۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

231

چند روز قبل از عید غدیر تو مدرسهء نانا جشنشو گرفته بودن...از در کوچولوی مدرسه فقط یه مامان و بچه اش یا یه بابا و بچه اش یا راننده سرویس و یه بچه مدرسه ای،می تونن رد شن....مامانی که قبل از ورود من داشت بیرون می اومد به بچه اش می گفت :خوب اون جایزه ها فقط مال سید هاست...توراه محمّد ف رو دیدم که بلیط نمایشو نشونم داد که چون سید بود بهش داده بودن...بعضی بچه هام یه بسته های کادو پیچ شده دستشون بود و نانا و خیلیای دیگه یه سکهء پونصد تومنی که با روبانهای سبز و سرخابی!تزیین شده بود...
توراه نانا میپرسه:سید چیه؟
-مممم.....یه کم پیچیده اس... بذار واسه وقتی بزرگتر شدی*...
-خب منم می خوام سید باشم
-من نمی خوام باشم.
-من گفتم"من" می خوام سید باشم
-نمیشه...اونا پدر بزرگاشون امام بودن...اماما که بعضی وقتا براشون عزاداری میکننا...اونا رو میگم...
***
برای بابا و آبان تعریف می کنم و غر می زنم.بابا از نانا میپرسه :سید چیه؟.....نانا میگه:یه کم پیچیده اس...بابا میگه:ینی سیدا عربن....
***
شب که تلفنی با دوستش حرف میزنه ،میشنوم که میگه:نه ینی مامانت عربه...من میگم نه ...نگو...بابا بزرگای مامانش...نه خودِمامانش.

طفلک نانا...



*نمیخوام هنوز این چیزا رو بدونه...ولی معلم قرآنشون بد جور درگیرشون می کنه...بچه ام از صب تا شب داره آجرای طلایی که تو بهشت به خاطر سلام کردن و خاموش کردن چراغا و...نصیبش میشه می شماره...گفته تو بهشت هر چی که آرزوکنین یهویی جلو چشمتون ظاهر میشه...نانا میگه بهشت هست؟ من میگم:هر جا که خوب باشه...هر جا که تو دوستش داری و توش خوشحالی ...اما میفهمه که اونیکه معلمش کفته یه جای دیگه اس...برا آقای بابا که تعریف می کنم ،میگه خب چه اشکالی داره؟ میگم من نمی خوام...دوست دارم یاد بگیره وقتی زیادی مصرف کنیم منابع انرژی تموم میشن....عوض جواب دادن ،با خنده میگه چه قدر خوشحال شدم که زورت به معلم قرآنش نمی رسه...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

عوض جواب دادن ،با خنده میگه چه قدر خوشحال شدم که زورت به معلم قرآنش نمی رسه..... کلی خندیدم...گمونم از خوشحالی...

bitaa b گفت...

از بد جنسی :)