این فیلم فوق العاده بود.نیکول کیدمن هم همینطور...هنوز دارم تلوتلو می خورم...
نمایش پستها با برچسب فیلم. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب فیلم. نمایش همه پستها
۱۳۹۴ دی ۲۹, سهشنبه
Houdini
-حتی پروازم تازگيشو از دست میده.
-شگفتی تمومی نداره.
-تو فقط وقتی تو تنگنا قرار می گیری خوشحالی.
-حقیقت اينه که هیچوقت مطمئن نبودم.
-برای اینکه یک بار دیگه اثبات بشه مرگ نمایش نهایی نیست.
-وقتی مردی هر چی که دلمون میخواد بهمون میگی.
- من جعليم دکتر.
- تو واقعی ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم.
فیلم هوديني پر از جملات خوب بود.فیلمنامه ی خیلی خوب.
یاد روزاي دانشگاه افتادم که از کتابای شعر اومدم بیرون ودرگیر حرفای تازه از زبان هم دانشگاهيا شدم.و چه قدر هیجان انگیز بود.
یکی از جالبترین مکالمات ،همه جا ،دعواهای زن و شوهرهاست.و میدونم چرا.وخيانت همیشه غیر قابل جبران ترین اشتباه.راهکار من برای ندیده گرفتنش جواب نمیده.
فیلم هوديني خوب بود جز اینکه بجز هنر پیشه ی نقش هوديني و شاید دستیارش،بقیه بازی خوبی نداشتن.شایدم انتخاب بازیگر مشکل داشت.یا فیلمنامه ياهرچي.بالاخره من از بازی خود هوديني بود که نوع ارتباطش با مادر و همسرش رو می فهمیدم.در واقع اونا آدماي موثر زندگیش بودن.در حالیکه طبق معمول چیزی نمیشد دید....
اون چیزی که برجسته بود،اینکه یه شعبده باز اصرار داشت بگه ماورایی نيست و همه ی اینا بازيه.صداقت یه شعبده باز جذابتره.اما قسمت تلخ و حقیقی این داستان همین بود که خودش در نهایت تبدیل شد به ابزاری برای درو بگویی کلاشها.تا کی آدما دروغ میگن و تا کی گول دروغاي هم رو می خورن؟
-شگفتی تمومی نداره.
-تو فقط وقتی تو تنگنا قرار می گیری خوشحالی.
-حقیقت اينه که هیچوقت مطمئن نبودم.
-برای اینکه یک بار دیگه اثبات بشه مرگ نمایش نهایی نیست.
-وقتی مردی هر چی که دلمون میخواد بهمون میگی.
- من جعليم دکتر.
- تو واقعی ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم.
فیلم هوديني پر از جملات خوب بود.فیلمنامه ی خیلی خوب.
یاد روزاي دانشگاه افتادم که از کتابای شعر اومدم بیرون ودرگیر حرفای تازه از زبان هم دانشگاهيا شدم.و چه قدر هیجان انگیز بود.
یکی از جالبترین مکالمات ،همه جا ،دعواهای زن و شوهرهاست.و میدونم چرا.وخيانت همیشه غیر قابل جبران ترین اشتباه.راهکار من برای ندیده گرفتنش جواب نمیده.
فیلم هوديني خوب بود جز اینکه بجز هنر پیشه ی نقش هوديني و شاید دستیارش،بقیه بازی خوبی نداشتن.شایدم انتخاب بازیگر مشکل داشت.یا فیلمنامه ياهرچي.بالاخره من از بازی خود هوديني بود که نوع ارتباطش با مادر و همسرش رو می فهمیدم.در واقع اونا آدماي موثر زندگیش بودن.در حالیکه طبق معمول چیزی نمیشد دید....
اون چیزی که برجسته بود،اینکه یه شعبده باز اصرار داشت بگه ماورایی نيست و همه ی اینا بازيه.صداقت یه شعبده باز جذابتره.اما قسمت تلخ و حقیقی این داستان همین بود که خودش در نهایت تبدیل شد به ابزاری برای درو بگویی کلاشها.تا کی آدما دروغ میگن و تا کی گول دروغاي هم رو می خورن؟
۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه
locke
از اول تا آخر فیلم یک نفری،ایوان لاک توی یه ماشین در حال رانندگی بود .یا با خودش حرف میزد یا تلفن.من که خیلی دوست داشتمش...
