‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای بابا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آقای بابا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

صدای آقای بابا می آد که داره فحش می ده به پرسپولیس که عقب افتاده...تا حالا از این کارا نکرده بود (((:
می خندما ...ولی واقعا نگرانم ))):
واصلا اصلا اصلا درک نمی کنم

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

خداحافظ تیمسار! از دست اون صندلی چرخدارت خلاص شدی.لابد...بعیده اون دنیام ازاین خبرا باشه...هست؟
      ...وبعد از باشگاهی که امروز خوب نبود(بخاطر سرعت بیمزهءتردمیل) رفتم مدرسه سراغ خانم شهریه ی نانا.گفتن نیست .پدر یکی از دانش آموزان کلاس اولمون فوت شده ان....به این زودی ام میشه شروع بشه!
       دیگه چیزی نمی تونه حال آدمو خوب کنه.......حتی اتفاقهای خیلی خوب کلاس نانا،شادی بی اندازهء نانا که انگار تو تموم تنش پیچیده بود،کارای معلمش و جایزه ای که به من می ده...
***
     دیروز دعوامون شد.بخاطر اینکه آقای بابا گفت که من اصلا" غذا درست نمی کنم واصلا" هیچ کاری نمی کنم... من گفتم خودش و آبان درست کنن .وقتی روز تعطیله وهمه خونه ان چرا من باید غذا درست کنم؟وقهر شدم...
***
    دیروز گوشه ی وبلاگ حوض نقاشی یه نوشته ی خوب دیدم:
   گاهى اوقات مجبوريم بپذيريم كه برخى از آدم ها فقط مى توانند در قلبمان بمانند نه در زندگيمان!
"سيلويا پلات"
انگاردیروز قبلترش دنبال این گشته بودم...وپیداش نکرده بودم.وقتی فکر کرده بودم چطور یه کسی از اون دور دورا میتونه یه عالمه خوشحالم کنه...کسی که فقط می تونه در قلبم باشه و نه در زندگیم....کاش منم می تونستم.

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

245

"گذشته" خیلی خوب بود.مث ریاضی بود.مث زندگی بود اون وقتی که یهو ناغافل هُلت میده محکم که پرت میشی یه طرفی وحتی طول می کشه تا بفهمی چی شد...خوبِ خوبم ندیدمش،تو خونه می چرخیدم...تلفن صحبت می کردم...اینم شد فیلم دیدن...؟!فیلم شنیدنم نیست.
مقایسه هم نمی کنم.حالا جدایی بد بود یا بهتر...فقط اینکه نمیدونم چرا از حرف زدن معادی،از صداش ،اذیت میشم وقتی دوباره اون فیلمو میشنوم.
***
خون وآزمایش وخواب ،منو ترسونده بود خیلی.(یه ژن از خانوادهء مادری داریم که همیشه به بدترین اتفاقات ممکن فکر کنیم.اونم وقتی هنوز دنیا امن و امانه و هیچ خبریم نیست)..دیدم که حاضرم تا آخر عمرم هر روزش جنگ و دعوا و مرافعه داشته باشیم ،حتی عصبانی بشیم،حتی قهر کنیم،حتی همه ظرفا و شیشه های رو میزا رو بشکنیم و...اما از دستش ندم...هیچکس تو دنیا به قدرِاون خوب نبوده.
***
دیروز یکی از همکارام که یه پسر آذر ماهی همسن نانا داره ،منو صدا کرد و از واکسنی که گیر نمیاد و دیر شده و خطرناکه و  فقط تا فردا فرصت دارید،....یه عالمه حرف زد.بعدم گفت دیگه ببخشید اگه استرس وارد....نمیشنیدم انگار ...نمیدیدم انگار...زانوهام بیحس شدن.یادم اومد که دیشب ساعتای 2و3 شب نانا صدام زده بود و گفته بود از پادرد می خواد گریه کنه و به سختی تونسته بود دوباره بخوابه(اون ژنِ لعنتی دست به کار شد.نه تلفنای آقای بابا و نه حرفای آبان که با خونسردی مشغول بازی با موبایلش بود زورشون بهش نرسید).
هُلم داده بود یه طرفی... وقتی اون خانمای مرکز بهداشت گفتن تا شش ماه بعدم وقت داره باورم نمیشد...آخر یکیشون گفت:مطمئنید چیه؟من کارم همینه.پنجشنبه بیاریدش تا قطره اش هم برسه.
مدرسهء شاهکار که کپی کارت واکسنم می خواد ،معلوم نیست واسه چی میخواد؟
***
امروز تولد نانای من بود...
***
امروز فانیز یه پست گذاشته که:میگه مردایی که انگشت حلقه شون از انگشت اشاره‌شون کشیده تره برای زن ها جذاب ترن!
ینی شدیدا" نگران شدم:)))).خنگ شدم واسه آقای بابا خوندمشم:))

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

6

......
كنون برابر تو ايستاده ام

يگانه بانوى من، ای سياهپوش، ای غمين!

كه مژده آرمت

بهار زير و رو كننده مى رسد

نگاه كن ببين!
«سیاوش کسرایی»


ومی دونم که همیشه این تویی که تازه ترین وخوشبوترین گلها رو می آری(مرسی) و همیشه منم که گلها رو نگه می دارم تا خشک بشن(ببخش)...
با اینهمه؛من هر روز وهر روز و هر روز منتظر بهارم وتو هر روز وهر روز و هر روز بهم میگی نباید منتظر باشم وبه همین باغچهءخشکیده از سرما دلخوش باشم!


ای بهار، ای ميهمان دير آينده...