۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

22


یادم میاد که... اونوقتا بهت گفتم این آدم داره مملکتو از اینی که هست خرابتر می کنه.من از هر کی که جایی کاره ای هست پرسیدم همینو گفته.با چشم خودمونم داریم می بینیم.این آدم یه دروغگو حقه بازه و اونهمه فیلم وصدا هم از دروغاش همه جا هست.دزدی نکرده بود اگه ،اونم کرد.اینهمه پول و هزینه که برا تبلیغات خودش کرد اسمش چی بود جز دزدی ؟از جیب من وتو تازه.تو گفتی :«ببین بیتا!من فقط اون چیزی رو که با چشم خودم می بینم باور می کنم.من چند سال بود یه کاری رو طراحی کرده بودم  ولی نمی ذاشتن کامل اجرا بشه .می گفتن بودجه نداریم.نمیشه.ولی"اون"تو سفرای استانیش همین که کارو دید کمک کرد اجرا بشه.خیلی کارای دیگه رو هم تو استان همینجوری راه انداخت...اصلا"هر وقت میاد اینجا همین جور کلی کارا روبراه میشه.».اونوقت من گیج شدم.موندم چی بگم.به آقای بابا گفتم اون حق داره.انقدر بهت ایمان داشتم که به شک افتادم.دوباره به طاهره زنگ زدم.اون یه چیز دیگه ای میگفت.اینکه نه تنها کاری انجام نشده،دستور داده بودن کاری که در دولت قبلی انجام شده به نام اونا بنویسن ودروغای دیگه.آقای بابا هم همینو می گفت و خیلیای دیگه.کار انجام میشه ؟کدوم کار؟چشمای خودمم یه چیز دیگه می دید...چرا چشم هر کدوممون یه چیزی می بینه؟

     بعد از انتخابات... با یه ایمیل خداحافظی برای همیشه باهات قهر شدم فکر می کردم شما بودید که باعث شدید اینهمه بلا سر ما بیارن.درست فکر می کردم. آقای بابا هی می گفت کارم غلطه.وبازم برای تو ایمیلای روشنگرانه می فرستاد.من میگفتم دستای همهءاونا خون آلوده.اونا خائنن.آقای بابا لبخند تمسخرآمیز میزد.مملکت روز به روز ویران تر و ویران تر و ویران تر شد.آقای بابا از اداره اومد بیرون.چون دیگه نمی تونست بمونه.حق التدرس دوقرونی من از اونی که میدادن و هر ترم چند قرونی اضافه میشد کمتر شد و دیگه هم اضافه نشد .البته مالیاتش بیشتر شد.از دو سه بار در ترم رسید به دوبار در سال .منم تصمیم دارم این کارو ول کنم و خصوصی درس بدم تا احساس حماقت کمتری بکنم.امیر رضا از ایران رفت.حمیدم دیگه برنگشت.دلار شد خدا تومن .تورم...بیکاری...ملتی که روز به روز دزدتر ودروغگوتر و ....زمینی که روز به روز مدفون تر میشه زیر اینهمه زباله...آسمونی که روز به روز سیاه تر میشه از دود...خونه هایی که روز به روز تاریکتر میشن...جنگلهایی که تنک تر میشن...رودخونه هایی که کم آب تر میشن و...و...و...وبدتر از همهءاینا، «آزادی»عزیز من که هر روز نحیفتر و زردتر و غمگینتر ..............

     تا چند ماه قبل...با مسیج هایی که همچنان با مهربونی ذاتیت می فرستادی دوباره یاد روزای دانشگاه رو زنده کردی.فکر میکردم حتما"تا حالا دیگه...چون یکبار یه مسیج داده بودی که حتی اگر در انتخابات من اشتباه انتخاب کرده باشم....

     تاچند هفته قبل... که عکستو با یه ظاهر شدیدا"عجیب تو اینترنت دیدم با نوشته هایی پر از آمارهایی که نشان ازموفقیت و پیشرفت امور زیر دستت می داد. مدیر کل سازمان....در ادامه گفت نسبت به سال قبل میزان...افزایش یافته.مطمئن بودم آدم بسیار توانمند و لایقی بودی و هستی.بهیچ عنوان شک ندارم.اما با چند مسیجی که باهات رد و بدل کردم،یقین    پیدا کردم دیگه اون کسی نیستی که منو با اون مغز تحلیلگرش شگفت زده می کرد.اون چیزی که برای من جالب بود قدرت استدلال و تفکری بود که حالا جاشو عوض کرده بود با اعتقادات عوض نشدنی به قول خودت! سایه میگه شاید اون راست می گه و ما عوض شدیم،....من برعکس طاهره ،از عوض شدن خودم ونه هیچکس دیگه نگران نیستم.فقط برای من عجیبه که چی به سر اون مغز تحلیلگر اومده که در جواب سوال های من جواب می ده:من....من....من.......؟!

