‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشکده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشکده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ شهریور ۸, دوشنبه

اگه از دست کسی باید به خدا پناه ببرم اون خود خود این دانشکده ی لعنتیه...دوباره آخه؟! ):

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

428

دروغه اگه بگم دلم برای اون دانشجوی لاغر شاعر تنگ نشده.برای شعر هایی که می نوشت و تنها عيبشون این بود که من تو شعرهاش نشسته بودم پشت یه ميز  با یه فرق کج ،جای زخم روی دستم و خنده هام وبا تمام جزئیات دیگه ای که اون با دقت فوق العاده ميديدشون...

آفتاب انگارخیلی دوسم داره.پا به پای چرخای ماشین،اون ور چنارای بلند، می دوه تا با هم بریم؛وقتی  بهم لبخند میزنه نور قشنگی از لابلای برگای رنگی چنار پخش میشه

فراموشی گرفتم.نشونه ی شروع دوره ی زمستانه اس.ببخشید به خاطر همه چیز.من بیمارم

۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

356

میگم بیاین بریم رو پشت بوم ما سایت رو ببینیم.از اونجا بهتر میشه دیدش..برای اینکه بهانه دست مسئولین ندیم میذاریم واسه آخر کلاس.یک ساعت مونده به اتمام،من "یعنی" تعطیل می کنم.من میرم که تنها برم اونا میرن که با اتوبوس.یک قرون پول تو کیفم نیست.از کارتمم بیخبرم.خوشبختانه همراهمه! و در کمال تعجب توشم پول هست.میرم شکلات طلایی میخرم،چایی دم میکنم و همه رو میبرم رو پشت بوم...

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

       سلام آقای "م.گ" !
......علتش پول کمشم هست ولی فقط پول نیست که.
      چیزای خیییلی مهم...چیزی غیر از بی علاقگی و بی انگیزگی دانشجوها حتی(چون کم و بیش بلدم اگه بخوام شور و شوق ایجاد کنم)...
      فقط به خودشون یک بارتو یکی از کلاسها گفته بودم...وقتی پرسیده بودن.
      که دیگه نمی تونم طراحی معماری بگیرم .که خوبی پرسپکتیو و هندسه و راندو ودرخت کشیدن اینه که ، می تونم بگم بیاین نقاشی کنیم تا خوش بگذره بهمون.حتی تو درسای نقد و تحلیل بنا میتونستم بفرستمشون به سراغ خونه های قدیمیای شهرای دیگه  که هم جای نو و تازه ای دیده باشن هم بنای متفاوتِ خوب...
       حالا این ترم دوباره اوضاع خراب شده .طراحی با موضوع آموزشی ،کار رو خراب کرده.من نمیتونم همچین درسایی بگیرم چون واقعا" داره اعصابم رو به هم می ریزه وتو همین دو جلسه فک کنم منم اعصاب دانشجوهای بینوا رو به هم ریختم:
       من مشکلاتی که رشته های دیگه برای کارشون خواهند داشت رو نمی دونم و نمی خوام بدونم.ولی ما نمیتونیم هیچوقت کارهایی که سر کلاس انجام می دیم رو بیاریم تو دنیای واقعی...مجبور شدم بهشون بگم درس خوندن ما یه بازیه.یه بازی خیالی.عین آن شرلی...باید خیال کنیم برای بچه های همین شهر و کشور، یه دبستان می سازیم.یه دبستان خوب..بال خیالشون انقدر بسته اس که وقتی به سایتی که دبستان قراره توش طراحی شه میرسیم ،آدرس دبستانای شهر رو میدن...توی محوطه هایی که غیر از کلاسها اگه یه سالن ورزش سرپوشیده و یه کتابخونه فقط داشته باشیم دیگه از حیاطش هیچی نخواهد موند...حیاطی که البته به بهانهء سرمای زمستون قراره بچه ها رو هیچوقت نفرستن توش...
      اَه...ببین باز شروع شد...
      مرد حسابی! خودم افسردگی میگیرم وقتی دبستان رو سرچ می کنم وبعدش میرم سراغ Elementary school...(البته اگه اینترنتمون زورش برسه به سرچ تصاویر) دیگه اونا هیچی...

