۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

175

بابا آپارات! بابا تماشا! بابا bbc! بابا بیتا،ناجیه،ژیار گل!بابا تخته گاز!...
آخه چه جوری اینهمه کارِتون درسته!؟

     دو هفته پیش بعد از تماشای آپارات تقریبا" از اولای فیلم:
فیلم "گاگومان" خیلی خوب بود.آخرش کلی داشتم غر میزدم که آخه چرا یه پایان غم انگیزبرای این فیلم انتخاب کرده.آبان گفت پس همه فیلم هندی بسازن!گفتم چه اشکالی داره؟...این فیلم که اینهمه واقعی بود باید آخرش رو شاد می ساخت.آبان گفت :اما تو دنیای واقعی همینطوره....گفتم اما این فیلمه...می تونست همه چی خوب بشه...میتونست آخرین صحنه پدرو مادر وبچه و پارک و...تو واقعیتم ممکن بود...اینی که منم میگم خیلی دور از واقعیت نبود...و داد زدم از دست رسول اف که فقط یه بچه رو بیچاره کرد...

     چند شب پیش تکرار برنامهء آپارات شروع شد .قبل از تیتراژ همچین چیزی نوشته بود:وقایع و اسامی،همه واقعی هستند...طفلک رسول افِ پنجاه و یکی...

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

Father and Daughter




شاید اگه اون گوشهء دور، نزدیکای یه مرز زندگی نمی کردیم یا اگه ااز دنیا خبر بیشتری داشتیم یا اگه با زمان جلو رفته بودیم،شاید اگه انقلاب یا جنگ همه چی رو زیر و رو نمی کردوزندگیمونو اینهمه تغییر نمی داد، یه انیماتور (اگه معنیش انیمیشن ساز باشه منظورم رو درست نوشته ام)میشدم؛به همون اندازه که ممکن بود یه ژیمناست خوب بشم یا حتی یه بالرین...
     اون وقت منم حتما" پدر و دختر رو ساخته بودم و شبیه همین پدر و دخترِ michael dudok ،با همچین فضاهایی اونقدروسیع که تا دور دورا رو ببینی و با همچین رنگایی ،اونقدر دور که یکرنگ شده باشن...
    قصه انیمیشن منم ،قصهءیه دختر بچه بودویه مرد بزرگ...و پر بود از طنین صدای یه موسیقی مطمئن وشاد...تا آخر.
   
حالا اما آخرِانیمیشن ساخته نشدهء خیالی من، یه جور دیگه تموم میشه...مگر اینکه نخوام مث رسول اف پنجاه و یکی، واقعیت رو فیلم بسازم...

 

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

173

حضرت علی کلی حرفای خوب زده انگار...یه عالمه  انگار....اما من فقط اینو یادم مونده و دوس دارم :حکومتها پدران ملتها هستن (تازه حدودا"...شاید عین جمله اش نباشه)...ینی حکومت ها میتونن یه ملت شریف و درستکار و باخلاق بسازن....می تونن یه ملت دزد و دروغگو ومتقلب و کلاهبردار و....بسازن.چه بسا حتی خیلی بیشتر از اون که یه پدر واقعی می تونه بچه اش رو تربیت کنه(این البته نظر منه نه حضرت علی)
       تو خیابون گاهی با بعضیا مسابقه میدم.مثلا"وقتی دارم به سمت عابر بانکا میرم....بامزه اس....اون روزم با یه آقایی برای زودتر رسیدن به شیر فروشی معروف این حوالی،مسابقه دادم...اون زودتر رسید ولی در بسته بود...من در زدم شیرفروشه درو باز کرد درحالیکه با خنده میگفت  واسه این خانم نباید در رو باز می کردم...میگه ماستت بده...شروع کردیم به جرو بحث همیشگیمون که چرا ماستاش خوب نیست و....آخرشم گفتم مث "ج.ا"شدید که اجازهءانتقاد نمیده....که آقای مشتری مدل کارمندی (بعدا"شیرفروشه گفت حراست بانکیه) رنگش عوض شد و وارد بحث شد.یکی دو جمله من گفتم و اون گفت تا به اینجا رسید که گفتم همین حضرت علیِ خودتون گفته:....یارو که دیگه نمیتونست با حضرت علی در بیفته رفت بیرون در حالیکه می گفت کاش این خانم به بقیهءفرمایشات حضرتم اینجوری توجه می کردن...حیف شد که رفت چون حالا که اهل فرمایشات بودن دلم می خواس بدونم حضرت علی نگفته ان وقتی می خواین وارد مکانی بشید و یه خانومم همین قصد رو داره باید بایستید کنار و راه رو باز کنید تا اول اون خانوم وارد بشن؟ ینی من اهل آداب و رسوم و حتی ضوابط و قواعد و اینا نیستم ولی اینکه یه آقایی اینو بلد نباشه خیلی بده...حتی حضرت علی...
****
      اینم جالب بود که شیرفروشه که تا اون وقتی که آقا کارمنده اونجا بود رفته بود کنار اون و حمایتشو می کرد ،بیا و ببین بعد از اینکه آقا رفت پشت سرش چیا که نگفت...ومنم شنیدم و نگفتم پشت سر مردم بقول شما غیبت نکن...تربیت نشدیم دیگه.درست گفته ان...
****
سالها پیش با یه آقایی تو همین شهر همکار بودم...سرش رو می زدی جلوتر از یه خانم راه نمیرفت....(البته در شرایط عادی...استثنا هم وجود داشت بالاخره)
****
تازگیا از کلمات اضافه که اصلا"به درد مفهوم جمله نمی خورن و راحت میشه برشون داشت خوشم اومده.مث:که ،پس،بالاخره،خلاصه،انگار...یادمه یه وقتی یه بنده خدایی می گفت تا میتونه تلاش میکنه در کوتاهترین اندازهء ممکن متنشو ببنده....بسیار خوشحالم که دارم خلاف نظر اون رفتار میکنم...


۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

172

اون وقتا که صدام رفت پی کارش و مردم عراق ذوق زده بودن برام عجیب بود که اینا که خودشون صدام رو ننداختن بیرون که ؛اینهمه خوشحالی شون چیه پس؟!
      حالا اما خودم بعد از اینکه طرف 8 سال پاشو گذاشت رو گلوی مملکت نیمه رمق طفلکیمون وهیچکسی نه مردم ونه حتی مجلس بی خاصیتم که فهمید باید جلوشو گرفت،نتونست بزندش کنار،وهر چی تونست خراب کرد و خراب کرد و خراب کرد ،خوشحالم که داره گورشو گم میکنه...
      تازه با اینکه آنچنان امیدی هم به آینده نیست و بانگرانی مشغول این شدیم که آیا "اجازه" میدن کاری انجام بشه و یه دو قطره آب تو گلوی مملکت کبود شده ریخته بشه ،بازم خوشحالم....
      من می دونم که هیچی خوب نیست .....لابد بقیه هم همین حس رو دارن.....اما دیگه ا.ن نکبت رییس جمهورنیست...واین جشن گرفتن داره....من که خوشحالم...توهینم میکنم...میدونمم که توهین نشونهء ضعفه....حتی فرمول "میشد من به جای تو باشم..."هم جواب نمی ده....


(هیچ درست نیست که ا.ن هیچکاره اس؛  حالا که فهمیدم تو تعطیلی سلام دخالت داشته،دیگه باور نمی کنم."بلایی" که سر اصلاح طلبا اومد هم زیر سر خودش بود....آقای بابا میگه اونا خودشون مقصر بوده ان...نتونستن درست برنامه ریزی کنن.قدرت طلب بودن...و....و....و......من میگم این فرق داره...نتیجه اشتباه اونا این بود که رای نیارن یا هر چی....منظور من از "بلا" ،شکنجه و زندان و خفقان و ....بود برای کسی مثل جلایی پور...این جنایت بود نه سیاست.

امروز یه روز دیگه اس...

پی نوشت:"ب" میگه بعضیا هوش هیجانی ندارن ....یعنی احساساتشونو کنترل نمی کنن...لابد مث نویسندهء متن بالا که وقت خوشحالی ناسزا میگه....اونم خوشحالی در این حد و اندازه!(چی بهتر از این که دیگه نمیاد تو تلویزیون نمایش راه بندازه...امیدوارم)
یا شاید ربطی به هوش نداره و مربوط به اینه که آقا بالا سرا اجازهء برخورد هوشمندانه و مودبانه و متمدانه رو بهش نداده ان

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

171

ارغوان
شاخه ی همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آن چه می بینم دیوار است
آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنها است
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید

این شعر از هوشنگ ابتهاجه.."ف" -دوست عزیزم-،دیشب برام فرستاد...فک کنم انقدر می خونمش که حفظ شم.

170

        یاد این داستان افتادم- که "یغما" یه جایی ،تعریف کرده بودش-امروز؛ بس که هی نصیحت میشنوم....
با خط خودش گذاشتم اینجا:

        یارو داشت توی فرودگاه سیگار می کشید - پروازش تاخیر داشته - یکی میاد از سر نصیحت وخیرخواهی و اینا میگه آقا چند ساله سیگار میکشی؟
 - 30 سال
- روزی چقدر؟
- 10 نخ
- می دونی اگه سیگار نمیکشیدی و پولشو جمع میکردی الان می تونستی یه هواپیما داشته باشی؟
- شما خودت سیگار میکشی؟ 
- نه 
- هواپیما داری؟ 
- نه! 
- من خلبان همون هواپیماییم که تاخیر داره شما مسافر همونی؟