از تو وخودم،خودمو پوشوندم.ااون وقته  که معنی خودشو داره .حجابی مث چادر  و مقنعه و اینا دقیقا" هم مفهومند با برهنگی.همکارن.هر دو تشدیدی هستن روی جنسیت.
معرکه اس اگه اینطوری باشه.اما برای ما همچین امکانی وجود نداره.دریا دادور می تونه ولی.

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

326

بعضی چیا رو نمیشه به بعضیا حالی کرد. چون اون بعضیا تجربه اش نکردن نمی توننم بفهمنش.مثلا" وقتی اون بعضیا میگن چرا موسوی اون وقتا اعتراض نکرد به اعداما؟ هیچ جوری نمیشه بهشون با حرف اینو فهموند که فضای اون روزا چه جوری بوده.حتی اگه تو اون زمون زندگی کرده باشن اما  مثلا" خونوادهء ی یه مجاهد بودن،بازم نمی فهمن.
       حالا مث اینه که خیلیا یقهء مسیح و فاطمه شمس رو می گیرن و میگن شما چرا تو ایران اون جوری و حالا اینجوری و...
برای من درک این روند مث آب خوردنه.آسونِ آسونِ آسون.مثلا" اون دختره با اون عکساش میگه تو چرا تو ایران اون همه حجاب داشتی.خب تو چه میدونی بزرگ شدن تو یه خونوادهء اونقدر مذهبی ینی چی.اصلا" تربیت مذهبی ینی چی؟هیچ صدایی جز صدای رادیو تلویزیون نشنیدن هیچ نظری غیر از اونچه تو کتابای درسی اومده ندونستن ینی چی؟تو چه می دونی بزرگ شدن زیر نفوذ یک اجتماع هماهنگ ،یکصدا وبزرگ وبی سوال ینی چی؟
***
     همه اشم اصولی و درسته.هیچیشم الکی و هوسی و حتی تظاهر و تزویر نبوده...نمیفهمن...نمی فهمن و هیچ کاریشم نمیشه کرد.چرا نمیفهمن چون تجربه اش نکردن.همین
      من فقط در توضیحش می تونم بگم آدمایی که به تغییرات این آدما گیر می دن اینو نمی فهمن که میشه یه آدم بر اساس اونچه که فکر میکنه درسته واسه خودش تصمیم بگیره.اونا این کارو هیچوقت نکرده ان.در بهترین حالت  چون موقعیتشو نداشته ان.در حالت عادی چون مغزشون هنوز راحت فکر نمی کنه...راحت ، آزاد ، فارغ...
***
سوم راهنمایی بودیم.قدمون بلندتر از بقیه بود.من و "ط" و "فرانک"(گمونم اسمش همین بود) .مرتب بهمون میگفتن بده که بی چادریم .اونم با این قدای درازمون.ما نمی خواستیم.متنفر بودیم از چادر.نمی فهمیدیمش.نمی خواستیمش.فرانک سرش کرد انگار.گف راس میگن.من و "ط" نه.وقتی رفتیم دبیرستان گفتن اجباریه.چهار سال تمام ،چادر مث یه ...نمیدونم بگم چی .بعد از اونم ،مقنعه همون حس رو می داد بهم.
والآن فک می کنم کاش خونواده ام یا از اون خونواده های آزاد و بی قید و بند بودن یا از اون مذهبیا که حالی میکنن به دختراشون که جنس یک "مرد" (همون تعریف رساله ای) رو حالی میکنن به دختراشون؛والبته  اونجور که  دختره خوشش بیاد!!!والله چی بگم خو؟!لابد خوشش میآد ...
      هر چی به اون وقتا-نوجوونی-فک میکنم یادم نمیاد تو ذهنم چی می گذشت .شاید اینکه  فک نمی کردم زن ها یه موجوداتین که جذابن و اینا. .اتفاقا" اون وختا مردا بنظرم خیلی بهتر بودن. زنا زشت و بدترکیب بودن.از شدت خنگیا .خوب بود یابد نمیدونم اما همین لابد حجابو واسم نفهمیدنی میکرد.

۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

من که می گم فقط نعیمه نامجو ازدلبرکان  بی بی سیه که میتونه اونجور گزارشی بنویسه از پردهء اشکی که همدست شده با مه برای تار شدن منظرهء دریایی که کشتی کره ای رو غرق کرده ...از مسیجی که یک نوجوان برای مادرش درآخرین لحظات فرستاده :«شاید این آخرین فرصت باشد برای گفتن دوستت دارم» و چنان اینا رو با صداش بگه که با صدای بلند به گریه بیفتی.

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

یه خری شده ام مث بابام لابد که فقط برای آسایش خودش دل دیگرونو میشکنه و براشون مشکل ایجاد می کنه و عین خیالشم نیست.همیشه بابت این موضوع تو دلم سرزنشش می کردم

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

285

محبوسِ قفسِ روابط،
بی قرار انزوای مرگ،
بی تابِ تنهایی مرگ،
دلتنگِ خلوتِ مرگ...


پی نوشت:
از باران عزیزم:
«کاش
می شد
آدم
گاهی
به اندازه ی نیاز بمیرد !
بعد بلند شود
آهسته آهسته
خاک هایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست
برگردد به زندگی
دلش نخواست
بخوابد تا به ابد !!!»

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

248

میخوام تمرین کنم.تا آخر آذر...ببینم میتونم!باید بشه...
کارام خیلی عقب مونده ان و اینترنت بی تاثیر نیست...
وقت بدیه...بخاطر دوستهایی که تازگی اومده ان و...
ولی چاره ای نیست...بخاطر بابا ،آبان،نانا و خودم....

247

تو آدمِ منطقی و من آدمِ بی منطقی(نمی گم آدمِ احساس که ...نمی گم دیگه)...
   از آدمای منطق فرار می کنم .چون با اینکه می دونم که اونا درستن ،ولی نمی تونم مث اونا باشم.یه جوری ازشون خجالت می کشم.تو درستتری ولی من باید باهات خداحافظی کنم.پس دوستم!یه چایی کوچولو دیگه پیشت می خورم و میرم...
****
پ.ن:
چاییت مزهءمنطق می داد...خوب و سالم...کمرنگ بود و...راجع به مزه،...راستش مزهء غلیظشو ترجیح میدم.حتی اگه تلخ باشه....اونم تو این بارون شدید پاییزی...
حالا دیگه....