۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

389

وایبر و واتس آپ و اینا مزخرفن...خیلی ام...من اینجا رو دوست دارم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

388

منتظر خواندنم اما هیچکس نمی نویسد...حالا دلم برای خواندن تنگ شده...نه خواندن بزرگهای کله گنده...خواندن کسانی که هنوز یا کوچکند یا من از بزرگیشان بی خبرم...
مثل وقتی که دلت برای شنیدن ساز یک دوست تنگ میشود و نه برای یک نوازنده معروف...یا برای صدای آواز خواندن مامان و نه شجریان مثلا"...یا برای دیدن لطافت وزیبایی لیلی و نه مثلا"لیلا "...
دلم برای "خواندن" یک دوست تنگ شده...همه نوشتنهایشان را تعطیل کرده اند...
***
خیلی وقته که شهر پر شده از بوی شکوفه و بهار...هم صبا وقت رفتن به کلاس هم ظهرا وقت برگشتن.گاهی ام زیر یه درخت پراز "بهار" جا پارک پیدا می کنم...
***
امروز یکی از بچه ها گفت که نفس که میکشه بوی خاک حس می کنه.دوستش گفت حتما برای همین طرح مزخرف رو گذره که بابتش بسیج شدن برای درآوردن اون همه درخت چنار ...
خیلی برام سواله که چرا هیچکس اعتراض نمی کنه؟ همون آقاهه که میگفت درختا بیشتر ازاون چیزی که فکرشو می کنیم می فهمن و یه نمایشگاه از این نظریه اش بر پا کرده بود چی شد؟

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

387

«هنوز مجرد بود انگار.قبر بابا بزرگ گم شده بود انگار.شاید مدفون شده بود زیر آوار یا بهمن.عمو کوچیکه دنبالش میگشت.همه بهش میگفتن باید سر و سامون بگیری.میگفت نمی تونه.باید اون قبرو پیداش کنه.و پیدا کرد.خوشحال بود...همه گفتن :باید...حالا وقتشه ..اما اون گوش نمی کرد.خودشو می زد به اون راه.تو خوابم من داشتم به باهار می گفتم من می دونم عمو کوچیکه کجا در می ره.از اون قبر ،از بابا بزرگ دل نمی کنه.همه اش اون جاست...انگار دلش برای بابا بزرگ تنگ شده باشه خیلی.انگار زندگی رو،دنیا رو، دوست نداشته باشه.»
***
بابا هی زمین می فروخت.از زمینایی که از بابا بزرگ بهش ارث رسید.همین الآنشم یه عالمه زمین براش مونده.عموها و عمه های دیگه ام همینطور.اما چند سال پیش یه کسی گفت عمو کوچیکه وقت تقسیم ارث گفته من هیچی نمی خوام.توی یکی از خونه هابابابزرگ ،ته کوچه ی بن بست ِ بابا بزرگ(میشه گفت بدترینش)ساکن شد و مامان بزرگ شریک زندگیش شد تا همین حالا.مامان بزرگی که عمو کوچیکه رو از تولد تا دو سالگی سپرده بود به "شیرین"...
***

انگار هیچوقت با هیچکس حرفاشو نزده.انگار رازهایی داره که به هیچکس نمیگه.با همه حرف می زنه و می خنده،شوخی میکنه اما من فکر نمی کنم آدم شادی باشه...انگار یه غصه های خییلی خیلی بزرگی داره.

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

دبستان نانا اجازه نمیده بچه ها با خودشون هیچی غیر از کتاب و دفترومداداشون ببرن...نه حتی یک خودکار یا مداد اتود یا دفتر یادداشت.
نانا اما دو روزه که دزدکی -بی اجازه-لاکپشت پولیشی کوچولوشو که لاک آبی و دست و پا و سر سبز داره و انداره ی یه مشت خودشه میذاره تو جیب کاپشنش و می بره.میگه میتونه از گوشه ی باز جیب ،کلاس و مدرسه اش رو ببینه...
***
دخترخانم 12 ساله -بی اجازه -دفترمو با ماژیکهایی که -بی اجازه -از تو کشو برداشته رنگ کرده.حالم از وقتی که اون صفحاتو دیدم خرابه...

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

هوا ابری و سرده.یه ماشین انتهای کوچه ی زمینهای خالی پارک کرده و معلومه سرنشینانش رفته ان توی جنگل.لابد پسرهای جوان و کمی خلافکار.اما اشتباه میکنم.یک خانواده هستن.آتیش نسبتا" بزرگی درست می کنن.لابد بعد از خوردن کبابشون و رفتن پشت سرشون زباله ها تو اون تیکه ی تمیز جنگل!باقی میمونه .به نانا میگم اگه جنگلو کثیف کنن من از همینجا دعواشون میکنم.دفعه ی دومی که میرم پشت پنجره اونا دارن وسایلشونو جمع می کنن.آتیشو با دقت خاموش میکنن و یکی یکی میرن به سمت ماشینشون.وقتی آخرین نفرام راه میفتن میبینم که هیچی جز اون تیکه ی تمیز باقی نمونده .میرم لبه ی تراس و داد می زنم:خانوم!....خانوووم!...بلندتر:خانوم!همه شون بالا سمت منو نگاه میکنن.میگم:خواستم تشکر کنم که هیچ آشغالی نریختید...نمیشنون..دوباره شمرده تر میگم...یکیشون جمله ی منو برای بقیه تکرار می کنه...وآقای عینکی جوابمو میده

