ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

169

"ب" پیام داده:امشب شب آشتی با خداست....

بی انصافیه وقتی میگی دیگه نمیتونی اینهمه خرافه رو دنبال خودت بکشی و می خوای سبک بشی،بهت بگن:خدا خیلی مهربونه  ها ومث یه پیغمبر واست موعظه کنن که به «خدا»!!! ایمان بیاری!
بی انصافیه وقتی میگی حجاب رو دوست نداری برات از مضرات «برهنگی»! و هزارتا چیز زشت دیگه سخنرانی میکنن....!

پیغام امشب "ب" بی انصافی بود و انقدر ناراحتم کرد که نتونستم حتی به شوخی براش بنویسم:خواستی سفارشتو میکنم...

***
برای یه دوستی وسطای یه نامه ای نوشتم:
میخوام که فقط خدا باشه ومن...بدون قرآن...بدون امام ها...بدون دستورات...بدون تهدیدها...خدا باشه و من و هدیه هاش و لبخنداش وآغوشش...

اگه امشب آرزویی داشته باشم همین رها شدنه...

168

اینجا ،این روزا هوا عالی و بهشتیه...وسط تابستون،کم پیش میاد که اینهمه هوا خوب باشه...اما چند روزه که از خورشید بی خبریم وآسمون حسابی خاکستریه و خونه تاریک....

167

تو فیلم ویل هانتینگ یه پسره بود که گیر می داد...وقتی بقیه دری وری میگفتن یا چاخان میکردن ،گیر می داد...دنبال منطق می گشت واسه "همه"چی...سختگیر بود...
تو اون فیلم ،این آدمو مسخره کرده بود و آدمای مث اونو...آدمایی که همه چی رو جدی می گیرن و بلد نشده ان از کنار خیلی چیزا که بی اهمیتن،بی تفاوت بگذرن..

166

با آقای بابا بحث می کنیم.طبق معمول دربارهء دین و اعتقاد....ومیرسیم به اینجا که اون میگه که خیلی ناراحته که نمازشو نمی خونه ...واز قرآن میگه که گفته از هر هزار نفر ،یه نفر به بهشت میره...
       من می دونم و بهشم میگم که اگر این درست باشه،آقای بابای عزیز من،حتما"همون یه نفره...هنوز هیچ آدمی به خوبی اون ندیده ام...
       نه اینکه آدم بی عیب ونقص یا کم اشتباهی باشه ،اون درستکاره وبا وجدان...
بابا میگه:اول نماز و روزه...اصن خدا تو قرآن گفته که جن و انس رو خلق نکردم مگر برای عبادت...برای رسیدن به کمال بوسیلهءعبادت و....و....و....باهارم میگه خب آره دیگه...همینه...
       من اما میگم :اون کدوم عزیزی بود که می گفت:«عبادت به جز خدمت خلق نیست»؟

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

163

-خیلی عصبانی میشم که این GOOGLE فوضول،bitaی منو اینجوری نوشته:Bita....

*****

-یه دلیلی که bbcرو دوست دارم،ناجیه غلامیه...چون شکل بچه هاس وچون لباساشو دوست دارم وچون بعضی وقتا موهاش خیلی موشه...وچون جلو خنده شم نمیگیره وتا حالاصدای خنده شو شنیده ام...

چرخ های خیاطی

خیاطی می کنم.با چرخ و تکه پارچه ها...لباس نه.دستگیرهء آشپز خونه ان شاید...با طرح هایی ازخورشید،آسمون،زمین....خیاطی آرامش بخشه...و منو یاد مامان میندازه ومامان جان....مامان جان چرخ جالبی داشت.یه چرخ سیاه که روی یه میز قهوه ای چوبی سوار بود.یه میز بلند. روی صندلی مینشست و پاهاشو میگذاشت روی صفحهءفلزی پایین چرخ.اون صفحه حول یه محور که از وسطش میگذشت حرکت دورانی کوتاهی به شکل رفت و برگشت می کرد که باحرکت پا انجام میشدوهمزمان سوزن بالا و پایین میشد....قوی به نظر میرسیدوقطعاتش خیلی قشنگ بودن.شبیه یه مرد بود...
چرخ مامان،اما میز بلند نداشت.شاید اصلا" میز نداشت...یادم نیست...فک کنم نشد اونقدری که "باید" ببینمش که با اون چرخ کار میکنه...برقی بود و سفید وظریف وزیاد قوی بنظر نمیرسید...اما خیلی کارا بلد بود.شبیه یه زن بود...
دوست داشتم یه چرخ از اونی که مامان جان داشت ،داشتم؛اما چرخ من بیشترشکل چرخ مامانه. یه میز بلند براش خریده ام .یه میز که هیچ شباهتی به اون میز قهوه ای نداره...

                                             


161

جای خالی  مامان اندازهء همهءخونه شده.مامان رفت....یه سیگار میخوام...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

160

دقت کردی؟ گفته بود :در این میان قوانین برگرفته ازخرد و عقل جمعی مردمان و نه قوانینِ....
می دونم اینو الآن دیگه همه بلدن.اما وقتی «میم»اینا رو میگه فرق میکنه...بازم بیشتر باور میکنم که خود خودشه...
چرا «میم»ا اینهمه زیادن!؟تو همین وبلاگ فسقلی یه عالمه میم هست...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

159

دوست ندارم اینا رو بخونید...

