۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

Sam Vafaei - Zir e Gonbad e Kabood (cover)

https://www.youtube.com/watch?v=PgYAZyuwGmE

از گوگل پلاس محمد علی مومنی خان...
آقا اگه بدونی چند بار اینو گوش کردم!یه چیزایی داشت که شگفت آور بودن و گفتنی نیستن به این آسونیا.نه،نه.فقط بحث خاطره ونوستالژی و اینا نیست...نمیگم ،با اینکه شاید یادم بره وبعدنا به خودم فحش بدم ولی نمی گم.
از اصلیه خیلی بهتر بود...البته خب نبایدم توقع داشت
امکاناتشو نداشته ان ؛جوونای شاد و صدای آروم ودلنشین یه دختر مو فرفری که بذارن برای صدای اصلی ترانه.

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

کمتر از نیمساعت بعد از تحویل سال:
-الو ....سلام
-سلام(صدای ناشناس یک خانم جوان)
-خوبید؟!
-ممنون ..تو خوبی؟(با شادی و پر از انرژی)
-ب...ببخشید...من اشتباه گرفتم؟خونهء خانم "دال"نیست؟
-نه عزیزم...هیچ اشکالی ام نداره...سال نوت مبارک باشه
-مرسی.سال نو شمام مبارک باشه.بازم ببخشید (با خوشحالی اشکی)
-اصلا"....به فال نیک بگیرش...
-خدا نگهدار

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

حرکت بادبزنی و بی وقفهء برف پاکن ها...ستونهای عمودی نورکه انعکاس چراغ هاست روی آسفالت ...نفسهای پر از خوابِ آقای بابا ،آبان و نانا...پیدا شدن گاه و بیگاه یک سواری ونزدیک شدنش وگذشتنش از کنارم ... آرامش دلچسب شب بارونی بهارِ یکِ نود و سه ای جادهءخلوت بین شهری........
       می پرسم کی سال نو شد؟از خودم می پرسم که همین حالاشم   نمیدونه داره تو خواب می رونه یا بیداری...
       فقط  قبرستونو یادم میآد وتاریکی و باد سرد شبانه و قبرهای بی شمار با دسته های سیاهپوش دورشون وصدای گریه ی عزادارها و درد گوش و کلیه؟...این چی ؟یه کابوس بوده یا بیداری؟!

۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

آپارات این هفته ، جایی که دل من می تپدِ خزر فاطمی بود.
یاد کتاب های خالد حسینی افتادم.یاد مهران افتادم...یاد جای زخم افتادم...یاد وقتی که پام شکسته بود...یه جایی تو همین پلاس بود یا گوگل باز که یکنفر برام نوشت اون استخون دیگه هیچوقت خوب نمیشه...دردش همیشه باهاته...یاد مریم دختر ماری خانم افتادم که تو آتیش سوزیای زمان انقلاب با باباش سوخته بودن...

پ.ن:چقدر بد می نویسم.بعد از مدتی که نوشته هامو می خونم ،خودمم نمیفهمم ینی چی؟
فک کنم دلم خواسته بود جای خزر بودم که وقتی بعد بیست سال برمی گشتم ،چیزی برای دیدن و حس کردن گذشته ها مونده بود.فک کنم دلم خواسته بود مریمِ منم مث ماریِ اون زنده بود...

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

299

حالا اگه خدا همه شونو بخشیده باشه،اگه همه زیر درختای سیب نشسته باشن و مشغول خوش و بش باشن چی؟اگه دوست شده باشن؟شاید الآن دسته جمعی عمر و ابوبکربا علی و فاطمه تو چمنا قدم می زنن،از کوه ها بالا میرن و از چشمه ها می نوشن!...

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

با هزار ترفند منو برد به اون مهمونی.خودش ولی می گفت اینطور نیستمی گفت :من؟!...تقریبا" همشون بودن...شلوغ...من غریبه بودم و واسه کسی مهم نبود.خودشونم همه با هم غریبه ان.برای اونا تحمل این غریبگی آسونه؛بخصوص تو این شرایط.برا من سخته.اگه با کسی حرف نزنم و فقط حس کنم داره نگاهم می کنه،کلافه میشم.همه دماغ عملی.همه رنگی پلنگی.همه سرد و یخ زده.ینی اینا اصلا"حسی دارن نسبت به این که همه دور هم جمعن؟پس چرا نشون نمی دن؟"میم" تو آشپزخونه میره این ور اون ور. "میم" دختر میزبانه که همسن و سالمه .شاید "میم" ومادرش تنها دلیلی بودن که راضی شدم برم.فک میکنم از اون همه آدم(بیشتر خانوما)فقط روح اونا رو می تونم ببینم.بقیه فقط جسمن.مث عروسک.
          شام که خورده میشه میپرم تو آشپز خونه .می خوان بیرونم کنن.میگم دلم واقعا" واسه "میم" تنگ شده و باید پیشش باشم..."میم" وقتی نزدیکش ایستاده ام خیلی آهسته میگه که  منو خیلی دوست داره(خوشحال میشم چون می دونم که راسته)...دوباره که میآیم بیرون،میشینم منتظر که پذیراییش تموم بشه.جا برا نشستن نیس.خوبه.پس منم می رم زورکی روی کف فرش نشده زیر دیوار کوتاه آشپزخونه ،پهلوش میشینم و پرس و جو می کنم...خوب بلد نیستم ولی همهء سعیمو می کنم...از جداییش همه خبر داشتن اما برام از ضربه ای گفت که بچه هاش خورده ان...و...و...و...چه قدر دلم می خواست یه عالمه بشینم باهاش وراجی کنم.به همهء مردا فحش بدیم واز بچه هامونو تجربه هاشون تعریف کنیم وهی حرفای همو تایید کنیم...متاسفانه دعوت کردن بریم برای گرفتن عکس."میم" نیومد.گفت:نه بابا !با این قیافه...تازه دقت کردم تنها کسیه که روسریش اونهمه جلوه...ودیدم چه قدر ساده اس وچه قدر خوشگلتر از همه.چون چشماش از پشت شیشهء عینک حتی ،معصوم و مظلوم بودن و چون خندیدنش زیاد بود و واقعی (به آدما که نگاه می کنم فقط چشما و لباشونو می بینم)...چندین روز گذشته و هنوز هر وقت یادم می افته غصه می خورم که چرا اینو بهش نگفتم...
باعث شد مطمئن بشم که طرف این کارا نمی رم...حتی تصمیم بگیرم(زیاد رو تصمیمام حساب نمیکنم گرچه).چون دوست دارم مث اون باشم.چون چشماش معصوم و مظلوم بودن و چون خندیدنش زیاد بود و واقعی...