‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراض. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراض. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

خب اینطوریم نیس دیگه.منم پوشیدگی رو دوس دارم. .هم پوشیدگی زن و هم مردو.شاید چون خارج از ایران زندگی نکردم.شاید اگه یه جای دیگه زندگی کنم دیگه دوستش نداشته باشم.الآن به نظرم پوشیدگی(اصلا"در مورد حجاب ج.ا صحبت نمی کنما) زیباتره از برهنگی.حتی قشنگتره.حتی گاهی خوشگلتره...
***
اما این پوشیدگی اگر به قصد حجاب و پوشوندن از جنس مذکر باشه هم  باید "زیر پوستی باشه.باید هیشکی نفهمه حجابه...وقتی می پوشونی باید یه جوری باشه انگار سرده، یا آفتاب داغه یا نمی خوای رنگ پوستت عوض شه یا این لباس شیک تر بوده یا...همین دیگه یه چیزی غیر از اینکه من "زنم و از تو وخودم،خودمو پوشوندم.ااون وقته  که معنی خودشو داره .حجابی مث چادر  و مقنعه و اینا دقیقا" هم مفهومند با برهنگی.همکارن.هر دو تشدیدی هستن روی جنسیت.
معرکه اس اگه اینطوری باشه.اما برای ما همچین امکانی وجود نداره.دریا دادور می تونه ولی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

من با رخ چون خزان زردم بی تو ،تو با رخ چون بهار چونی بی من؟

هوا ابری شده...باید چراغ ها رو روشن کنم و پرده ها رو باز و صاف کنم.بکشمشون جلو پنجره.
        تو وبلاگ دریا با سایه و مژگان و دریا چونه می زنم.می گن منفی بافم...که گلها و درختا و دشتهای سبز و بارون پاک و ...رو نمی بینم...مژگان همزمان مسیج میفرسته و از پنجرهء اتاقش تو اداره می نویسه:
        جای شما خالی...طراوت پس از باران،دوردستهایی صاف،زمینی تر،ابرهایی سفید در دل آسمان آبی و دامن سبز کوه...پنجره ای باز و هوای رفتن.
       اونجا رو دیدم.خونهء باران همون جا بود.و یادم هست که چه وسیع بود و باز.وسایه از رقص باران توی حیاط خانه اش نوشته بود...لابد از آن خانه های صفائیه...خانهء پدریش...لابد خشک و بعد از باران چه بویی می دهد!
***
حالا عباس معروفی می خواند:
...گله های تو و کوتاهی های من برای تو کوه شده.دلتنگی من و خوبی های تو برای من کوه شده.دوتا کوه بلند بین من و تو فاصله هست.حالا که هر دویمان نمی دانیم با هم چه کنیم،یاد کوه هایی می افتم که در جاده های حاشیه کویردر حاشیه خاطرات کودکی ام جلو چشمهام قد می کشند:یکیش آبی ست،یکی دیگر خاکی رنگ وآن دیگری قهوه ای وباز آبی و باز رنگی دیگر.
گاهی وقتی باران میآمد،کوه آبی چنان بنفش میشد که محال بود تصور کنی این همان کوه است که دیروز در سینه کش آفتاب،آبی بود.کوه خاکی رنگ هم قهوه ای میشدو آن کوه قهوه ای سیاه میشد چیزی بین زیره ای تیره و سیاه باران خورده.سایه روشنها و نقشها هم همینطوری عوض می شدند که مطمئن شوی کوه ها هیچ دخلی هم ندارند.
همین باران ساده رنگ یک کوه را جوری تغییر می دهد که خیال کنی آن قبلی را برداشته اند و یکی دیگر جایش گذاشته اند.حتی کوه هم وقتی فاصله می اندازدبین ما فرق دارد که در هوای آفتابی باشد یا هوای بارانی تیره که اینجا مدام مرا غمگین می کند.
اینها همه بر می گردد به ادبیات اقلیمها و سرزمین ها.که باران در ادبیات ما ، مایه طراوت و شادی و زیبایی بود.اینجا که آمدم فهمیدم برخی جمله های ما را اینها اصلا" نمیفهمند وبا آن انس نمی گیرند.
همین که چند سالی در هوای سربی بارانی شهر ما زندگی کنی،دلت آفتاب می خواهد.دلت کوه ها را به رنگ خودشان می خواهد؛آب ندیده و باران نخورده واصیل؛خاکی و آبی و قهوه ای.بازی دیرینه آب و خاک.،تصور تصویر هر دو را جوری می گرداند که هر کوهی می تواند چند کوه شود.خدا کند بارانی به کوه من و تو نبارد تا رنگشان را در همین که هست تیره تر نگرداند.
میبینی حتی چهرهءآدمها هم فرق دارد که زیر باران باشد یا در هوای آفتابی.تو هم فرق داری حالا که.....

