۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

395

تا می خوای یه غر بزنی میگن منفی باف و بدبین ونگاه سیاه و...
تا دلت بخوادم که میریزن تو همه شبکه های اجتماعی از این متنای سبک و مفصل مثبت اندیشی...

اما من واقعا بعضی وقتا باید بگم :چه قد خسته ام...کاش دیگه تموم میشد...
حالا تو هر اسمی که می خوای بذار ...من باید بگم...

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

394

دوشنبه : وقتی می رم به کفاشی دوست قدیمی،آقای کفاش خیابان شش متری یکطرفه ی پر چنار شماره ی*....(یادم نیست شاید 22)تا اون یک عالمه تعمیراتیامو بگیرم ،یک جفت بند کفش سبز برای کفشای نانا می گیرم...همینطوری...وقتی بند کفشاشو عوض می کنیم ،اون یکسره از خوشحالیش و آرزوی داشتن همچین بند کفشی حرف می زنه!
فک می کنم الآن وقتشه که یاد بگیره بند کفشاشو ببنده و یادش می دم(بعله ...8 سالشه و هنوز بلد نیست) هیجان و خوش حالیش بعد از یاد گرفتن واقعا" دیدنی بود...انقدر که  دلم سوخت که نمی تونم هر روز یه کار تازه یادش بدم ):
*اینهمه طولانی شد چون اون کفاشی مهمه .مثل فروشگاه های دیگه ی این شهر که  با صاحباشون دوستیم.

***
سه شنبه : فوق العاده بود و عالی.هنوز بابتشون ذوق زده ام.البته لابد برا همه از این اتفاقا زیاد افتاده از بعد آشنایی با اینترنت.اما من باب اسفنجی ام.من رو پا هام بند نمیشم از خوشحالی از اون وقت نتونستم  هیچ کدوم از کارای خونه رو انجام بدم و اون مطبخ به کمکم اومده وگر نه نمیشد توش زندگی کرد.بوی سوختگی غذاها که دیگه هیچی...و حتی کلاس رو تحمل می کنم تا تموم شه و سریع عین عین یه معتاد هنس فری ها رو بذارم تو گوشم ...و باید برم یه سی دی بگیرم که واسه مامانم بفرستمشون
دیروز لیلی گفته بود براش دنبال  یه نقاشی که...اما  اصلا" نمی دونم چطوراز یه جایی سر در آوردم که آهنگهای قدیمیی که خیلیاش رو فقط تو بچگیم با این اجرا شنیده بودم جمع آوری شده بود.نمی تونم تو صیف کنم حالم چه جوری بود.تا همین حالا...و تا بدلیلی خاموشش می کنم ،دلم واسشون تنگ میشه.و دارم دیوونه میشم که به مامان برسونمشون...کلا انرژی هم خوانی یک گروه - حالا هر گروه و هر چی- برای قلب  من زیادیه.وای به اینکه بعضیاشو با صدای مامان می شنیدم(اینو:یک شاخه گل در دستم    سر راهت نشستم   از پنجره منو دیدی   مثل گل ها خندیدی)
تقریبا واسه هر کدوم از هم سن و سالام فرستادم همینطور خوشحال شدن...حالا همینطورشو نمی دونم :) اما خوشحال شدن...وقتی دومین آهنگو واسه ارمغان فرستادم برام نوشت: واقعا داری با احساسات من بازی می کنی بیتا جان!(چشمک و لبخند)براش نوشتم یاد سوپر اسکوپ افتادم.گفت که تازگی سی دی کاملشو خریده.
***
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
......
نه بارانم که گلی دمد از نفسم
نه طوفانم که بلا رسد از هوسم
.......


