۱۳۹۴ تیر ۲۴, چهارشنبه

408

امشب هیچ صدایی نیست.نه جیرجیرک،نه پرنده.شاید چون بارون ریزی می باره و هوا کمی سرد شده.....فقط صدای آزاردهنده ی فن کامپیوتر...
یاد خونه ی قبلی افتادم.یاد صدای جاروی رفتگر شب وصدای بارونهایی که اون سالها می بارید و آبی که راه می افتاد و توی شیب تند کوچه می دوید.

روز هایی از زندگی "نانا" داره به بازی از صب تا شب می گذره.توی سنی که توانایی یادگیریش خیلی زیاده.می تونه چیزایی یاد بگیره که هرگز از یادش نرن...اما تمامش تو کوچه اس.یا تو حوض و پیش لاک پشت.تو خونه اوضاع بدتره:تلویزیون،کامپیوتر،تبلت.
من فرق کرده ام یا نانا با لیلی خیلی فرق داره؟ نه نقاشی ،نه کتاب،نه موسیقی،نه حتی ورزش.
من فرق کرده ام ...باید حداقل به فکر یه کلاس موسیقی باشم.

۳ نظر:

Gregor roquentin گفت...

شاید توی همون کوچه و کنار حوض، از لاکپشت تنبلش، از آب و خاک، خیلی چیزها یاد بگیره که تو هیچ کلاسی بعدا نمی تونه یاد بگیره.

bitaa b گفت...

راست گفتین.این خییلی مهمه و من هی یادم می ره.

bitaa b گفت...

اما غیر از کلاس...قبلنا با آبان ساعتها با ابزارهای مختلف نقاشی می کردیم،ساعتها کتاب می خوندیم،حالا نه.نه من ،نه نانا ،اشتیاقی برای این کارا نداریم.