۱۳۹۳ مهر ۲۲, سهشنبه
357
امروز هوا خوب و عالی بود.تنبلی نکردم و صبح رفتم ورزشم کردم.بعدش تو خونه داشتم وعده های پی در پی صبونه بعد از ورزش رو می خوردم و تلویزیون می دیدم که طبق معمول هیچی نداشت جز وعدهء چند برنامهء خوب تو پایان هفته.یکیش فیلم جنواست که اگه فلشا اذیتم نکنن این بار ضبطش می کنم.دومی عالی بود.نمیدونم حتی اسمش چی بود اما همون هنر پیشه ای(ایرن ژاکوب) توش بازی میکرد که تو سه گانهء رنگهای کیشلوفسکی بازی کرده و بی صبرانه لحظه شماری می کنم برای پنجشنبه شب ساعت ده و بازم مرسی AAA.به یکی از دانشجوای موشم قول دادم فیلمای زبان فرانسه رو براش ضبط کنم.چه قدر باید طول بکشه تا یه همچین دانشجویی گیرم بیاد که به یه چیزی تو دنیا علاقمند باشه و دنبالش رو بگیره...اصن اگه اینهمه ترسهای بی دلیل دور و برمونو نگرفته بودن و البته از صحنه های سانسور لازم فیلما نمی ترسیدم (: ،عشق فرانسه ی کلاسم رو با "میم" دعوت می کردم تا با هم ببینیمش..دیگه یه مستند از زندگی وودی آلن و آپارات که مال اون دوردورای مملکت خودمونه...ونمی دونم چی شد که بجای اینکه خاموش کنم مستند بی بی سی رو نگهداشتم.با بی علاقگی تمام و فقط برای یک ذره کنجکاوی...
تازگی یه جمله تو نوشتهء داستان عباس سلیمی آنگیل توجهمو جلب کرد.الآن عینشو پیدا می کنم...ایناهاش:«وقتی به سی و دو سالگی میرسی، چیزی مانند پنجهی نیرومند یک غریبه گلویت را بیبهانه میفشارد». خیلی راست گفته.یکی دو جا از وبلاگ نویسا هم شنیده بودم که دچار گریه های وقت و بی وقت شده بودن.واسه همین میشه گذاشت به حساب چهل و دو سالگی ولی من نمی ذارم.هرکسی اون مستند رو می دید،گریه می افتاد...همونطور که اون مرد سیاه و درشت انگلیسی به گریه افتاد و اون مرد فیلیپینی...(گریه ی مردا مهم تر به نظر می رسه...به بزرگ (اندازه ای)بودنشونم مربوطه اما اصل قضیه به اندازهء واقعی بودن گریه مربوطه).
نمیدونم با چه انگیزه ای این مستندو ساخته بودن...موضوع عجیب و غریب و ویژه ای هم نبود.فقط داستان دو زندگی ساده تو دو جای مختلف دنیا،پایتخت فیلیپین و پایتخت انگلیس از دو مرد با یک شغل.رانندگی اتوبوس شهری.اگر انگیزه شون این بود که من قدر صدای پرنده ها رو بدونم همچنان که مادر مرد انگلیسی در ابتدا می گه،بنظرم خیلی بیرحمانه بود...امااون چیزی که من توش دیدم این نبود. این بود که همه چیز با دستهای ماست که ساخته میشه.هر مملکتی رو مردمش میسازن و مردم این طرف دنیا کارای عجیب غریب می کنن...مثلا" فیلمی که چند روز پیش از زندگی خاندان بوتو در پاکستان پخش شد ،وحشتناک بود.شاید انگیزهء پخشش از من و تو همین بود که مارو به یاد کارهایی که اونا تونستن بکنن و نکردن و برعکس تو ایران اتفاق افتاد بندازه...
*زندگی دوگانهءورونیک...الآن فهمیدم اسم فیلم پنجشنبه اینه.
خدای من!تازه ممکنه آبانم بیاد این هفته.
۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه
آپارات این هفته ، جایی که دل من می تپدِ خزر فاطمی بود.
یاد کتاب های خالد حسینی افتادم.یاد مهران افتادم...یاد جای زخم افتادم...یاد وقتی که پام شکسته بود...یه جایی تو همین پلاس بود یا گوگل باز که یکنفر برام نوشت اون استخون دیگه هیچوقت خوب نمیشه...دردش همیشه باهاته...یاد مریم دختر ماری خانم افتادم که تو آتیش سوزیای زمان انقلاب با باباش سوخته بودن...
