۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

13

همیشه از بیشترپشت پنجره ای ها دلخور بودم.ازاینکه تا باهاشون چونه میزنی سر یه چیزی یا ساکتن لابد یعنی "تو هر جور دوست داری فکر کن"یا دلخور میشن و میگن اینجا اتاق مجازی منه نه تو یا....
برا همین هی پنجره رو می بستم ومیومدم تو دنیای غیر مجازی.اما اینجام هیچکس نبود.ساکت و تاریک.من اینجا یه جور غربت رو سپری می کنم چون همه ءاونایی که می شناسم از عالم بیخبرانند؛وراستش اینه که دیگه نمی خوام با آقای بابا_تنها کسی که این دور وبرا اهل چونه زدنه_چونه بزنم؛چون از من لجبازتره و بحثا هی تکرار میشن و هیچوقت تموم نمیشن.فکر نمی کنم آبان ونانام زیاد از چونه زدنای ما خوششون بیاد.طاهره جای تو اینجا نزدیک من خیلی خالیه.با اینکه همهءحرفای همو قبول داشتیم...البته یه بار رو چرا؛یه بار که بهت گفتم شک دارم "الف.ن"همه اش بد باشه.البته به خاطر مشایی بیشتر.وتو گفتی این حرفا که تازگیا زده میشه عصبانیت میکنه و....

اما یه اتفاقایی افتاده.یکی از هم دانشگاهیای قدیمی وبلاگ نویس شده http://gahyman.blogfa.com .گفته که از چونه زدن من دلخور نمیشه_نمیدونم تا کی سر حرفش بایسته_ویه موضوع مهم دیگه:امشب کنار یه پنجره( که دوستشم دارم )یهو اسم پنجرهءخودمو دیدم...ودروغ چرا خیلی ذوق زده شدم انقدر که بعد از اینهمه وقت که گذشته دوباره دلم خواست بنویسم

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام نجمه خواسته از مطالبت براش بفرستم. ایرادی نداره هر کدوم را که دلم خواست بفرستم؟

مژگان گفت...

بفرستم؟

bitaa b گفت...

اینا که به درد خوندن نمی خورن.شبیه هذیون...نصفشونم که الان خودمم قبول ندارم