۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

هوس های خوب

من و نانا تو کوچه ایم.نانا سوار جیپ زردش مشغول رانندگیه. من تمرین خوشنویسی می کنم.
-(بو می کشه)از این نونا میخوام که بوش میاد.
-این نون نیست .یکی داره بادمجون سرخ می کنه.می خوای بریم بخریم،مام درس کنیم؟
-مزهءبوشو میده؟
.........
-بابا من امروز بادمجون خوردم معرکه بود.
.....
واقعا"بادمجون سرخ کرده ای که یه 4ساله هوس می کنه ،معرکه میشه.مرسی همسایه...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

آدم بد


دلم برای این جوجه ها خیلی میسوزه.پشت در تراس وامیستن و تا در باز میشه میدون تو من مجبور میشم با پام هولشون بدم بیرون.نمیدونم چرا اینکارو می کنن.فکر نمی کنم غریزه خالی باشه.اونا از تنها موندن میترسن و نمیدونم چرا اینهمه به آدما اعتماد دارن.وقتی میرم تو تراس میان نزدیکم همینجوری می ایستن و آروم میشن.می دونن تو تراس تنهان.می دونن ما اونطرف اون در بسته ایم.می خوان پیش ما باشن.بعضی صبحا با نانا می بریمشون تو حیاط تا آفتاب بخورن و یه کم راه برن.اما تو آفتاب شل میشن.ولو میشن.بخصوص سبزه.اول نوکش آروم میاد پایین و میچسبه به زمین.دیروز ما همونجا تو حیاط جاشون گذاشتیم.اومدیم در پارکینگ رو باز کردیم و می خواستیم بریم تو خیابون تا نانا دوچرخه سواری کنه.یه هوسر و صداشون بلند شد.فهمیده بودن رفتیم.صدامون می کردن.از لابلای ستونا دیدم که چطور دنبالمون میگشتن.نانا رفت دنبالشون همینکه دیدنش شروع کردن به دویدن...
   خیلی دوست داشتم می آوردمشون تو خونه ومامانشون می شدم؛اما واقعیت اینه که حتی تحمل ریختن یه پی پی کوچولوشونو تو خونه ندارم.برا همین اعصابم داغونه.

   همسایه طبقه چهارم-خانم ج-رو تو پارکینگ می بینم.اون یه عالمه داستان داره از روزای تلخ و شیرین زندگیش.اگه یه نویسنده بودم با داستانهاش، "گلی ترقی"رومیذاشتم تو جیبم.

    خاطره ها گفت از یه جوجه در سال های پیش....اون هم مهربونه هم با حوصله...اما من هرکاری کردم نتونستم اونطوری که اون گفت یه لباس تنشون کنم که کار پوشکو بکنه.هر کدومو می گرفتم اونیکی با نوکش منومیزد.انقدر جیغ و داد کردن که پشیمون شدم.

   احساس بدی نسبت به خودم دارم....اونا خیلی کوچولو هستن....عین بچه هان...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

من ونانا/4

دومین روز بود که به مهد میرفت.دیروزش ناراحت شده بود چون به نظرش هم طولانی بود هم بعضی بچه ها با صدای بلند داد زده بودن.نمیدونم چرا بچه های من اینهمه از صدای بلند اذیت میشن.به مربیش گفتم :اگه خسته شد به من زنگ بزنید سریع میام.گفت: بله ،چشم.
بعد از سه ساعت متعجب از اینکه نانا خسته نشده رفتم دنبالش.پرسیدم:بهانه نگرفت؟!نگفت زنگ بزنید؟گفت:چرا.ما گفتیم زنگ زدیم به مامانت ...میاد حالا...
رو سرم شاخای نامرئی سبز شدن.می خواستم بپرسم:چرا خانوم باهوش!؟خواستین اعتمادشو به من.....نپرسیدم....تشکر کردم  وخداحافظی.
****
امروز با حال گرفته،جنگ و دعواونگرانی  آماده شدیم برای رفتن به مهد...در پارکینگ که باز شد،چشمش که به قطره های بارون بهاری افتاد گفت:من عاشق "رینینگ"م...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