پ.ن:چقدر بد می نویسم.بعد از مدتی که نوشته هامو می خونم ،خودمم نمیفهمم ینی چی؟
فک کنم دلم خواسته بود جای خزر بودم که وقتی بعد بیست سال برمی گشتم ،چیزی برای دیدن و حس کردن گذشته ها مونده بود.فک کنم دلم خواسته بود مریمِ منم مث ماریِ اون زنده بود...
یاد کتاب های خالد حسینی افتادم.یاد مهران افتادم...یاد جای زخم افتادم...یاد وقتی که پام شکسته بود...یه جایی تو همین پلاس بود یا گوگل باز که یکنفر برام نوشت اون استخون دیگه هیچوقت خوب نمیشه...دردش همیشه باهاته...یاد مریم دختر ماری خانم افتادم که تو آتیش سوزیای زمان انقلاب با باباش سوخته بودن...
پ.ن:چقدر بد می نویسم.بعد از مدتی که نوشته هامو می خونم ،خودمم نمیفهمم ینی چی؟
فک کنم دلم خواسته بود جای خزر بودم که وقتی بعد بیست سال برمی گشتم ،چیزی برای دیدن و حس کردن گذشته ها مونده بود.فک کنم دلم خواسته بود مریمِ منم مث ماریِ اون زنده بود...
۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سهشنبه
پلهء آخرو میبینم ودوباره می بینم و بازم میبینم..وقت نمی کنم واسه همین میشنوم فقط گاهی...دلیلش ،همه اش فیلم نیست...خودِ لیلاس و شوهرش که کارگردانه و خود فیلم و دیوارای آجری وآفتاب تابیده روشون و پنجره هاش و...
من فیلما رو غلط می بینم...یه جور غیر از اون چیزی که واقعا" هستن...گاهی این قضیه اسباب تمسخر خودم و دیگران(آبان و باباش) میشه؛من اما راضیَم.بعیده ولی شایدم از جهت ناچاریه...بدترینش وقتی بود که "میم" یه فیلم بهم داده بود و مدام مسیج میداد که ببینمش و نظرمو بگم...دقیقا" یادم نیست ...من راجع به رنج مادری نوشتم که با کشتن خودش و پسرش ،هر دوشونو تطهیر میکنه واون گفت که اون زن اصلا" مادرِ پسر نبوده و قصد انتقام از اونو داشته .درواقع مادرِ مردی بوده که جزءِ قربانیهای پسره به شمار می رفته...علت اشتباهم اینم بود که یه بار از وسطاش تا آخر دیده بودم و دوباره برگشته بودم و اولِ فیلمو دیده بودم...یه کم خوب بود که میم فک کنه من پرت تر از این حرفام...اما بهش گفتم که فیلم من بهتر از مال "کیم کی دوک" بوده...تو اون فیلم کسی برای انتقام اینهمه تلاش می کرد و تو برداشت من برای عشقش رنج بی اندازه می برد...
حالا هم هر چی راجع به پلهء آخر می خونم یه چیزی غیر از اونیه که من دیده ام ...من خسرو رو یه عاشق می بینم که اونقدر عاشقه که خودشو عاشق نمی دونه...این خیلی برام جالب بود.انگار اولین بار بود که همچین چیزی میدیدم...ولیلی یه وقتی شاید اینو می فهمه...همزمانی دیدنِ "نوبت عاشقی" مخملباف (شاید روی هم رفته بیست دقیقه اشو هم ندیدم) با این فیلم شاید باعث شد فکر کنم هر دوشون یه حرفو می زنن...چیزی که تو هردوشون غم انگیز بود این بود که زن ها دیر حقیقتو میفهمیدن ...عشق های به اون بزرگی رو که شاید کمیاب یا نایاب باشن.
فک کنم برای اینکه خود ِراستکی فیلمو بفهمم باید برم اون دوتا کتابو بخونم.باقیش واسه فردا...
من فیلما رو غلط می بینم...یه جور غیر از اون چیزی که واقعا" هستن...گاهی این قضیه اسباب تمسخر خودم و دیگران(آبان و باباش) میشه؛من اما راضیَم.بعیده ولی شایدم از جهت ناچاریه...بدترینش وقتی بود که "میم" یه فیلم بهم داده بود و مدام مسیج میداد که ببینمش و نظرمو بگم...دقیقا" یادم نیست ...من راجع به رنج مادری نوشتم که با کشتن خودش و پسرش ،هر دوشونو تطهیر میکنه واون گفت که اون زن اصلا" مادرِ پسر نبوده و قصد انتقام از اونو داشته .درواقع مادرِ مردی بوده که جزءِ قربانیهای پسره به شمار می رفته...علت اشتباهم اینم بود که یه بار از وسطاش تا آخر دیده بودم و دوباره برگشته بودم و اولِ فیلمو دیده بودم...یه کم خوب بود که میم فک کنه من پرت تر از این حرفام...اما بهش گفتم که فیلم من بهتر از مال "کیم کی دوک" بوده...تو اون فیلم کسی برای انتقام اینهمه تلاش می کرد و تو برداشت من برای عشقش رنج بی اندازه می برد...
