۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

233

اگه خلاقیت سنج وجود داشت  درجهءخلاقیت این آقا انقدر بالا بود که شیشهء خلاقیت سنجو بشکنه...



از مجموعه ( بی تنها)

کمد لباس هایم را باز می کنم
پوست ها
پوستین هایم را نگاه می کنم
چقدر پوست عوض کرده ام این سال ها
چقدر پوست دریده ام
چقدر پوستین دوخته ام
در این پوست معلمم
کهنه شده ورنگ و رو رفته است
در این پوست شاعرم
به تنم زار می زند
خیلی وقت است نپوشیده امش
پوست کارگری ام هم پاره شده
پوست های زیادی دارم
پوستین های زیادی
چند دست پوست بره دارم
آنها را با دست خودم کنده ام
چقدر پوست گرگ
پوست گرگی هایم از همه شیک ترند
در طرح ها و رنگ های مختلف
خاکستری اش حرف ندارد
خیلی به من می آید
مخصوص قرارهای عاشقانه است
مال وقتی که به دیدار تو می آیم
در این پوست نمی گنجم

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

232

ینی انقدر مهم بود که .......
خییییلی آفرین آقای مروارید....

به گزارش مشرق به نقل از دانا، محمدرضا مروارید استاندار جدید استان ایلام روز گذشته در نشست خبری خود با اصحاب رسانه که در محل سالن جلسات استانداری این استان برگزار شد، در پاسخ به سوالی در خصوص دیدگاهش نسبت به فتنه ۸۸ گفت: من حوادث سال ۸۸ را فتنه نمی دانم. 

وی بلافاصله خطاب به خبرنگاری که این سوال را پرسیده بود، اضافه کرد: هرکاری هم می خواهید بکنید 

231

چند روز قبل از عید غدیر تو مدرسهء نانا جشنشو گرفته بودن...از در کوچولوی مدرسه فقط یه مامان و بچه اش یا یه بابا و بچه اش یا راننده سرویس و یه بچه مدرسه ای،می تونن رد شن....مامانی که قبل از ورود من داشت بیرون می اومد به بچه اش می گفت :خوب اون جایزه ها فقط مال سید هاست...توراه محمّد ف رو دیدم که بلیط نمایشو نشونم داد که چون سید بود بهش داده بودن...بعضی بچه هام یه بسته های کادو پیچ شده دستشون بود و نانا و خیلیای دیگه یه سکهء پونصد تومنی که با روبانهای سبز و سرخابی!تزیین شده بود...
توراه نانا میپرسه:سید چیه؟
-مممم.....یه کم پیچیده اس... بذار واسه وقتی بزرگتر شدی*...
-خب منم می خوام سید باشم
-من نمی خوام باشم.
-من گفتم"من" می خوام سید باشم
-نمیشه...اونا پدر بزرگاشون امام بودن...اماما که بعضی وقتا براشون عزاداری میکننا...اونا رو میگم...
***
برای بابا و آبان تعریف می کنم و غر می زنم.بابا از نانا میپرسه :سید چیه؟.....نانا میگه:یه کم پیچیده اس...بابا میگه:ینی سیدا عربن....
***
شب که تلفنی با دوستش حرف میزنه ،میشنوم که میگه:نه ینی مامانت عربه...من میگم نه ...نگو...بابا بزرگای مامانش...نه خودِمامانش.

طفلک نانا...



*نمیخوام هنوز این چیزا رو بدونه...ولی معلم قرآنشون بد جور درگیرشون می کنه...بچه ام از صب تا شب داره آجرای طلایی که تو بهشت به خاطر سلام کردن و خاموش کردن چراغا و...نصیبش میشه می شماره...گفته تو بهشت هر چی که آرزوکنین یهویی جلو چشمتون ظاهر میشه...نانا میگه بهشت هست؟ من میگم:هر جا که خوب باشه...هر جا که تو دوستش داری و توش خوشحالی ...اما میفهمه که اونیکه معلمش کفته یه جای دیگه اس...برا آقای بابا که تعریف می کنم ،میگه خب چه اشکالی داره؟ میگم من نمی خوام...دوست دارم یاد بگیره وقتی زیادی مصرف کنیم منابع انرژی تموم میشن....عوض جواب دادن ،با خنده میگه چه قدر خوشحال شدم که زورت به معلم قرآنش نمی رسه...