من و خدا/2


سه شنبه-صدای نانا که از اتاق داد میزنه اول گوشامو بیدار می کنه.میخوام مث دیروز از جام تکون نخورم وبگم خودت پاشو بیا وتا آخرم سر حرفم بمونم اما نمیدونم چرا بلن میشم و خواب و بیدار میرم سمت اتاقش.یه مکث میکنم دم در ببینم حکمش چیه هنوز میخواد تو رختخواب بمونه یا بیدار میشه و میاد تو هال:بیا بغلم کن منو ببر .میام بگم کمرم درد می کنه-واقعا"درد میکنه- خودت راه بیا اما میشینم لبه تخت کولش می کنم و پا میشم.از تاریکی اتاق نانا داریم میایم بیرون که چند سانتی پام یه ...این چی بود؟!ماره؟! به سرعت میام عقب.فکر میکنم حتما"میاد به سمتم .ولی انگار ترسیده .میره زیر در.میدوم بیرون .نانا رو میذارم رومبل و ازش میخوام تکون نخوره.آقای بابا که ممکن بود اون موقع تو یه شهر دیگه یا تو یه جلسه مهم باشه،تونست تا 3-4 دقیقه دیگه خودشو برسونه خونه.باهم حساب مار طفلکی رو رسیدیم.البته اون موقع نمرد.آقای بابا تونست بفرستدش توی یه ظرف شیشه ای و با خودش ببره.همه مون ترسیده بودیم حتی آبان که اصن ماره رو ندید وبه خصوص آقای بابا که بعدش کلی سر ساختمون اوساکارا ترسونده بودنش که این یه بچه ماره و مادرش هم حتما"هست و ...

     خانوم "سین"شیشه گنده پشت اجاق گاز رو میندازه میشکنه.چه صدایی!خیلی نگران وناراحت میشه .بهش میگم اینجور وقتا فکر میکنم این یه بلا بود که اینطوری گذشت از کنارمون.اونوقت خوشحال میشم.توام ناراحت نباش.مث همین ماره که ممکن بود...

      من می گم خدا بود که امروز نذاشت نانا تنها بیاد ویه وقت اون ماره بترسوندش.نذاشت با پاهای خودش با اون پوستای نازک  ولطیفشون بیاد.نذاشت آبان صب وقت رفتن به مدرسه ماره رو ببیندش.نذاشت ماره ما رو نیش بزنه...آقای بابا میگه اگه زده بود چی میگفتی؟...من ساکت میشم و فکر می کنم.اونوقت یاد پارسال می افتم که وقتی در اوج شادی و خوشی با اسکیتای تازه ام زمین خوردم و پام شکست چطور یقهءخدا رو گرفته بودم و باگریه و فریاد می گفتم چرا؟تازه همه چی داشت خوب می شد؟چرا اینهمه بیرحمی؟والبته بعدش که حالم بهتر شد فکرای بهتری کردم.میدونم که مسخره اس.خیلیم مسخره اس اینکه...(نمیگم چی).اما من تو رو "می خوام".می خوامت تا وقتی مواظبمی یه عالمه خوشحال بشم و وقتی پام میشکنه شبا بگم بغلم کن تا خوابم ببره وتو موهامو نوازش کنی واشکامو پاک کنی وبگی خوب میشی...

      مریم-یه دانشجوی خوب باسواد که خیلی دوستش دارم-برام یه مسیج داده بود که:«دیگر آفریدن هیچ خدایی به دردسرش نمی ارزد!!!» ویکی دیگه:«پروردگار من!پروردگار من!چرا مرا تنها گذاشتی؟(واپسین کلام مسیح بر صلیب)»

      با خدای مسیح و محمد وابراهیم وموسی وبقیه کاری ندارم؛حتی به بی خدایی مریم که هنوز خیلی جوونه هم اعتراضی ندارم؛ترسا میگه خدایی که نشه اثباتش کرد به درد نمیخوره؛اما خدای من برام خوبه...واگه نبود ،تنهاتر بودم...

       و فقط می خواستم یادم باشه...

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

«ما کدومیم؟»

  نوشته زیر رو از یکی از پست های وبلاگ "توکا نیستانی" کپی کردم.فکر می کنم برا همه ما پیش اومده."همه"؟...خیلی دلم می خواست بدونم چند نفریم.اقلیت یا اکثریت.با اعتماد به نفس ویژه ای که دارم جوابم این وقتا معلومه که چیه.بعدش فکر می کنم باید یا برم یا اگه نمی تونم برم ساکت بشینم و دیگه دعوا نکنم....

    
یه چیز دیگه ای هم هست که برام سواله .بعید می دونم بتونم از آقای نیستانی بپرسم.دعوا کردن میتونه باعث بشه تو همون گروهی قرار بگیریم که داریم باهاشون دعوا می کنیم برای کارای بدشون؟من که اکثر وقتایی که سر همچین چیزایی دعوا می کنم بعدش بیشتر احساس گناه می کنم تا رضایت.یادمم نمیاد تونسته باشم با آرامش به کسی اعتراض کرده باشم.

تقریبا"همیشه در نهایت عصبانیت بوده...