حالا هم هر چی راجع به پلهء آخر می خونم یه چیزی غیر از اونیه که من دیده ام ...من خسرو رو یه عاشق می بینم که اونقدر عاشقه که خودشو عاشق نمی دونه...این خیلی برام جالب بود.انگار اولین بار بود که همچین چیزی میدیدم...ولیلی یه وقتی شاید اینو می فهمه...همزمانی دیدنِ "نوبت عاشقی" مخملباف (شاید روی هم رفته بیست دقیقه اشو هم ندیدم) با این فیلم شاید باعث شد فکر کنم هر دوشون یه حرفو می زنن...چیزی که تو هردوشون غم انگیز بود این بود که زن ها دیر حقیقتو میفهمیدن ...عشق های به اون بزرگی رو که شاید کمیاب یا نایاب باشن.
فک کنم برای اینکه خود ِراستکی فیلمو بفهمم باید برم اون دوتا کتابو بخونم.باقیش واسه فردا...
۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه
۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه
واقعا" ممنونم ازت AAA:
- تیرانوسور(پدی کونسیداین؛انگلیس)
2011
- دست نیافتنی ها(اریک تولدانو-الیورناکاشه؛فرانسه)
2011
- ولنتاین آبی(غمگین)
blue valentine
2010
- قرمز(کریستوف کیشلفسکی؛لهستان)
red
1994
- شکار(توماس وینتربرگ؛دانمارک)
the hunt
2012
- روانشناس
shrink
Read my lips
2001
- بخوان لبهایم را (ژاک اودیار؛فرانسه)
Read my lips
2001
۱۳۹۲ آذر ۱۲, سهشنبه
245
"گذشته" خیلی خوب بود.مث ریاضی بود.مث زندگی بود اون وقتی که یهو ناغافل هُلت میده محکم که پرت میشی یه طرفی وحتی طول می کشه تا بفهمی چی شد...خوبِ خوبم ندیدمش،تو خونه می چرخیدم...تلفن صحبت می کردم...اینم شد فیلم دیدن...؟!فیلم شنیدنم نیست.
مقایسه هم نمی کنم.حالا جدایی بد بود یا بهتر...فقط اینکه نمیدونم چرا از حرف زدن معادی،از صداش ،اذیت میشم وقتی دوباره اون فیلمو میشنوم.
***
خون وآزمایش وخواب ،منو ترسونده بود خیلی.(یه ژن از خانوادهء مادری داریم که همیشه به بدترین اتفاقات ممکن فکر کنیم.اونم وقتی هنوز دنیا امن و امانه و هیچ خبریم نیست)..دیدم که حاضرم تا آخر عمرم هر روزش جنگ و دعوا و مرافعه داشته باشیم ،حتی عصبانی بشیم،حتی قهر کنیم،حتی همه ظرفا و شیشه های رو میزا رو بشکنیم و...اما از دستش ندم...هیچکس تو دنیا به قدرِاون خوب نبوده.
***
دیروز یکی از همکارام که یه پسر آذر ماهی همسن نانا داره ،منو صدا کرد و از واکسنی که گیر نمیاد و دیر شده و خطرناکه و فقط تا فردا فرصت دارید،....یه عالمه حرف زد.بعدم گفت دیگه ببخشید اگه استرس وارد....نمیشنیدم انگار ...نمیدیدم انگار...زانوهام بیحس شدن.یادم اومد که دیشب ساعتای 2و3 شب نانا صدام زده بود و گفته بود از پادرد می خواد گریه کنه و به سختی تونسته بود دوباره بخوابه(اون ژنِ لعنتی دست به کار شد.نه تلفنای آقای بابا و نه حرفای آبان که با خونسردی مشغول بازی با موبایلش بود زورشون بهش نرسید).
