۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

عموها...


"باهار" نوشته بود خواب عموها رو دیده.جک میگفتن و با صدای بلند می خندیدن...."باهار"بهشون گفته صدای خنده هاتون همه جا رو پر کرده...صدای خنده ها.....جک...منو میبره به اون دور دورا.اولین فرارمونه فک کنم.برا همین اصلا"یادم نیست کجاست.چادر ما سبز و نارنجیه.بابا و مامان برا شمال و تفریح خریده بودن لابد؛اما حالا شده بود سرپناه جنگمون و مامان هم پیشمون نبود.دوتا چادر دیگه دو طرف مال ما برپا شده بودن.لابد سبز خاکی بودن.مال دوتا عمو کوچیکه.عمو علی نقی و عمو نبی.هر دو شون خیلی خوشگل بودن و خیلی جوون وشاد...شبا که همه رفته بودیم تو رختخواب صدای اون دوتا میومد که با صدای بلند کلمات کلیدی جکاشونو رد و بدل می کردن و بعدش بلند بلند می خندیدن...اونهمه شادیی که اون دونفر توی اون فضا می پاشیدن یه حسی می داد به من ،به همه شاید.یه حس خوشبختی برای داشتنشون.برای شادیشون...برای شادیمون...وسط اون جنگ وفرار...

حالا باهار دوباره خواب خنده هاشونو دیده...تو روزایی که سالهاست همه حسرت شنیدن صدای عمو علی نقی رو حتی تو خواب دارن و عمو نبی سالهاست که انگار از ته دل نمی خنده....ولابد برا همینه که مینویسه دلم گرفت و غصه خوردم.من می نویسم چرا؟ مینویسه :چون دلم براش تنگ شده...هر وقت می دیدمش احساس خوبی پیدا می کردم...

یادم میاد تو یکی از همین فرارها ،عمو علی نقی کم حرف با ناراحتی از صحنه تصادفی که دیده بود تعریف می کرد.از رانندهءوانتی که پشت فرمون ماشین گیر افتاده بود.اون چیزی که من از تعریفاش یادم میاد این بود که فرمون ماشین فشار میآورده به قفسهءسینه راننده در حد مرگ...حال عمو خیلی گرفته بود و انگار نمیتونست این صحنه رو از جلو چشماش کنار بزنه...ونمیدونم برای چی این حرفا از ذهن منم پاک نشد.خیلی سال پیش بود آخه.شاید دومین یا سومین فرار ....مدتی بعد از تصادف و رفتنش اینو تعریف می کردم.کسی گفت که برای عمو هم همون اتفاق افتاده بود...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام. عمو علی نقی مگه کجاست؟

bitaa b گفت...

تو یه تصادف از دنیا رفت.