۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

385


بیست و ششم بهمن 93
امروز اولین روز دانشگاه لیلیه...من ازاولین کلاس این ترمم برگشته ام وباز دارم با عذاب وجدان هام در موردلیلی سر و کله می زنم...به خودم بد و بیراه میگم و فکر میکنم که خاله اش-که لیلی الآن موفتا" ساکن خونه شه- ،مادر مهربونتریه براش که اس ام اس آیه ی قرآن صبحگاهی خاله ی لیلی  می رسه.
من تشکر می کنم برای زحماتش.میگه:
نگران دخترت نباش.صبونه خامه و عسل بهش دادم.یه ظرف از رطب و پسته هم با خودش برده(منِ لعنتی، حتی به صبونه اش فکرم نکرده بودم)...آ یت الکرسی هم خونده و رفته دانشگاه(این منِ شگفت زده ام:!!!!)
باید تکیه گاه های اعتقادیشو محکمتر میذاشتی تا یه همچه روزی که ازت دور میشه قوی تر می بود...تا اضطرابش کمتر میشد(یه کم نگران شدم.چون راستش به اینم فکر نکرده بودم.ینی امروزم به جای خوشحالی مضطرب بوده؟...(فحش به لیلی)).تا احساس نزدیکی بیشتری با خداوند می کرد.
راستش در حقش کوتاهی کردی...این بزرگترین دینی هستش که به گردن مادره...خیالت راحت بود که هر وقت وضو می گیره و نماز می خونه همه ی دغدغه های جوونی از ذهنش پر می کشه و دوباره سبک میشه.
من برای "لیلی" کمی نگرانم...مطمئن باش خیلی زود عوض میشه و مثل دخترای فانتزی دانشکده اش خواهد شد...
همیشه برای روسریی که از ابتدایی سرش کردم عذاب وجدان دارم(منظورم مثال بود البته.که ینی راه کسی رو تو انتخاب کنی)
حق انتخاب داره.می تونه بشه.من «فقط» امیدوارم که نشه.
تو همه چیز رو داری سطحی و ظاهری می بینی.من از حجاب یه دختر حرف نمی زنم .از سست و ضعیف بودنش می گم...از اینکه فراسوی دنیای مادی ،دلگرمیها و عشق های بزرگ داشته باشه.
حداقل با خودت مقایسه اش کن.تو سن مهراوه با وجود همه ی رنج هایی که کشیده بودی تو تنهاییهات تکیه گاهی بجز آدمها داشتی...دخترت چی داره؟
من نمی ذارم اونو بفرستی پانسیون...مث بچه گنجشکیه که لخت و لرزونه(من فک می کنم بخاطر مامانِ بد بودنم لیلی قوی بار اومده.اما شایدم اشتباه میکنم)...مسیر زندگی آدمها رو میشه عوض کرد...فقط یک قدم به سمت خداوند برداری ،صدها قدم به طرفت می آد وغرق بوسه می کندت.
حق کاملا" با توه.من عاشق ماده و سطح شده ام.خیلی خوبن.برای مغز من بیشتر جوابگوه...بنظرم آدمها همه تنهان و تکیه گاهشونم خودشن و دیگرانن.خدا غیر از تو وبقیه ی آدمای خوبه؟!
واقعیت اینه که هم مغزت و هم تفکراتت از جنس فراسوی مادیاته...اما تلاش میکنی خودتو از اون ها دور کنی...مرغ باغ ملکوتی...
:)))کاش تلاشم ثمر بده
باید چیزای خوب دنیا رو بهش نشون بدم...
دیدی گفتم تو خدایی؟مامانم هست.آقای بابای منم..
چیزای خوبی که سخته پیداشون کرد.سخته دیدشون.به ظاهر دیده نمیشن.رنگی ندارن.اما هستن.
یه شب خاصی "لیلی" رو بردم مسجد .شاید روز مباهله بود.یادم نیست.گفتم پیشم بشین تا کمی قرآن بخونم و بریم.همه مناجات می کردن و لذت می بردن اما اون فقط نگران بود و می گفت زود بریم تا آدما رو نبینه(الهی بمیرم ...طفلک من)
اونم از چیزای دیگه ی دنیا لذت می بره.عیبی نداره.
من با تمام وجودم سعی می کنم به خداوند امیدوارش کنم...دلگرمش کنم 
وبرای این کار چون از خداوند خواستم کمکم کنه،مطمئنم خداوند اونو در آغوش می گیره...خدا رو هیچکس نشناخته...اون جذابترین،کاملترین و زیباترین معنای هستیه...زیباترین و وزین ترین عشق.
نمیخوای این عمیق ترین معنای هستی رر بیشتر بشناسی؟...بزرگترین هدف زندگی اینه که ذره ای بهش نزدیک بشی.ذره ای....
نع :))) من کودنتر از این حرفام :)) به جون بچه هام این شوخی نیست...دارم راستشو می گم.
تو خیلی میفهمی.خیلی...اما این تصورات شیطون درونته.خیلی راحت و آسون بذارش کنار
اگه به شیطان اعتقاد نداری یا ضعیف فرضش می کنی همین تفکر شکستت می ده و اسیرش می شی.شیطان می تونه در وجود ما خیلی قوی و ریشه دار باشه اما احساسش نکنیم...چون ساده لوحیم
صدای درختای جنگل همسایه ات رو می شنوی؟همه با هم ذکر "الودود" می گن.

۶ نظر:

Gregor roquentin گفت...

:)
چه صبر و تحملی دارید! من بودم کار به جاهای باریک می کشید فکر کنم...

bitaa b گفت...

حق مادری و اینا...

مانا گفت...

سلام. واقعا این خانم دکتر نازنین ما چه جوری تونسته خدا رو اینجوری ببینه من که در بیشتر موارد ازش می ترسم تا این که فکر کنم عاشق ماست واقعا اگه تونستی بفهمی من یکی رو هم دریاب لطفا

bitaa b گفت...

سلام!خوبی؟
راستشو بخوای این موضوع برای منم از عجایب روزگاره.آخرشم به این نتیجه رسیدم که این کار یه "ژن" میتونه باشه فقط.بابا هم همینجور قوی و سخت وخوشحال ،تسلیمه و درضمن اصرار داره بقیه هم باشن.خواهرکمونم همینطور.
وبه قول تو ،اونم خدایی که اونا تعریف میکنن؟

bitaa b گفت...

امروز که از نجف می گفت دلم خیلی می خواست تو هم بودی مانا! داره عید امسال قبل از مکه ،میره نجف.مامانم با خودش می بره.میگفت از پارسال که نجف رو دیده هر ماه خوابشو می بینه.می گفت انگار سرزمین خودشه.انگار یه زمانی اونجا بوده و از همه جای دنیا آرامش بیشتری داره.میگفت انگار خونه ی پدر آدمه...از بی برقی و زباله های توی خیابون و ایناشم گفت البته(:
کاش حرفای خودشو می شنیدی.هیجان و شوری که وقت تعریف کردن این چیزا داره ،آدمو واقعا" وسوسه می کنه.

ناشناس گفت...

باهارخانومت خیلی عالیه... ولی این هیچی از عالی بودن تو کم نمی کنه..... چقدر خوش به حالت که همچین باهار خانومی داری... و چقدر خوش به حال باهار خانومت که همچین تویی داره...