     امروز... روز انتخابات مجلس خنده دار و مضحکه.من و مانا میشینیم توی خونه.خانوم دکتر همسایه گفت شوهرش رای میده چون میترسه قراردادش رو تمدید نکنن .دختر کوچولوشون می گفت اگه ما رای ندیم حراست میفهمه بابام بیچاره میشه.آقای بابا زیرکانه میگه اگه رای بده که بیچاره تر میشه.وزیر گوش من می گفت که حراست کاری با رای اینا نداره.خانم "ج"که همیشه یه چیزای دیگه می گفت حالا میگه ما هیچکسی رو قبول نداریم،رای سفید می دیم  که حضور و ...به آقای بابا میگم اینا انگار واقعا"اعتقاد دارن به این ...؟!پس چرا اینهمه انتقاد و اعتراض و...؟!میگه نه بابا.بحث "پست"ه.
وتو...؟!

۲ نظر:

مژگان گفت...

اون نظر بی منظر یه کمش مربوط به اینجا بود.

bitaa b گفت...

این:
وقتی ...بودم خیلی اذیتم می کردن... خیلی زیاد.... البته شاید منم اذیتشون می کردم، حرف هیچکدومشونا وقتی فکر می کردم درست نیست گوش نمی دادم، خیلی تلاش کردن جابجام کنن و تا خودم نرفتم(که اونم فقط خواست خدا بود)هیچکس نتونست هیچ کاری بکنه....شاید بیش از بیست یا سی یا چهل نفر به جام معرفی شد... چقدر استاندار رایزنی کرد و نماینده ها.... و من فقط خدا رو داشتم و سعی می کردم با صداقت کار کنم...دوستام طردم کرده بودن چون فکر می کردم اینوری ام ... معاون استاندار می گفت باهات بدن چون می گن اونوری (چپی ) هستی... و من واقعا هیچوری نبودم... هیچوری... اتاقم خیلی جای قشنگ و خوبی بود یه صندلی داشتم که تا بهش تکیه می کردم می رفت پایین پایین ... دوسش داشتم چون نمی شد بهش تکیه کرد،روبروم قبله بود و یه پنجره ، تو اتاق کناری هم یه چادر و سجاده داشتم... بهترین روزایی که تونستم خدا را قشنگ و بلند صدا کنم همون چند سال بود... وقتی اذیتم می کردن ،وقتی حرف سربالا می زدن،وقتی طاقتم تموم می شد... یا به آسمون نگا می کردم(از اون پنجره) یا سرمو می ذاشتم رو خاک(تو اون اتاق) و اشک می ریختم ... به خود خدا که نمی رسیدم ولی انگار سرم رو دامنش بود... گریه می کردم و چون چند سال پیش عهد کرده بودم برای کسی بد نخوام،حتی جرأت نداشتم به خدا بگم اذیتشون کن... فقط مثل یه طفل بی کس بهش پناه می بردم و چقدر پناهم می داد... اینقدر سبک می شدم و اینقدر شاد می شدم که شاید در تمام عمرم به یاد نداشتم. و از ته دل دعاشون می کردم (به خصوص استاندار و یکی از نماینده ها را)که این حال و هوا را برام ساخته بودن با آزار و اذیتشون و با ظلمشون... و می گفتم خدایا همه امونو ببخش........... خیلی ماجرا بود...خیلی و خیلی و خیلی یه روز تصادفی اخبارو نگاه می کردم بخشی از نشست خبری استاندار رو نشون داد(جملات دقیق نیست) خبر نگاره پرسید چرا.... بر نمی دارید؟ استاندار گفت من تو جلسات یه شوخی می کنم... می گم به خدای خانم ... ایمان آوردم... خیلی تلاش کردم،نشد... 5 تا رئیس عوض شد و ... عوض نشد...
از حال و هوای خودم اومدم بیرون... شاید مثل لطیفه باشه... ولی گاهی حضورش نه گفتنیه نه شنیدنی.... و می دونم این همون خدائیه که دست امثال من پاپتی و از دید خیلیها بی دین رو یه جاهایی چنان محکم می گیره که بنده های مثلا راستی راستیش شک می کنن که این همون خدای خودشونه ؟ یا یه وخت خدای پاپتیا سواست.... ... چقدر دوست دارم خدای پاپتیا...
؟