۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

304

      آقای بابا میگه خدا به راه راست هدایتت کنه(دلم خیلی براش می سوزه.گناه داشته که بین اینهمه آدم درس درمون عاشق من شده وبدتر از اون باهام ازدواج کرده)میگم باید با من بسازی.چاره ای نداری...میگه تو باید فکرتو عوض کنی...میگم نمیشه.نمیشه کسی رو عوض کرد.من ماتیو ام  تو قصهء آن شرلی.خسته شده ام که نقش دیگرانو بازی کنم...اینقدر وادارم نکن به گذاشتن نقاب...اونا میتونن.همه می تونن...من نمی تونم...میگه تو لج میکنی.
      "م" میگه ینی تو اصلا" با خدا حرف نمی زنی؟خیلی خوبه و...و...و...میگم من فقط میگم این چیزا شخصیه...نباید در موردش حرف زد...جوابتو نمی دم...
       "ب" از سفر یکهفته ای کربلا و نجف و...برگشته.میگه کم بود...آرامش داشت از حرم حضرت علی نمیخواستی بیای بیرون.مث پدرت بود...قبر پیغمبرا...حضرت آدم،نوح،هود...برای عراق یک هفته کم بود...تازه میفهمیدی زندگی ینی چی؟اصن چرا به دنیا اومدیم؟باید بری و ببینی...وقتی برمیگشتیم غمگین بودیم واونایی که تازه اومده بودن چه شاد بودن.کربلا!باید برات درس حسابی تعریف کنم...خیلی براتون دعا کردم...دعاهای خیلی خوب.مطمئنم که پذیرفته شده ان(حتما"همون صراط مستقیم)
وقتی میگم ناراحتم که تحویل سال ،تو قبرستون بوده ام،میگه مگه بده؟مام سر قبر امام حسین بودیم.بهترین جا....
     "آبان" فقط آبانه که میگه به نظر من تو درست فکر میکنی.
     میرم جلو آینه و فرق کجمو کجتر باز میکنم.فرق وسط به من نمیاد..
***
      نانا و باباش میرن.آبان میگه میای بریم یه بستنی دستگاهی بخوریم؟میگم وضع گلوم هنوز خرابه...میگه بستنی خوبه براش.به یاد مادرجون میخندیم.(نانِ ملِ بستنیمونم(تابستانِ اصطلاحات استثنایی کجایی الآن که یادت افتاده ام) می خریم.شب که میشه بعدِ یه فیلم فرانسوی (بد نبود)آبان میگه که میشه همون آهنگ صُبتو بذاری؟آقای حکایتی؟ درست وقتی پلِیِشو زده بودم.(کم پیش میآد هم نظر باشیم)
***
یه پروژه نوشته بودم اون وقتای دانشجویی در مورد خونه ها و بیشتر کوچه های یزد.اون استاد پَست (که اصن استاد مون نبود)بُرد گمش کرد.اسمش دستان بلند کوچه بودانگار.امروز که پیاده می اومدم خونه نگاهی به دیوارا و آسمون که کردم ،به سایه ی یزدی گفتم انگار دارم تقاص نوشته های اون پروژه رو پس میدم :)
     

۲ نظر:

مژگان گفت...

" میرم جلو آینه و فرق کجمو کجتر باز میکنم.فرق وسط به من نمیاد.."
وسط نمیادو نمی دونم ولی کج واقعا میاد به خصوص که هی نصفش بیفته رو صورتت بعد با دو سه تا از انگشتات بگیری ببری بذاری پشت گوشت(گمونم بقیه هم همینکارو می کنن ولی شاید باندازه ی تو بهشون نیاد...)

bitaa b گفت...

یه استاد نقاشی داشت لیلی که گاهی حرفای خوب و بامزه ای میزد.هی به لیلی میگفت بیا دختر من باش.میگفت فرق کج بهتر از وسطه و انگشت شست دست وقتی کج و برگشته اس بهتر از شکل صافشه (چه کشفياتي:)