ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

بابک می پرسه:اینجا چی میگه ؟
میگم:می گه فاک*
یهو خشکش می زنه ...مامان !این خیییلی حرف بدیه...زود باش پاکش کن.منم از رو گوشیم پاکش می کنم
میگم واقعا؟نمی دونستم
می گه :خیلی حرف بدیه...
*همین ترانه ی پیش درآمد علی عظیمی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

"تاب"، تا همین اواخر به نظرم در همه ی موارد نقطه ی مقابل من بود ...با نهایت تفاوت...اما اخیرا ،وقتی کمی از پشت دیوارهای " از بچگیمون" اومدیم بیرون ،شباهتهایی پیدا می کردم که شدتش برام عجیب بود...حالا یه مورد هست که می دونم از اون شباهتاس.بعد از تنها صحبتم باهاش بعد از دچار شدنش به سرطان فهمیدم...اینکه هر دومون یه آرزوی مثل هم داریم: با اینکه هیچ ارزشی نداره ولی زنده بمونیم تا این دو تا از خونه هامون برن...
***
بازم باید برم تهران ...تهرانم داره میشه مث ایلام😢

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

مشکل ما ،نه مرگ بود نه درد ،نه فقر.نه ترس ، نه طلاق ،نه جنگ، نه بد بودن، نه ایدز و سرطان و ....
فک می کردم بهتر شده شاید ...نشده بود...امروز پای تلفن دوباره از چیزهایی که وجود ندارن گفت.
***
این جور وقتا سیگارو داشتم.سیگارو می خواستم که باشه و بگم می دونم اگه الان یک دونه اش رو بکشم خوب می شم اما نمی کشم...میخواستم بگم یه راه حلی هست ولی من نمی خوامش...الان نیس دیگه..
***
این یهو از وسط فیلم فروشنده که آقای همسایه هر جور بود بهم انداخت  پرید وسط معرکه ی امروز...به یه فال درست شبیه بود:
مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیس.....

یا که از بارش زانوی من خم میشه...

ذهن گرفتار داری...

سیگار میشم میرم رو لبهات...(صرفا به خاطر ذکر نامشون)

ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه......
(علی عظیمی.پیش درآمد)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

risen

بس که همه تن چشم  شدیم ،اول از همه ظاهر قیافه ی مسیحش بود که برام جالب بود.پوست تیره،موهای فرفری سیاه نه خیلی بلند،و لبخند بی اندازه نمکین...اصن مسیحش بامزه و با نمک بود بیشتر تا ...هر چیز دیگه ای...فک کنم بینیشم کوچیک نبود...از مسیح چشم آبی موطلایی خبری نبود...
بعدشم منو یاد مهربونی باهار انداخت.حتی معجزاتش با مهربونی بود نه ابراز قدرت.کلا معنی معجزه رو نمی فهمم.اما اونجا که دوید به طرف اون مرد بیمارو شفاش داد جالب بود.مث یه زن بود که می دوه به سمت بچه اش.اصن مث زن ها بود...حالا نه که همه ی فیلمه خوب باشه ها...اما مسیحش وقتی آدم میشد ،خوب بود.فک کنم مشکل اصلا از همین شروع میشه که پیامبرا،پیامبر  میشن به جای آدم.
سالهاست که می دونم باهار داره شبیه آدم بودن یه  پیامبر میشه.مث همون اگنس داگ ویل.قبلا بهش گفته بودم که به نوعی اگنس باعث میشد دیگران بد بشن.حرفی که بقیه بهش میگن وقتی بی اندازه و بی چشمداشت خوبی می کنه.....که دیگران رو لوس و پررو می کنه.هر کی که باشن.اون گوش نمی ده.نمی گه برای رضای خدا و این حرفا.میگه اثرشو تو زندگیش می بینه.این بار می گفت اینا رو از همونی یاد گرفته ام که تو میگی توهم داشته...ینی پیامبرو با ناراحتی راستکی نه هیچ تظاهری اینو می گفت.

***
بابک با دوستاش موزیک و ترانه رد و بدل می کنه.این روزا داره رضا صادقی گوش میده |:

***
"لِیلی" اذیتم میکنه.نه اینکه بخواد.اما اهلش نیست که به خواهشای من بها بده.ظاهرا بله ولی در اصلش نه.....ولی هیچی نمی گم.میذارم این کارو بکنه.بازم یه خود خواهی و نامادری دیگه...خوشحال میشم که دارم برای همه ی رفتارای بدم در حقش ،اینجورمجازات میشم.ینی علیرغم ناراحتیم از اینکه فک می کنم داره اشتباه می کنه ،برای خودم که دارم تنبیه میشم خوشحالم.این خیلی بده و کاریش نمیشه کرد...


هاشمی رفسنجانی نه مثل خامنه ای قدرتمند شد،نه مثل منتظری نجات پیدا کرد، نه مثل خاتمی محبوب شد....
تهران تو این ده روز پر از ماجرا بود.
با "ب" راجع به سن و سال  حرف زدیم.همه ی خوبی عمر کم ،تجربه ی کمتر زندگیه...