«اواسط دهه‌ی هفتاد با وساطت یکی از همکاران و به دعوت شهرداری "نانت" همراه با چند هنرمند ایرانی به فرانسه رفتم تا در یک نمایشگاه گروهی شرکت کنم. برنامه‌ای که میزبان فرانسوی تدارک دیده بود شامل حضور در نمایشگاه، چند روز گشت و گذار در شهر و نهایتاً شرکت در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ با گروهی از دانش‌آموزان مدارس می‌شد که همگی به خوبی برگزار شد. روز آخر، خبرنگار یک رادیوی محلی مصاحبه‌ای با گروه ما ترتیب داد. کنجکاو بود بداند ما- مردم ایران- آینده‌مان را چطور ارزیابی می‌کنیم... به نمایندگی از خودم امیدوارانه از آینده حرف زدم و برای این‌که به مرد فرنگی ثابت کنم مستحق این آینده‌ی بهتر هستیم تا توانستم از ایران و ایرانی تعریف کردم، گفتم موقعیت مردم ایران در خاورمیانه ممتاز است، گفتم مردم ایران ملتی جوان، درس‌خوانده، باهوش، فهمیده، زیرک، هنرمند و با استعداد هستند، گفتم نقاش‌ها، عکاس‌ها، نویسنده‌ها، فیلمسازها و روزنامه‌نگارهای ما دست کمی از همتایان اروپایی‌شان ندارند... خبرنگار فرانسوی بسیار صبور و مؤدب بود، حرف‌هایم را ضبط کرد و رفت.

سفر به خوشی تمام شد و در فرودگاه شارل دوگل، سالن انتظار پرواز پاریس- تهران، نشسته بودم که با مهندس جوراب سفیدی که اصرار داشت پاهای عرق‌کرده‌اش را زیر دماغ من باد بدهد جر و بحث‌ام شد. سوار هواپیما که شدم با هموطنی که با اعتماد بنفس تمام کیف‌دستی کوچک من را از جعبه‌ی بالای سرم بیرون انداخت تا چمدان پر از شکلاتش را جا بدهد دعوا کردم. یک ساعت بعد با مسافری که اصرار داشت کنار پنجره بنشیند اما بخاطر ورم پروستات هر ده دقیقه یک‌بار، بعد از لگدکوب من، به دستشویی می‌رفت حرفم شد. بعد از آن با مردی که در صف تاکسی فرودگاه مهرآباد از من جلو زد دعوا کردم و سرانجام جلوی در خانه‌ام با راننده‌ی تاکسی فرودگاه که بیست "یورو" اضافه می‌خواست- ریال قبول نمی‌کرد- دعوا کردم تا تمام دلتنگی سفر برطرف شود... »
   

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

او و من


او همیشه گرمش است.من همیشه سردم.تابستان که براستی هوا گرم است،جز اینکه گلایه کند که بسیار گرمش است،کار دیگری نمی کند و از اینکه می بیند من،شب ژاکت می پوشم کلافه می شود.

او برخی زبان ها را خوب می تواند صحبت کتد.من هیچ زبانی را بلد نیستم خوب صحبت کنم.او حتی زبان هایی را که نمی داند به طریقه ای که خاص اوست موفق می شود صحبت کند.

او حس جهت یابی خوبی دارد.من اصلا"در شهرهای نا آشنا،پس از یک روز،او همچون پروانه ای سبکبال می گردد.من در شهر خودم هم گم می شوم وباید برای بازگشت به خانه ی خودم پرس وجو کنم.او از پرس وجو کردن نفرت دارد.وقتی با اتومبیل به شهر نا آشنایی می رویم،دوست ندارد پرس وجو کنیم وبه من حکم می کند که نقشه ی شهر را نگاه کنم.من بلد نیستم نقشه های شهر را نگاه کنم.از آن دایره های قرمز گیج می شوم واو عصبانی می شود.

...

برای من هر فعالیتی به شدت سخت،پرزحمت ومبهم است.بسیار تنبلم ونیاز مبرمی به تنبلی دارم.وقتی می خواهم چیزی را به سرانجام برسانم،ساعت های متمادی روی مبل دراز می کشم.او هیچ وقت تنبل نیست.همیشه کاری انجام می دهد.با سرعت بسیار.موفق می شود در یک روز واحد یک دنیا کارهای مختلف انجام دهد...

خشم او ناگهانی  است و مثل کف آبجو لبریز می شود.خشم من هم ناگهانی است.اما مال او فورا"بر باد می رود ومال من برعکس،اثری غم انگیز و ماندنی،وفکر می کنم بسیار کسل کننده باقی می گذارد....

قسمتی از کتاب فضیلت های ناچیز،اثر ناتالیا گینز بورگ