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

201

من میگم صد در صد موافقم با اینکه این یه حکومت مردم سالار دینیه.ببین "مردم" هر کار دلش می خواد میکنه.خونه های سر به فلک کشیدهء داخل جنگلو ببین....کاربریای فضای سبز و ببین که با آپارتمانای 6-7 طبقه پر میشن.دیگه جز خیابون،ساختمون و یه کمی پیاده رو کم کم هیچی دیگه نیست(اسمشم همین "مردم"بیسواد روز به روز احمق تر میذاره آبادی!)...درختا رو ببین که قلع و قمع میشن...پاکت آبمیوه شم پرت میکنه هر جا که دم دستش بود...اصن بابا راس میگفت...الآن دیگه همه چی دست "مردم"ه...کسی براش تعیین تکلیف نمی کنه...اگه اون حکومت دیکتاتور قبلی بود اجازه می داد حتی یکی از این اتفاقا بیفته؟...نه ...چون نمیذاشت "مردم"هر کار میخواد بکنه
اون میگه این هرج و مرجه(چون اونه اینو میگه.اگه من بودم میگفتم خرتوخر)...نه دموکراسی.نه جمهوری...
من میگم چه فرقی می کنه مردم سالاری با هرج و مرج؟!
***
دلم میخواس به دست و پای این "مردم"ِ سالار می افتادم و میخواستم رحم کنه و دست از کشتن "من" برداره...راستش اینه که دلم میخواس زورم میرسید این "مردم" رو می کشتم...و اسم حکومتو میذاشتم حکومت قانونِ غیرِ.....اگه گفتین؟...من که زورم نمیرسه...

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

184

بارونه و بارونه و بارونه.هر کی امسال این تابستون گرم بقیهءشهرا  رو ول نکرد بیاد شمالِ ما ....بود.11شب میریم به یه مهمونی تو جنگل...جاده ها خیس و گلی ولیزن...هوا تمیز و خنکه... چه حالی داشت اون ایوون و بارون وهوا و زمین.
ینی همه چی دنیا خوبه غیر از کارایی که آدما کرده ان...
****
برگشتن حال و روز مسافرا جالب بود:رو چادراشون نایلون کشیده بودن یا رفته بودن تو ماشیناشون...به آقای بابا گفتم بیا چند تا ازاینا رو ببریم خونه مون!...کاش میشد...دلم خیییلی میخواست...
****
ساعت از 3 گذشته ...همزمان با نوشتن،صدای محمدم رو از فیلمهاش میشنوم...همراه صدای بارون و گاهی صدای عبورماشینها روی کف خیس خیابون..."ما آدم کشته ایم"...فیلماش ترسناکن............................صداش  مث آب چشمه که از زیر سنگ وخاک بیرون میاد، آروم وزلال در حرکته ...اما کلمات خون آلودن انگار...

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

178

د.س:سلام من دارم (شامی) می خورم و با گوشیم شطرنج بازی می کنم.بقیه مث خر خوابیدن.تو چرا نخوابیدی؟
ب:از غصهء رضا خان خوابم نمیبره.مستندشو دیدید؟کاری نبوده که واسه این مملکت نکرده باشه...آخرش به مقبره اش هم رحم نکردن...
د.س:حوض،ماهی پرورد؛     دریا،نهنگ.....این مملکت سفله پرور است.امیر کبیر،مصدق،قائم مقام،ستارخان،باقرخان،میرزا کوچک،...همه را پاداش داد.

*****
سال دوم بودم که "غزاله"اومد...تهرانی بود .فک کنم اصل ونسبشونم مال همونجا بودن...اون همه چی می دونست...همهءچیزایی که من بعد سالها فهمیدم...نمی دونم چطور مارو تحمل می کرد...من رو...مذهبی ام نبود.شاید واسه همین زود انتقالی گرفت و رفت.اصلا"اون با همهءما فرق داشت.دلیل اصلی هم قطعا"پدر و مادرش بودن .
 اگه می شد دوباره از اول تصمیم بگیرم،دیگه طرفشم نمی رفتم...بس که از اونهمه نادونی خودم خجالت زده ام.

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

177

بالاخره  فیلم مستند رضاخان رو دیدم اگر چه طبق معمول نصفه نیمه...ومن کار ندارم که یکطرفه اس یا همه چی رو نگفته یا هرچی.....من دوباره یادم اومد که چقدر مدیونیم بهش...وچقدر مرد بزرگ و قابل احترامیه...
     بدترین قسمت فیلم اونجا بود که ساختمون به اون زیبایی رو زدن خرابش کردن.مث وحشیا.....آقای بابا نمی دونم برای دلداری به من یا خودش گفت دوباره یه روزی میسازنش...ناناوقتی افسوس خوردن منو دید ، گفت چرا خرابش می کنن؟گفتم چون نادونن...گفت دیگه عوضش کن نمیخوام آدمای نادون رو ببینم...آهنگشم خیلی غمگینه...

