۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

405

امروز آخرین روز بود...فقط شاید "گاف" دانشجویی که امروز کارش رو نرسوند یک بار دیگه منو ببره به دانشگاه...یا روز تحویل پروژه ی دانشجوهای آقای بابا برم سری بزنم...
غیر ممکنه ...حتی اگه آقای مدیر گروه بیاد در خونه و دعوت نامه بفرسته...
خداحافظ دانشگاه...دلم برات تنگ میشه...
منتظرمیشم که برام از آسمون شاگرد خصوصی بیفته  اگه نیفتاد...اگه نیفتاد......مممم.....هیچی به فکرم نمی رسه...

*امروز یه اتفاق جالب افتاد.به خانم "شین" گفتم یکی از بچه ها کارشو نیا ورده...گفت ما فقط تا فردا هستیم.اگه اومد بهتون زنگ می زنم بیایید نمره بدید.اشکالی نداره؟ گفتم من که از خدا میخوام اما دانشکده (منظورم مدیر گروه بود) اصرار داره که سختگیری بشه سر همین نظم تحویل و حضور و...یواشکی گفت نمیذاریم خبر بشن...با خانم "شین" خیلی رسمی هستم بعد از حدود ده سال همکاری.اما اینو که گفت یهو اون احساس تنهایی که مدیر گروه برام درست کرده بود از بین رفت.از همون سال اول خانم شین و خانم ز اینجا بوده ان.با عوض شدن مدیر ها اونا همچنان مونده ان...با هیچکدوم روابط دوستانه و گرمی ندارم.با محبت چرا ولی صمیمی نه ...دانشگاه کلا" جای عجیبی بود...من با هیچکس دوست نشدم!

*یه وقتی مریض شده بودم. طبق معمول فک کرده بودم می میرم و برای پسرک ترسیده بودم.بعد یهو خانم "شین" اومده بود تو ذهنم...و بعدنا به اقای بابا گفته بودم اگه بلایی به سرم بیاد فقط  اجازه داره خانم شین رو به خونمون بیاره.البته که امیدوارم نیاد.حداقل تا وقتی که پسر کوچولو بزرگ بشه.



۳ نظر:

Gregor roquentin گفت...

دلتون برای استاد دانشگاه بودن تنگ نمیشه؟

bitaa b گفت...

نه.هیچ وقت همچین اسمی برای کارم تو ذهنم نبوده(در مورد خودم)نه حتی معلم.از برکات جمهوری اسلامیه آدمی مث من تو دانشگاه تدریس می کنه؛وگرنه که"استاد دانشگاه" تداعی کننده ی یه آدم باسواد و خوش فکره یا تو رشته های ما خیلی هنرمنده (:

bitaa b گفت...

اما برای تدریس چرا.یاد دادن هیجان انگیزه و انرژی بخشه.قدیما که هندسه درس میدادم از کلاس که بیرون می اومدم انکار اصطکاک کف کفشم با زمین کم شده بود .