۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه

اشتباه تکراری

از دست خودم خيييييييييلي عصبانی ام.
چون دست از لباس خریدن بر نمی دارم.هر دفعه به خودم قول میدم دیگه نخرم اما باز می خرم.یا یادم ميره یا خودمو گول میزنم.
حالم چنان بده که نگو.نه بازی با آقای بابا و بابک ،نه وبگردي،نه خواب،هیچی حالمو خوب نمی کنه.چیکار کنم؟ شاید اگه اون دامن لعنتی ماسيمو دوتی لعنتی رو بذارم سر کوچه حالم خوب شه...شاید اگه یه تنبیه خوب واسه خودم پیدا کنم حالم خوب شه.من کلافه ی کلافه ی کلافه ام .
هر وقت بچه ها همچین حالی دارن میگم تصمیم بگیر دیگه انجام ندی،اگه بتونی اينکارو بکنی اصلا انگار هیچ اشتباهي مرتکب نشدی.پس دیگه ناراحت نباش و تصمیم بگیر.
اما در این مورد بی اندازه ضعف نشون داده ام.الان من دیگه کتک می خوام...

۱۳۹۴ دی ۱۷, پنجشنبه

مژگان ۱

داشتم فکر می کردم پوست گرگ هیچوقت وسیله ی استتار نبوده... چون گرگ درنده است و لی پوست میش وسیله ی استتار بوده چون بی آزاره...
حالا بماند گرگایی که در پوست خودشون ظاهر می شن خیلی ام خوبن...
نامرد اون گرگایی هستن که می رن تو پوست میش و بره می درن...
ولی مثلا می شه گفت میش بده؟ بیچاره میش... اول گرگا پوستشو کندن و تن کردن ... و بعدم بره ها برای همیشه ازش ترسیدن...
یعنی میش مقصره؟ یعنی اگه میش نبود دنیا قشنگ تر می شد؟ خب اونوقت گرگای نامرد می رفتن تو پوست یه موجود بی آزار دیگه... اگه اونم نبود چی؟ اونوقت دیگه خوب بود؟ نه ... خب بازم گرگا یه خوب دیگه رو پوست می کندن... اگه همه ی خوبا نبودن چی؟ اونوقت خوب بود؟ ... مثلا همه می شدن گرگ.... شاید اونوقتم خوب نبود... چون یه عده می شدن گرگای مرد و یه عده نامرد... و دوباره همون آش و همون کاسه....
می دونی می خوام چی بگم؟ می خوام بگم دین چون خوبه می رن تو پوستش و می درن .... اگه بد بود... اگه گرگ صفت بود.. که کسی تو پوستش نمی رفت... کسی سوء استفاده نمی کرد... و می خوام بگم که چون یه عده ی همیشه اهل سوءاستفاده بودند و هستند و خواهند بود نمی شه کنارش گذاشت... چون می رن سراغ یه پوست خوب دیگه و اونوقت اون را هم باید کنار گذاشت و...و....و...و... و فقط گرگها می مونن....با پایانی که جز دریدن نیست....

۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

:)

از پرانتزايي که با لبخند قاطيشون میکنم خوشم اومده  (اینجوری ینی :)
یاد کارای مانا نیستانی افتادم که کادر رو با موضوع قاطی می کنه.ینی از کادرم برای بیان موضوع کمک می گیره.
بیان موضوع خیلی بده.بعدا یه فکری براش می کنم.

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

مژگان

مژگان اومده اینجا.خونده و نوشته.اولش ترسیدم که از چیزایی که در موردش نوشتم ناراحت بشه.لابد شده.آره؟....
باید داستان مژگان رو اینجا بنویسم.از سیر تا پیاز.از اون ببخشید من قبلا شما رو یه جایی ندیده بودم تا دیروز که آنقدر زیر هر پست بی ربطی نوشته تو خوبی که کلافه بشم.البته لابد سانسورم داره :(
دیروز که دنبال نظراتش می گشتم مجبور شدم یه نوشته های دورم رو بخونم.دیدم بدترم شدم.همه چی قاطی پاطی شده.هیچی سر جاش نیس.
این مال سن و ساله به قول خرس یا فکراي بی کاری به قول آقای بابا؟ قبلا بهتر بلد بودم یه خوب،بد بنویسم ،وسطش یه خط عمودی و خوبه و بدا رو دو طرف خط بچینم.

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

بابا جون،پدر جون

کوچکترین کمکی نمی کنن، فقط ایراد می گیرن.
آقای بابا عصبانی می شه.فک می کنه دارن بد جنسی میکنن.

***
بابک میگه من یه بابا بزرگ مث بابا جون می خوام.مث بابای بابا .نه مث بابای تو.بابای تو اصلا برای من هیچ کاری نمی کنه.اما بابای بابا ..خیلی مهربونه،خیلی خوبه(هنوز نميگه بود) چرا باید اینجوری بشه؟(يني که دیگه نباشدش)
من فقط می خندم و قربون صدقه اش می رم.
می گم بابای من باید چیکار کنه برات؟ میگه گاهی بیاد اینجا بهمون سر بزنه، محبت کنه.اصلا محبت کردن بلد نیس...
منو عصبانی می کنه وقتی ناراحت میشه که تو چادر نمی پوشی.هیچ وقت ندیدم کار خوبی بکنه.

432

اگه خییییلی خیییلی پول داشتم ،....
می رفتم یه دفتر هواپیمایی.یه عالمه بلیت می خریدم.یه عالمه.همه اش از اینجا به ایلام.و برگشت دو رو.ز بعدش به اینجا.هر بار چهار تا میشد.همه ی پنجشنبه جمعه های یه سال بعد رو می رفتم پیش مامان و فرشته.پنجشنبه شب باهاش می نشستیم تونل زمان می دیدیم.
دیشب مامان زنگ زد.وقتی زنگ می زنه و تو خونه ی نبش خیابون هشتمه خیلی خوبه.میگه که رادیاتورا یخ زده ان در حالیکه اون می خواد شب رو اونجا بمونه.
به هر دری می زنم تا درست بشه.
تمام شب به اینکه کاش وقت بیشتری برای تجهیز خونه داشتم فک می کنم.حتی نتونستم یه تخت ببرم.وقتی زنگ می زنه صدا می پیچه تو گوشی.از بس که خالیه اونجا  :(

کاش خیییلی خیییلی پول داشتم برای یه عالمه بلیت...