(یادم اومد سال پیش تهران بودیم که دیدیم  مامورای شهرداری  داشتن یه ساختمون تازه ساز رو(به دلیل تخلف) خراب می کردن و همه با لذت جمع شده بودن عکس می گرفتن و نگاه می کردن،...نانا هم همراهمون بود من نفهمیدم وسوالهای پی در پی اش رو تند تند جواب می دادم.بعدش بود که فهمیدم دیدن اون منظره چقدر پسر کوچولوی منو ترسونده .وحشت زده بود و فکر می کرد ممکنه کسی بیاد خونه ءما رو خراب کنه...من هیچوقت حواسم به بچه هام نیست...یه جور نادونم)

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

تردید

وقتی یاد می گیریم که هرچی که می شنویم یا می بینیم یا....ممکنه دروغم باشه همونطور که ممکنه راست باشه ،دیگه حتی بستری شدن کمکی بهمون نمی کنه.برای خلاصی باید بمیریم؛اون وقت احتمالا"به «یقین» می رسیم وبه یه خیال راحت.

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

خــوشا ایــامِ فــروردیــن و صبحِ شادِ بهـروزی*

دست به دست هم دادیم تموم ساحل ها،جنگلها،دشتها،کوه ها روبا زباله پر کردیم.دولت،ملت.بچه ها ،بزرگها،سالمندان حتی نوزادها با اون پوشکای شیکشون.تو هیچی اینهمه با هم همکاری و همراهی نداشته ایم.جای تبریک داره واقعا".
...............
روزای اول فروردینه تو جاده ایم.ساعت یازده اس ونانای صبونه نخورده گشنه اس.من غر می زنم اما درختی پیدا نمی کنیم که زیرش پر از آشغال نباشه که نگه داریم.دعوامون میشه سر اینکه همون قبلیه تمیزتر بوده یا نه؛برا همین بدترین جای ممکن وسط اونهمه  زباله وبا حضور مگسها وچند تا پوشک بچه...
..............
امروز روز طبیعت -همون سیزده به در خودمون-برنامه کودک:
مجری:این گلا مال منه؟!مرسی .از کجا آوردید؟
-الاغه:از باغچه چیدیم.
-مجری:چه کار بدی؟امروز روز طبیعته.نباید گلا رو چیدو.....
..............
تو روز طبیعتم آدم غر می زنه؟روز 13به در؟!



*مهندس شاه امیر فروغ

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

23

به نظر من رای دادن به خواننده های تی وی پرشیا خیلی شرافتمندانه تراز رای دادن به نماینده های مجلسه .چون اینا بدون هیچ ادعا و وعده ای ،.....،اما اونا،باهزار دروغ-فقط برای ارضا حس پست پرستیشون یا پر کردن جیبهاشون-قراره قسمتی از تاریخ این سرزمین رو به گند بکشن.
به هر دلیلی در انتخابات شرکت کرده اید براتون متاسفم چون شما هم ،"همدست" به شمار میآیید

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

22


یادم میاد که... اونوقتا بهت گفتم این آدم داره مملکتو از اینی که هست خرابتر می کنه.من از هر کی که جایی کاره ای هست پرسیدم همینو گفته.با چشم خودمونم داریم می بینیم.این آدم یه دروغگو حقه بازه و اونهمه فیلم وصدا هم از دروغاش همه جا هست.دزدی نکرده بود اگه ،اونم کرد.اینهمه پول و هزینه که برا تبلیغات خودش کرد اسمش چی بود جز دزدی ؟از جیب من وتو تازه.تو گفتی :«ببین بیتا!من فقط اون چیزی رو که با چشم خودم می بینم باور می کنم.من چند سال بود یه کاری رو طراحی کرده بودم  ولی نمی ذاشتن کامل اجرا بشه .می گفتن بودجه نداریم.نمیشه.ولی"اون"تو سفرای استانیش همین که کارو دید کمک کرد اجرا بشه.خیلی کارای دیگه رو هم تو استان همینجوری راه انداخت...اصلا"هر وقت میاد اینجا همین جور کلی کارا روبراه میشه.».اونوقت من گیج شدم.موندم چی بگم.به آقای بابا گفتم اون حق داره.انقدر بهت ایمان داشتم که به شک افتادم.دوباره به طاهره زنگ زدم.اون یه چیز دیگه ای میگفت.اینکه نه تنها کاری انجام نشده،دستور داده بودن کاری که در دولت قبلی انجام شده به نام اونا بنویسن ودروغای دیگه.آقای بابا هم همینو می گفت و خیلیای دیگه.کار انجام میشه ؟کدوم کار؟چشمای خودمم یه چیز دیگه می دید...چرا چشم هر کدوممون یه چیزی می بینه؟

