ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

شاید بدترین بدترین بدترین لحظات زندگی وفتایی باشن که به گناه ها و اشتباه ها و تقصیرای خودت فکر می کنی...😓

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه


چرا نمی تونم یه کار ساده رو بی اشتباه انجام بدم؟با خیال آسوده از اینکه بازم یه پاش نمی لنگه...
هیچ کاری نکردن مث پاتریک هزار بار بهتر از این بساطیه که من راه می ندازم.اصن شاید بعضیا باید هیچ کاری نکنن....
اشتباه های تموم نشدنی و بزرگ تو کارای ساده ی ساده ی ساده حتی...
الان واقعا نمی دونم باید تصمیم بگیرم برای "هیچ کاری" یا ادامه بدم و این بار سعی کنم اشتباه نکنم...


(مراسم یلدای مدرسه بابک):):)

یاد یه کتابی افتادم تو سالهای دور
 یه مجموعه کتاب داشتیم ،نوشته ی کنتس دوسگور.لابد خیلی لوس بودن ولی ما خیلی دوستشون داشتیم.امروز یاد "تلخکامی های سفی" ش افتادم.یادم هست که بارها نوشته ی کوتاه پشت جلدش رو هم خونده بودم درباره ی اینکه سفی دختریه که اگر خوب یادم مونده باشه با مادربزرگش زندگی می کنه و خیلی اشتباه می کنه .اون کم کم و با روش های مادر بزرگش همچنان که بزرگتر می شه،یاد می گیره  که اشتباه نکنه...
این کتاب از مجموعه اش رو بیشتر دوست داشتیم.هم نقاشیهای خوبی داشت(همه ی نت رو دنبالشون گشتم.نبودن اصن.یه نقاشیای دیگه بود اصن) هم به اشتباه های سفی میشد خندید...😭😭😭
من پس چرا هیچ وقت یاد نگرفتم!؟😠😟😟😟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه



[Forwarded from Kimia Gh]
یه چیزی امشب برام جالب بود.من تنها بودم.تلویزیونو روشن کردم اصن نمی دونم چه جوری کانالا دو سه تایی اشتباهی رد شد رفت رو پی ام سی...اصن این کانال رو نمیبینیم هیچوقت.این ترانه همون لحظه شروع شد و انقدر خوشم اومد که تموم که شد خاموش کردم تلویزیونو که هیچی دیگه نشنوم بعدم رفتم تو اینترنت پیداش کردم و اولم فرستادم اینجا و شد این شب نشینی دلچسبی که خودش خاطره شد...

و هنوزم تموم نمیشه دیشب و بهار و خاله....

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

ب
تو بهش بگی کلی خوشحال میشه
حالا میخوای لجبازی کنی بگی نمییییییییگم
باور کن از اینکه تو ازش دلخوری خیلی غصه داره
خودت مگه مادر نیستی
تمام زیبایی زندگی در با هم بودنست
بهم گفته
ب, [02.12.16 19:22]
توحرفاش از اینکه تو درکش نمیکنی ،گله میکنه
ب, [02.12.16 19:23]
باور کن اگه دو روز دیگه از دست بره ،خیلی اذیت میشی
[In reply to Kimia Gh]
نتیجه این تفکر اینه که خودت از زندگی لذت نبری
ب, [02.12.16 19:28]
میدونستی مامان جان روزی که پسر کوچولوش رو از دست داده ،از هول با شکم خورده زمین و بچه 4 ماهش سقط شده
Kimia Gh, [02.12.16 19:29]
[In reply to بهار]
خب.ینی چی؟
ب, [02.12.16 19:30]
[In reply to Kimia Gh]
بهت گفتم بیتا تو زنگ بهش بزن از دلش درآر دیگه
ب, [02.12.16 19:30]
[In reply to Kimia Gh]
هیچی.منظوری نداشتم
.......

 اون و خدا بین من و "ب" فاصله انداختن.وقتی اینا رو میگه یه عالمه از ایینا می فرستم😄😉😂 اما امروز دو بار یادشون افتادم و هر دو بار اینجوری شدم😢😭😟😢
ظهر که تو خونه چند ساعتی تنها بودم و شب وقتی نانا با نگرانی گفت اینجا درد می کنه...این استخون ...و هزار تا خاطره ی ترسناک رو یادم آورد...
"ب" نمیذاره حالا که واقعیت اینقدر آزار دهنده اس ،من حداقل با خیال هام زندگی کنم.اگه خدایی که اونا  تعریف میکنن واقعی ام باشه من ترجیح میدم یه خیالباف باقی بمونم.به قول خود "ب" سرمو زیر برف کنم.