هُلم داده بود یه طرفی... وقتی اون خانمای مرکز بهداشت گفتن تا شش ماه بعدم وقت داره باورم نمیشد...آخر یکیشون گفت:مطمئنید چیه؟من کارم همینه.پنجشنبه بیاریدش تا قطره اش هم برسه.
مدرسهء شاهکار که کپی کارت واکسنم می خواد ،معلوم نیست واسه چی میخواد؟
***
امروز تولد نانای من بود...
***
امروز فانیز یه پست گذاشته که:میگه مردایی که انگشت حلقه شون از انگشت اشارهشون کشیده تره برای زن ها جذاب ترن!
ینی شدیدا" نگران شدم:)))).خنگ شدم واسه آقای بابا خوندمشم:))
۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سهشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه
175
بابا آپارات! بابا تماشا! بابا bbc! بابا بیتا،ناجیه،ژیار گل!بابا تخته گاز!...
آخه چه جوری اینهمه کارِتون درسته!؟
دو هفته پیش بعد از تماشای آپارات تقریبا" از اولای فیلم:
فیلم "گاگومان" خیلی خوب بود.آخرش کلی داشتم غر میزدم که آخه چرا یه پایان غم انگیزبرای این فیلم انتخاب کرده.آبان گفت پس همه فیلم هندی بسازن!گفتم چه اشکالی داره؟...این فیلم که اینهمه واقعی بود باید آخرش رو شاد می ساخت.آبان گفت :اما تو دنیای واقعی همینطوره....گفتم اما این فیلمه...می تونست همه چی خوب بشه...میتونست آخرین صحنه پدرو مادر وبچه و پارک و...تو واقعیتم ممکن بود...اینی که منم میگم خیلی دور از واقعیت نبود...و داد زدم از دست رسول اف که فقط یه بچه رو بیچاره کرد...
چند شب پیش تکرار برنامهء آپارات شروع شد .قبل از تیتراژ همچین چیزی نوشته بود:وقایع و اسامی،همه واقعی هستند...طفلک رسول افِ پنجاه و یکی...
آخه چه جوری اینهمه کارِتون درسته!؟
دو هفته پیش بعد از تماشای آپارات تقریبا" از اولای فیلم:
فیلم "گاگومان" خیلی خوب بود.آخرش کلی داشتم غر میزدم که آخه چرا یه پایان غم انگیزبرای این فیلم انتخاب کرده.آبان گفت پس همه فیلم هندی بسازن!گفتم چه اشکالی داره؟...این فیلم که اینهمه واقعی بود باید آخرش رو شاد می ساخت.آبان گفت :اما تو دنیای واقعی همینطوره....گفتم اما این فیلمه...می تونست همه چی خوب بشه...میتونست آخرین صحنه پدرو مادر وبچه و پارک و...تو واقعیتم ممکن بود...اینی که منم میگم خیلی دور از واقعیت نبود...و داد زدم از دست رسول اف که فقط یه بچه رو بیچاره کرد...
چند شب پیش تکرار برنامهء آپارات شروع شد .قبل از تیتراژ همچین چیزی نوشته بود:وقایع و اسامی،همه واقعی هستند...طفلک رسول افِ پنجاه و یکی...
۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سهشنبه
Father and Daughter
شاید اگه اون گوشهء دور، نزدیکای یه مرز زندگی نمی کردیم یا اگه ااز دنیا خبر بیشتری داشتیم یا اگه با زمان جلو رفته بودیم،شاید اگه انقلاب یا جنگ همه چی رو زیر و رو نمی کردوزندگیمونو اینهمه تغییر نمی داد، یه انیماتور (اگه معنیش انیمیشن ساز باشه منظورم رو درست نوشته ام)میشدم؛به همون اندازه که ممکن بود یه ژیمناست خوب بشم یا حتی یه بالرین...
اون وقت منم حتما" پدر و دختر رو ساخته بودم و شبیه همین پدر و دخترِ michael dudok ،با همچین فضاهایی اونقدروسیع که تا دور دورا رو ببینی و با همچین رنگایی ،اونقدر دور که یکرنگ شده باشن...
قصه انیمیشن منم ،قصهءیه دختر بچه بودویه مرد بزرگ...و پر بود از طنین صدای یه موسیقی مطمئن وشاد...تا آخر.
حالا اما آخرِانیمیشن ساخته نشدهء خیالی من، یه جور دیگه تموم میشه...مگر اینکه نخوام مث رسول اف پنجاه و یکی، واقعیت رو فیلم بسازم...
اشتراک در:
پستها (Atom)