۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

338

گاهی دو هفته تبدیل میشه به سالها.اگه ضعیف باشی دیگران بلایی به سرت میاره که اون سرش نا پیدا.
دیگه اینطوریه!سر اینکه نمی خوای عین اون باشی،عین اون تصمیم بگیری و رفتار کنی،حتی عین اون فکر کنی ،سیاه و کبودت می کنه و هزار جور برچسب و اتهام بهت می زنه.در بهترین حالتش از روی خیر خواهی و دوست داشتن.
"دیگران" می خواد که تو دایره باشی.حتی وقتی مثلثی یا مربع یا حتی یه شکل غیر هندسی نامنظم،اون اصرار داره که به هر طریق اونقدر  بکشی و بپیچی و بچرخی تا بشی یه دایره...
میگم از شکل عجیب من لذت ببر...من دوسش دارم.ازش لذت می برم.تو هم ببر.نمی خوام دایره بشم.تغییرش میدم تا یه شکل دیگه اما دایره "نع".تحمل دایرگی برام امکان نداره...دیگران برچسب میزنه.سیلی می زنه و در بهترین حالت جوری رفتار می کنه که من یه احمقم و اون یه دانای کل...جوری که انگار دلش برام سوخته یا نگرانمه ...وقتی بهم نزدیکتره اصلا" بهم حق نمی ده چون معتقده رفتار من باعث زحمت اون شده...معتقده شکل من برای دایره موندن اون خطر ایجاد می کنه.
من دایره ها رو دوست دارم.ازشون خوشم می آد و می خوام اونا همچنان دایره باشن.نرمی اونا دلچسبه.اما "من" یه دایره نیستم.
من با شهامت و قوی نیستم اونقدر که بگم به تو مربوط نیست.می ترسم صدمه بزنم.به خودم "حق اشتباه" نمی دم در مورد دیگران.توضیح میدم.تلاش می کنم بفهمه.این کارم حماقته.شاید اگه یه مربع بودم یا مثلث این کارو نمی کردم.اصلا" محلش نمی ذاشتم...باید سعیمو بکنم.
***
تو باشگاه بلوز آستین بلند طوسی می پوشم با شلوارسیاهی که از مچ پام بالا تره،و وقتی دارم تند می دوم یه چیزی تو گوش سمت چپ حس می کنم.یه انقباض شاید...و امروز صب صداها رو تو گوش سمت چپیه یه جور دیگه می شنوم...
***
نمیدونم عکس العملم برای چی بود.تنبیه خودم که ضعف نشون داده بودم یا همدردی با روحم .
***
وسط اون همه درگیری یه اتفاق به اون خوبی می افته...کمک کرد که قوی تر بشم براش نوشتم:«غیر از حال خوشی که موفقیتت به خودت داد،برای حال من معجزه بود لیلی...که من درست بوده ام.حداقل به اندازهء یه آدم نه خدا.حالا نگو که تو زحمتشو کشیدی و من بیخودی خیال می کنم نقشی داشته ام...نع.خودم میدونم چه کاره بوده ام این وسط.مرسی و روی ماهتو می بوسم.»
این سرد و گرمی حال عجیبی بود که تا به حال تجربه اش نکرده بودم


۲ نظر:

Gregor roquentin گفت...

باید سعیمو بکنم.
تنها راهش همینه که شروع کنیم به دفاع از شخصیت خودمون. گاهی حتی دفاع تهاجمی.
به قول خودتون راجع به کتاب «من او را دوست داشتم»: فداکاری اینجور که تو زنگیای ما مطرحه واقعنم یه فضیلت نیست. حتی شاید برعکسش باشه.

Bita Gh گفت...

تایید شما خیلی خوب بود...
مرسی!