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

385


بیست و ششم بهمن 93
امروز اولین روز دانشگاه لیلیه...من ازاولین کلاس این ترمم برگشته ام وباز دارم با عذاب وجدان هام در موردلیلی سر و کله می زنم...به خودم بد و بیراه میگم و فکر میکنم که خاله اش-که لیلی الآن موفتا" ساکن خونه شه- ،مادر مهربونتریه براش که اس ام اس آیه ی قرآن صبحگاهی خاله ی لیلی  می رسه.
من تشکر می کنم برای زحماتش.میگه:
نگران دخترت نباش.صبونه خامه و عسل بهش دادم.یه ظرف از رطب و پسته هم با خودش برده(منِ لعنتی، حتی به صبونه اش فکرم نکرده بودم)...آ یت الکرسی هم خونده و رفته دانشگاه(این منِ شگفت زده ام:!!!!)
باید تکیه گاه های اعتقادیشو محکمتر میذاشتی تا یه همچه روزی که ازت دور میشه قوی تر می بود...تا اضطرابش کمتر میشد(یه کم نگران شدم.چون راستش به اینم فکر نکرده بودم.ینی امروزم به جای خوشحالی مضطرب بوده؟...(فحش به لیلی)).تا احساس نزدیکی بیشتری با خداوند می کرد.
راستش در حقش کوتاهی کردی...این بزرگترین دینی هستش که به گردن مادره...خیالت راحت بود که هر وقت وضو می گیره و نماز می خونه همه ی دغدغه های جوونی از ذهنش پر می کشه و دوباره سبک میشه.
من برای "لیلی" کمی نگرانم...مطمئن باش خیلی زود عوض میشه و مثل دخترای فانتزی دانشکده اش خواهد شد...
همیشه برای روسریی که از ابتدایی سرش کردم عذاب وجدان دارم(منظورم مثال بود البته.که ینی راه کسی رو تو انتخاب کنی)
حق انتخاب داره.می تونه بشه.من «فقط» امیدوارم که نشه.
تو همه چیز رو داری سطحی و ظاهری می بینی.من از حجاب یه دختر حرف نمی زنم .از سست و ضعیف بودنش می گم...از اینکه فراسوی دنیای مادی ،دلگرمیها و عشق های بزرگ داشته باشه.
حداقل با خودت مقایسه اش کن.تو سن مهراوه با وجود همه ی رنج هایی که کشیده بودی تو تنهاییهات تکیه گاهی بجز آدمها داشتی...دخترت چی داره؟
من نمی ذارم اونو بفرستی پانسیون...مث بچه گنجشکیه که لخت و لرزونه(من فک می کنم بخاطر مامانِ بد بودنم لیلی قوی بار اومده.اما شایدم اشتباه میکنم)...مسیر زندگی آدمها رو میشه عوض کرد...فقط یک قدم به سمت خداوند برداری ،صدها قدم به طرفت می آد وغرق بوسه می کندت.
حق کاملا" با توه.من عاشق ماده و سطح شده ام.خیلی خوبن.برای مغز من بیشتر جوابگوه...بنظرم آدمها همه تنهان و تکیه گاهشونم خودشن و دیگرانن.خدا غیر از تو وبقیه ی آدمای خوبه؟!
واقعیت اینه که هم مغزت و هم تفکراتت از جنس فراسوی مادیاته...اما تلاش میکنی خودتو از اون ها دور کنی...مرغ باغ ملکوتی...
:)))کاش تلاشم ثمر بده
باید چیزای خوب دنیا رو بهش نشون بدم...
دیدی گفتم تو خدایی؟مامانم هست.آقای بابای منم..
چیزای خوبی که سخته پیداشون کرد.سخته دیدشون.به ظاهر دیده نمیشن.رنگی ندارن.اما هستن.
یه شب خاصی "لیلی" رو بردم مسجد .شاید روز مباهله بود.یادم نیست.گفتم پیشم بشین تا کمی قرآن بخونم و بریم.همه مناجات می کردن و لذت می بردن اما اون فقط نگران بود و می گفت زود بریم تا آدما رو نبینه(الهی بمیرم ...طفلک من)
اونم از چیزای دیگه ی دنیا لذت می بره.عیبی نداره.
من با تمام وجودم سعی می کنم به خداوند امیدوارش کنم...دلگرمش کنم 
وبرای این کار چون از خداوند خواستم کمکم کنه،مطمئنم خداوند اونو در آغوش می گیره...خدا رو هیچکس نشناخته...اون جذابترین،کاملترین و زیباترین معنای هستیه...زیباترین و وزین ترین عشق.
نمیخوای این عمیق ترین معنای هستی رر بیشتر بشناسی؟...بزرگترین هدف زندگی اینه که ذره ای بهش نزدیک بشی.ذره ای....
نع :))) من کودنتر از این حرفام :)) به جون بچه هام این شوخی نیست...دارم راستشو می گم.
تو خیلی میفهمی.خیلی...اما این تصورات شیطون درونته.خیلی راحت و آسون بذارش کنار
اگه به شیطان اعتقاد نداری یا ضعیف فرضش می کنی همین تفکر شکستت می ده و اسیرش می شی.شیطان می تونه در وجود ما خیلی قوی و ریشه دار باشه اما احساسش نکنیم...چون ساده لوحیم
صدای درختای جنگل همسایه ات رو می شنوی؟همه با هم ذکر "الودود" می گن.