۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

332

یه همسایه گیرمون اومده که خانوم از اهالی بندرعباسن و آقا اصالتا" گیلانی.اولین ملاقات چهارشنبه سوری بود که دوتایی از روی آتیشای کوچه ای که اون وقت مال اونا بود و حالا مال مام هست می پریدیم...اون شب خیلی خوب بود...حالا نمی دونم.منتظرم ببینم چی پیش میآد...نمیدونم دوست می شیم یا نه.بچه های شیرینی داره...وبرامون غذاهای جنوبی میآره که البته من خیلی دوس دارم و همه شم تنهایی می خورم...می دونم می تونیم با هم بخوریم و بخندیم و شلوغ کاری کنیم،اما گمون نکنم بتونیم با هم حرف بزنیم...
***
    دیروز رفته بودم  سالن ورزش کوچه پشتی...گفته بودم فقط می خوام تا یکی دوماه بدوم و دوچرخه بزنم...تازه با دستگاه های دیجیتالی...اما هزار جور بیمه و حق عضویت گذاشتن روش دادن دستم.بعدشم یکی از مربیاشون اومد کلی تو گوشم خوند که دستگاه های مکانیکی چه خبره و اگه احساس ضعف جسمی می کنم و ....باید برای استفاده از اون دستگاه هام اسم بنویسم.نوشتم...دوست نداشتم اما من خوب گول می خورم...خوبا...قبلش رفته بودم شهرِ کتاب. دوتا کتاب دیگه از آنا گاوالدا گرفته بودم که وقت دویدن بخونم...یه کمشم خوندم...خوب بود.هنوز عاشق دویدنم...مث اون روزا که بهم می گفتن تو راه رفتنم بلدی یا فقط می دوی؟درسته به سبکی اون روزا نیستم و پرواز نمی کنم مث اون روزا. خیلی اما با اون دستگاه ها نمیشه کتاب خوند...
***
برگشتن دم آسانسور ،همسایه رو دیدم که از پله میآد پایین.طبق معمول سرشو سوالی تکون داد چشمکی زد و پرسید چه خبر خانوم مهندس؟ گفتم ورزش...گفت:من رفتم .همه پولاشم دادم اما خوشم نیومد ولش کردم ...اینا خیلی افاده این و...و !چند وقت دیگه واسه خودمون ترد میل می خرن .پیاده رویم می ریم اون بالا ها. با همدیگه .با اون خانم ...گفتم من پیاده روی با این لباسا رو دوس ندارم...مانتومو نشون می دم...در حالیکه تند و فرز مث همیشه (مثل بچیگی های من)عبور میکنه و تند میره با خنده میگه حالا دسته جمعی باشیم هر جور دوس داریم لباس می پوشیم...
    ***
نمی دونم چطور تا شنبه صبر کنم و کتابها رو نخونم...تازه پنجشنبه اس...

۲ نظر:

Gregor roquentin گفت...

اینطور که نوشتید باید حس خوبی باشه دوست بودن با همسایه. تجربش نکردم. خانواده‌ی ما سر تجربیات گذشته خیلی تو دار تر و محافظه کار تر از اونی شده که همسایه‌ها رو وارد حریم خودش کنه. فقط: سلام، خوب هستید؟

بیتا گفت...

سلام.مرسی.خوبم که دست خط شما رو اینجا میبینم :)
فک کنم این نشونهء هوش خانوادهء شماس.اینو یه جایی خونده بودم.
اما گاهی وسط دردسراش اتفاقای جالبی ام می افته.تو همسایه های قبلیمون یه خانم حدودا" 80ساله بسیار زیبا بود که این قابلیت رو داشت که با تعریف کردن خاطراتش ،گریه بندازه آدمو...بی نظیر بود.