     بعد از انتخابات... با یه ایمیل خداحافظی برای همیشه باهات قهر شدم فکر می کردم شما بودید که باعث شدید اینهمه بلا سر ما بیارن.درست فکر می کردم. آقای بابا هی می گفت کارم غلطه.وبازم برای تو ایمیلای روشنگرانه می فرستاد.من میگفتم دستای همهءاونا خون آلوده.اونا خائنن.آقای بابا لبخند تمسخرآمیز میزد.مملکت روز به روز ویران تر و ویران تر و ویران تر شد.آقای بابا از اداره اومد بیرون.چون دیگه نمی تونست بمونه.حق التدرس دوقرونی من از اونی که میدادن و هر ترم چند قرونی اضافه میشد کمتر شد و دیگه هم اضافه نشد .البته مالیاتش بیشتر شد.از دو سه بار در ترم رسید به دوبار در سال .منم تصمیم دارم این کارو ول کنم و خصوصی درس بدم تا احساس حماقت کمتری بکنم.امیر رضا از ایران رفت.حمیدم دیگه برنگشت.دلار شد خدا تومن .تورم...بیکاری...ملتی که روز به روز دزدتر ودروغگوتر و ....زمینی که روز به روز مدفون تر میشه زیر اینهمه زباله...آسمونی که روز به روز سیاه تر میشه از دود...خونه هایی که روز به روز تاریکتر میشن...جنگلهایی که تنک تر میشن...رودخونه هایی که کم آب تر میشن و...و...و...وبدتر از همهءاینا، «آزادی»عزیز من که هر روز نحیفتر و زردتر و غمگینتر ..............

     تا چند ماه قبل...با مسیج هایی که همچنان با مهربونی ذاتیت می فرستادی دوباره یاد روزای دانشگاه رو زنده کردی.فکر میکردم حتما"تا حالا دیگه...چون یکبار یه مسیج داده بودی که حتی اگر در انتخابات من اشتباه انتخاب کرده باشم....

     تاچند هفته قبل... که عکستو با یه ظاهر شدیدا"عجیب تو اینترنت دیدم با نوشته هایی پر از آمارهایی که نشان ازموفقیت و پیشرفت امور زیر دستت می داد. مدیر کل سازمان....در ادامه گفت نسبت به سال قبل میزان...افزایش یافته.مطمئن بودم آدم بسیار توانمند و لایقی بودی و هستی.بهیچ عنوان شک ندارم.اما با چند مسیجی که باهات رد و بدل کردم،یقین    پیدا کردم دیگه اون کسی نیستی که منو با اون مغز تحلیلگرش شگفت زده می کرد.اون چیزی که برای من جالب بود قدرت استدلال و تفکری بود که حالا جاشو عوض کرده بود با اعتقادات عوض نشدنی به قول خودت! سایه میگه شاید اون راست می گه و ما عوض شدیم،....من برعکس طاهره ،از عوض شدن خودم ونه هیچکس دیگه نگران نیستم.فقط برای من عجیبه که چی به سر اون مغز تحلیلگر اومده که در جواب سوال های من جواب می ده:من....من....من.......؟!

     امروز... روز انتخابات مجلس خنده دار و مضحکه.من و مانا میشینیم توی خونه.خانوم دکتر همسایه گفت شوهرش رای میده چون میترسه قراردادش رو تمدید نکنن .دختر کوچولوشون می گفت اگه ما رای ندیم حراست میفهمه بابام بیچاره میشه.آقای بابا زیرکانه میگه اگه رای بده که بیچاره تر میشه.وزیر گوش من می گفت که حراست کاری با رای اینا نداره.خانم "ج"که همیشه یه چیزای دیگه می گفت حالا میگه ما هیچکسی رو قبول نداریم،رای سفید می دیم  که حضور و ...به آقای بابا میگم اینا انگار واقعا"اعتقاد دارن به این ...؟!پس چرا اینهمه انتقاد و اعتراض و...؟!میگه نه بابا.بحث "پست"ه.
وتو...؟!

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

تناقض14

برنامه ویژه شب یلدا،کانال ایرانیان
مجری(رضارشیدپور)از مهمون(مختاباد)میخواد برای هر کلمه ای  یه توضیح که به ذهنش می رسه ،بگه.
...
رشیدپور:"شجریان".
مختاباد:هنرمندی که به مردمش پشت نکرد.
رشیدپور:جنگلای شمال
مختاباد:درحال نابودی.
...
(نمی تونم قسم بخورم که عینا"اونی که گفتن رونوشتم)