[In reply to Kimia Gh]
یعنی سرتو زیر برف میکنی؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۳, سه‌شنبه

اسکوتر نانا رو گرفتم دستم. وقت نداشتم ببینم میشه تاش کرد یا نه.دیر شده بود.همین جوری فقط دسته اش رو تا جایی که ممکنه کوتاه کردم ،وراه افتادم به سمت دبستان نانا.پیاده.حتی تو کوچه های خلوت...پیاده با احساس حماقت و غصه دار...دیر شده بود...ساعت دو که شد هنوز به خیابون مدرسه هم نرسیده بودم.هوا یه کمم سرد بود.بینیم حتما سرخ شده بود.ژولیده بودم و از ژولیدگیم خجالت زده بودم.مانتوم دو تا دکمه بیشتر نداره وچون گشاده اون جور که تند می رفتم، می چرخید تو تنم.بند کیفمو از رو سرم رد کردم و انداختم رو شونه ی اون وری که مانتو رو نگه داره....بالاخره ام سر وقت نرسیدم.نانا رفته بود اون طرف خیابون و منتظر من بود.دست تکون دادنای منو از این ور نمی دید.همون وقت معلمش از کنارم رد شد و پرسید چی شده؟ به طرز غیر قابل قبولی تر و تمیز و ژیگوله!اینا آرایشای صبه ینی؟!مامان مانی که این طرف پل منو اسکوتر به دست دیده بود رو اون ور پل دیدم که با اشاره ی دست منو به نانا نشون می داد...نانا نمی اومد.اشاره می کرد که من برم اون طرف.خیال می کرد طبق معمول با ماشین اومده ام دنبالش.خواسته بودم اسکوترو قایم کنم و یه جوری سورپرایزش کنم .اما از خیرش گذشتم.اسکوتر رو بلند کردم که ببینه و بیاد.خوشحالیش رو با سرعتی که معمولا نداره داد زد و برقی خودشو رسوند...با اشاره ی دست از مامان مانی تشکر و خدا حافظی کردم.فک کردم اگه به بابای مانی بگه "این خانم دوستت یه کم خله انگار" بهش حق می دم.بخصوص که اندازه ی یه سر سوزن تو وجودش دیوانگی نیس.فقط عقل و آرامش ...اما من درجه ی بیشتری از این خل بودن رو می خواستم.انقدر که مث یه احمق با یه اسکوتر تو دستم اونهمه راهو پیاده گز نکنم....
برگشتن کوله ی نانا و کاپشن گنده اش رو گرفتم و دنبال اون و اسکوترش راه افتادم...
*****

همسایه ی هم طبقه مون یه خانم و آقان و یه پسر که دوسال از نانای ما بزرگتره.هنوز نیومده من یه دعوای حسابی کردم.عین دیوونه ها.عین عین عین دیوونه ها...برای اینکه کیسه های زباله و بطری نوشابه و...از خونه شون شوت میشد توی جنگل و من پدر آقای بابا رو در آورده بودم بسکه هی کارگر آورده بود و وانت وانت زباله های تو جنگل رو جمع کرده بودن.با همه ی اینا اعتراف می کنم که کار من بدتر بود...بعد از اون دیگه دوست نشدیم.خانم همسایه البته با من خیلی خوب و مهربون برخورد می کنه و منو بخشیده انگار.با وجود آشنایی قبلی آقای بابا با آقای همسایه احتمال دید و بازدید بود.اما شایدم این دعوا سبب خیر شد.برا همین که این دید و بازدیدا پیش نیاد...ینی کلا ربطی  به هم نداریم...خیلی خیلی بی ربط...ولی بعد از بیشتر ازیک سال پسرشون، کم کم با نانا دوست شد.گمونم اولش سگشون باعث شد.یه سگ سفید خوشگل کوچولو...حالا مدتهاست که بچه ها اگر خونه باشن تمام وقت رو تا نه شب با هم می گذرونن...بچه ها  اتفاقا به هم ربط دارن.با اینا :کارت بازی ،بد مینتون تو راهرو جلو در ورودی ،فوتبال دستی تو سالن ورزش،ماشین بازی،....مسابقه ی نشانه گیری و پرتاب یه توپ کوچولو تو یه سطل آشغال (:   و....

     

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه




این دفتر رو سالها پیش توی یه خونهی قدیمی یزد پیدا کردم...وسط خاک و خل بین یه عالمه کاغذای باطله.مهر "هدی مرتاض" روی صفحه ی اولش خورده بود.کاش خرابش نکرده بودم.کاش رو صفحات سفید مونده اش جزوه ننوشته بودم....جنس کاغذاش هیچ شباهتی به کاغذای دفترای الان نداره.مث تفاوت کوزه ی سفالی هدیه ی آقای راننده با بقیه ی کوزه ها...