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

230

بهترین بهانهءممکن به دستم افتاده بود...براش زحمتم کشیده بودم.تو یه روز بارونی،صب زود بیدار شدن و زیر بارون رفتن به سمت کلاسی که می دونی خالیه و غرغر کردن سر کارمندای از همه جا بیخبر(طبق معمول)....همه چی خیلی خوب پیش رفت و "بهانه" ،جور شد...
        امروز،آقای مدیر گروه با زیرکی و هوش همیشگیش،با یه تلفن ناقابل و یک عذرخواهی بلند بالا،چنان همهءکاسه کوزهءمنو ریخت به هم که بیا و تماشا کن......
        کاری کرد که امروز خودمم به خودم بگم:خجالت آوره!...واسه خاطر پول می خوای  ول کنی؟!
        (اگه به خصوص آبان بفهمه که همین یه خط آخر رو نوشته ام پوست از سرم می کنه..ترم بعد قرار شده بود دیگه نمونم...به این آسونی خر میشم من....)

229

ارتباط دانشجو و مثلا" استاد ،خوب نیست،چون همیشه باید سخت و جدی بمونه و من نمی تونم با بعضیاشون دوست بشم.اگر چه که در اینمورد با ساختار شکنیهام حال همکار و مدیر گروهمون رو گرفته ام اما هنوز برام کمه...
دوست ندارم که اینطوریه ولی هست:بعضی دانشجوها رو زیادتر دوست دارم...خیلی زیادتر....یکیشون این دختر اصفهانیه اس...معرکه اس...اصن همونی که همیشه میگم...تو ایران هیچکس به اندازهء اصفهانی ها "آدم" نیست...
آقای بابا میگه:اِ!اون اصفهانی قبلیه رو یادت نیست که...
هیشکی متوجه نمیشه وقتی میگم "آدم" ینی چی...خوب این آدمِ خوبه اون آدمِ بد...نمی گم خوبن...میگم بیشتر آدمن
اگه بلد بودم یه کتاب در مورد اصفهانیا می نوشتم...

دوست داشتم میرفتم خونه شون و باباشو میدیدم که با دخترش تا 4 صب بیدار نشسته بود یه نقاشی کشیده بود و یه امضائ معرکه هم زیرش گذاشته بود...وگفته بود حالا استادت باید برای منم یه آفرین می نویسه...

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

228

       اون روز که رفتیم خونهء  بالا بلندان ،همون روزی که از اون جادهه رفتیم که پر بود از اکالیپتوس ،همون روز که دیدیم شهر اونام داره با آپارتمان خراب میشه و یکی از اون آپارتمانها همونی بود که من و آقای بابا براش طراحی کرده بودیم و آقای بالا بلند چه قدر ذوقش رو میکرد و یه مستطیل به رنگ آبی با طرح چشم اون بالا آویزون کرده بود که خونهه چش نخوره و راست می گفت که خوب بود؛همون روز،آقای بالا بلند به آبان گفت:هر کاری که می خوای بکنی ،اول پول رو در نظر بگیر...پول خیلی مهمه...حرف اول و آخرو می زنه...
       بابا همیشه برعکس اینو می گفت...چند وقت پیشم که با مریم حرف می زدم ،گفت:ما که مث اونا تربیت نشدیم...ما اینطور یاد گرفتیم که پول ارزش نیست.که براش ارزش قائل نباشیم...ما کتاب خوندیم...کتابا اینو می گفتن...
(پول ...پول...پول ...شما فقط راجع به پول حرف می زنید(اینو همین الآن یه هنرپیشه -لابد در هماهنگی با نوشتهء من تو تلویزیون گفت))
$$$$
تعادل داشتن خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی سخته...وبه نظرم بزرگترین ومهمترین مهارت زندگی یه آدم و حتی بشره....البته هم آقای بالا بلند هم بابا رفتاری کاملا"مطابق با حرفشون ندارن...آقای بالا بلند با اونهمه فرهیختگی حتی یه کم متعجبم کرد...با این حال این قضیه پیچیده تر ز اونه که در موردش حکم صادر کنم