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

392

پیام های تبریک با ده ها شاخه ی گل و برگ و قلبهای رنگی فقط اشکام رو سرازیر می کنن...
غروب به باهار زنگ می زنم.همون لحظه می رسه.خسته ی خسته.
کاش دستم میشکست و شماره اش رو نمی گرفتم تا خسته و کوفته ی ترافیک لعنتی تهران و دانشگاه و اونهمه کار و با سر درد پای تلفن اون جور گریه کنه.هنوز شوکه ام و هنوز حرفای گریه آلودش رو میشنوم و هنوزم شوکه ام . حالا می فهمم که اونم این چند روزه که خبری ازش نبوده حال خوشی نداشته.
کاش "میم" جایگاه خودشو تو این خانواده می دونست .کاش حرفای منو باور می کرد.آخ چه احمقم؛کاش حداقل باهارو می فهمید.
من فقط توضیح می دم،حرف می زنم و سعی می کنم قانع کنم اما باهار با همه ی قلبش محبت می کنه.و "میم" برای محبتای اون ارزش قائل نمیشه.هر بار به بهانه ای روشو برمیگردونه، اخم میکنه ،قهر می کنه و هر بار این باهاره که دوباره می ره روبروش و در آغوشش می گیره .مث یه مادر،مث یه پیامبر،مث خدا.
تمام این قصه های شاد  رو بابا به این روز درآورد.ممکن نیست ببخشمش.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

از ماشین تا دانشکده راه درازیه وبخصوص اگه تو کوچه های اینوری پارک کنم.با اینکه کوچه ها پردرختن و شاخه ها پر گلن و هوا خوب اما من تنبلم و اون راه برام دوره؛بخصوص که همیشه هم دیرم شده. اما مدتهاست که به جای اینکه برم تو خیابون و بعد دوباره برم تو کوچه ی دانشگاه ،از وسط یه درمونگاه رد میشم.باید از در اورژانس وارد یه سالن پر از میز و منشی  شم.همیشه روبروم یکی از این منشیای ...(دوست دارم مودب باشم)نشسته پشت میز.و دکتر نسبتا"جوونی که تو اون ساعت معمولا" دم اتاقش ایستاده( قبل از این دوبار بخاطر گلودردلیلی و آنفولانزای آقای بابا دیده بودمش.شکل  پزشکا نیست شکل نقاشا یا نوازنده هاست  اما از نوع خنده دارش).اون تنها کسیه که به رفت و آمد عجیب من توجه می کنه.یا من اینطور فکر میکنم. بعد میرم تو یه راهرو که روی نیمکت هاش چند نفری بیمار نشسته ان و بوی غذا تو ی راهرو چنان پیچیده که خدا به گرسنه ها رحم کنه.ینی از صبح به این زودی آشپزیو شروع میکنن؟ دوباره میرسم به یه سالن بزرگ .یه داروخونه اینجاس.یه بار از بس عذاب وجدان داشتم رفتم ازشون یه ضد آفتاب خواستم.نداشتن .نود درجه به راست می پیچم و از جلو آدمایی که منتظر عکسبرداری نشسته ان و اتاقکهای شیشه ای با مسئول های جورواجور میگذرم تا برسم به در شیشه ای بزرگ  که میرسوندم به حیاط پشتی.اینجا چند نفری از خدمه همیشه در حال رفت و آمدن.زن هایی که همون راه رفتن معمولیشون دردای پا و کمرشونو فریاد می زنه.زنهایی که توی چهره های کم سن و سالشون پیری و خستگی نشسته.مردا هم همینطورن.اما بالاخره ...این موضوع در مورد زن ها غم انگیز تره.
همون اول یک عالمه پله ی بتنی با عرض سه متر وبالای پله ها یه درخت خیلی بزرگ و خیلی خیلی خوشگل.واین بالا 7-8تا ماشین پارک کرده ان.در این پارکینگ درست روبروی دانشگاه من باز میشه. یه در کوچولو هم   اون ور تره که اگه در پارکینگ بسته باشه از اونجا می رم. راهم خیلی کوتاهتر میشه و اصلنم مجبور نیستم اون قسمت شلوغ خیابون رو ببینم....اما... اما موقع عبور همیشه احساس می کنم یه دزدم یاااا یه مجرم.یه خلافکار.و منتظرم یه روز یک کدومشون بیاد و بگه:شما.... و اینه که این مسیرو با یه استرس تازه و بی سابقه طی می کنم که خیییلی خوبه و خییلی دوستش دارم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

390

امشب که رفتم به گلها آب بدم دیدم پیچ امین الدوله یک عالمه گل داده...خوش بو و تازه...