این از فضاهای داخلی:




***
اینم از فضاهای بیرونی:

(درجهء محصوریت رو یادتون نره.هرگز)



۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

229

ارتباط دانشجو و مثلا" استاد ،خوب نیست،چون همیشه باید سخت و جدی بمونه و من نمی تونم با بعضیاشون دوست بشم.اگر چه که در اینمورد با ساختار شکنیهام حال همکار و مدیر گروهمون رو گرفته ام اما هنوز برام کمه...
دوست ندارم که اینطوریه ولی هست:بعضی دانشجوها رو زیادتر دوست دارم...خیلی زیادتر....یکیشون این دختر اصفهانیه اس...معرکه اس...اصن همونی که همیشه میگم...تو ایران هیچکس به اندازهء اصفهانی ها "آدم" نیست...
آقای بابا میگه:اِ!اون اصفهانی قبلیه رو یادت نیست که...
هیشکی متوجه نمیشه وقتی میگم "آدم" ینی چی...خوب این آدمِ خوبه اون آدمِ بد...نمی گم خوبن...میگم بیشتر آدمن
اگه بلد بودم یه کتاب در مورد اصفهانیا می نوشتم...

دوست داشتم میرفتم خونه شون و باباشو میدیدم که با دخترش تا 4 صب بیدار نشسته بود یه نقاشی کشیده بود و یه امضائ معرکه هم زیرش گذاشته بود...وگفته بود حالا استادت باید برای منم یه آفرین می نویسه...

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

215

خرس کوچولو با نانا میره تا دم مدرسه وواسه برگشتنم باید تو ماشین باشه.وقتی می خواد پیاده شه اگه وقت باشه کمربندشم میبنده....حالا من تو طول روز با یه خرس کوچولو(تدی)این ور اونور میرم....امروز آقای بابا رسوندش و بعدش «خرس کوچولو» رو آورد خونه تا ظهر من با خودم ببرمش...امروز خرس کوچولو به بغل رفتم تو پارکینگ ؛متاسفانه پسر یکی از همسایه هام-که متاسفانه خیلی ام کنجکاوه-اونجا بود ... در ماشین رو باز کردم نشوندمش رو صندلی و بعد خودم رفتم سوار شدم...اگه کمربندشم می بستم،خودِ «مستربین» شده بودم...
***
امسال یه دانشجو از ولایت خودمون دارم...فقط یک بارچند سال پیش این اتفاق افتاده بود...اون یکی پسر بود...
تا اینجا زیاد به دلم ننشسته.نه...اصلا"...زیاد حرف زد.نزدیک گوشم...تقریبا" پچ،پچ میکرد..اما هیچکدومش خوب نبود.پُز بود وادعا...یه گیلان غربی ام  دارم که اونو خیلی دوست دارم...خوندن و نوشتنِ کردیِ کردستانیا رو یاد گرفته و خودش مدل کرمانشاهیا حرف می زنه...به منم میگه که خیلی ازم دلخور میشه که میگم کردیِ ایلام به قشنگی کردستان نیست...یک جفت چشم عسلی بزرگ داره که طبق معمول ،همونا رو تو صورتش دیدم و یادم موند... قیافهء آرومی نداره و به شیطونا می خوره...اما آرومه...فکر می کنم یه عالمه هیجان رو داره کنترل می کنه...

پی نوشت:الکی گفته بود...اهل ایلام نبود...گمون نکنم پاشم به ایلام رسیده باشه.خنگ بودم که نفهمیدم.متانت وفروتنی ایلامیا رو نداره...اگر چه من نسل جدید ایلام رو نمیشناسم!...لره وگمونم نه لر خوبی...

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

214

چشمام میخواستن بسته باشن .ونه از خستگی .از اونهمه فشاری که مغزم توی چند ساعت متوالی تحمل کرده بود.می ایستادم یه کم می بستمشون و دوباره راه می افتادم.بی اثر بود...فکر می کردم نزدیک یه سکته باشم...توی یه حال گیج و منگی رسیدم به کلاس...چقدر خوشحال شدم که فقط 7-8 نفر اومده بودن...گفتم زودی تعطیل می کنم میرم..نمیدونم چقدر طول کشید...شاید به اندازهء همون سلام احوالپرسی و خوش و بش اولش...خوبِ خوب شده بودم...براشون گفتم که حالمو خوب کردن..."سین"گفت که مامانش معلمه تو روستاها و...گفت که مث منه...دلم نمی خواست کلاس تعطیل بشه...
ولی عجب پاییزی شد!قبلنا اینجوری نبود انگار!انگار باهامون لجبازی می کنی...انگار دوست داری اشکمونو در بیاری...