محمد عزیز من

بهائیت ووهابیت ومسلمانی وشیطان پرستی وبت پرستی یا هرچه که هست، گرایشاتی است که مردمان درعصری ازاعصار بدانها روی برده اند. هرکدام ازاین عقاید اگر بتواند به پرورش انسانی درست وفهیم وبا ادب واهل مدارا واهل انصاف و اهل پاکی واهل خرد توفیق یابد، نسبت به سایرگرایشات مطلوب تر وخواستنی ترخواهد بود. ودرنقطه ی مقابل عقیده ای که مردمانی تند خو وخرافی و بی ادب و ظالم بپرورد طبعاً نامطلوب وناخواستنی است. درعین حال که ما مجاز نیستیم صرفا بخاطراین که عقیده ی خود را برتر می دانیم به دیگرعقاید بتازیم وتوهین کنیم و فرصت های حضوررا ازآنها دریغ کنیم. دراین میان قوانینِ برگرفته ازخرد وعقل جمعی مردمان می تواند مرجع مناسبی برای همزیستی عقاید گوناگون باشد.
«محمد نوری زاد»

157

باهار و بچه هاش اومدن اینجا.خوبه.خیلی زیاد.مامانم خوشحال شد.
***
امروز بعد از ظهر با وجود اصرار آبان برای ندیدن ، "بادبادک باز" رو گذاشتم ببینیم.دفعه اول خودمم کامل ندیده بودمش.کتابشو خونده بودم...بعدش رفتیم باغ بیرون شهر واسه شام.باهار هیچی نخورد.میگفت حالت تهوع داره.بهم گفت که از دستم ناراحته و نباید براش همچین فیلمی میذاشتم واگه می دونست نمی دید...وقتی اینو گفت فهمیدم حال خودمم بده...فهمیدم یه بغض ته گلومواز اون وقت داره فشار میده....
من شروع کردم به تعریف از شخصیت باباهه و اینکه آخرش خوب بود و....
آبان سرزنشم کرد.
***
باهار عجیبه یا من؟

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

156

دلم یه گریه با صدای بلند می خواد.با یه عالمه اشک....
در خونه که میرسم تمرین لبخند میکنم و زنگ رو میزنم...
با التماس از "نانا" میخوام امروز نره بازی چون دیشب خوابای بد دیده ام.خواهش میکنم  پیش من بمونه.راضی نمیشه.ازقبل اومدن من آماده شده.
از دست خرافات خلاصی ندارم.میدونم باید همه رو دور ریخت ،چون آزار دهنده ان.اما ساده نیست .عمو"ع" هم اینو می خواست که همه ءاون نوشته ها رو کاملا" پاک می کرد و همه رو از اول مینوشت...اونم میگفت سخته...اون نمیگه نتونسته.ولی من نتونسته ام.تاحالا نتونسته ام.
اون دل همه رو میبره.این برام خوشحال کننده اما ترسناکه.بنظرم خوشگل نیست.اکثر اوقات لباسای درست حسابی نمیپوشه فکرم میکنم نسبت به سنش کوچیکتره امابقیه یه جور دیگه میبیننش.حتی اون نظافتچی و نگهبان...."اون پسر شماس؟اون خیلی خوبه....خیلی عاقله...من به این پسر بزرگا میگم ازش یاد بگیرن...دستت درد نکنه..چه بچه ای تربیت کردی...."
وقتی میاد میگه امروز یه آقایی همسایه امیر محمد بهم گفت این پسره چقدر خوش قیافه اس،غش غش میخندم...-اینو به کی گفت؟ -به خانمش...میخندم اما میترسم و فرداش دور چشای ریز کره ایش(آبان سربه سرش میذاره) از نیش یه حشره ورم میکنه و قرمز میشه...
***
ودوباره مار...ایندفعه بزرگ بود وحمله می کرد.میکشتیمش ...اما دوباره بزرگتر از پیش زنده میشد... و ورم وسرخی جای نیش روی پوست نرم پسرکوچولوم بیدارم میکنه....
یک هفته  پیش نگهبان ساختمون و سگش یه مار گنده پیدا کردن.نگهبان و دوستاشو دیدم که داشتن با سنگ میزدنش .آقای بابا رفت دیدش.من نرفتم...
***
من توی اتاق انتظار نشسته ام و صداشو میشنوم که به مریضش که خسته شده میگه :حالت صورتت مث یه آدم ضعیف شده.قوی باش...محکم..مث یه کوه...داری کار مهم وسختی میکنی...خیلی سخت...

نوبت من که میشه میگه تو هیچیت نیست.همین الآن حاضرم آمپول بزنم و ببینی که اصلا" نمیفهمی..اما اینکارو نمیکنم...این دستها میتونن اینکارو بکنن چون تو خوبی وچیزیت نیست...اما نمیتونم قول بدم که یه جای دیگه و با یه دندون پزشک دیگه دوباره اذیت نشی...و  منو میفرسته پیش یه دندون پزشک دیگه و میگه مطمئن باش طوری نمیشه.
.بلد نبودم وگرنه 100%التماس میکردم تا آمپول رو بزنه...میدونستم میتونم با خیال آسوده مث همون سالها تو ایلام،روی اون صندلی بشینم و چرت بزنم...حتی اسمشم یادم نمونده...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

صبح

 "ط" از سنندج با یه عالمه گرفتاری نوشته  :هر روز تکراریست،صبح هم ماجرای ساده ایست،گنجشکها بیخود شلوغش می کنند...

"صبح" برای من ماجرای ساده ای نیست...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

از زمین چمن تا روسری

امشب رفتم زمین چمنِ فوتبالِ نانا و آقای بابا رو دیدم...اونطرفم چندنفر داشتن تنیس بازی میکردن...
منم ورزش اینجوری می خوام نه تو سالنهای بو دستشویی و نه با صدتا تیکه لباس
ینی مطمئنم این اوضاع قرون وسطایی زن های بدبخت، نتیجهء پذیرفتن حجابیه که یه خری حدس زد که بهتره که باشه.
الهی بمیرن همه اونایی که حجابو میخوان و اونایی که اصلا"نمیخوان...................
   آخه اینام آدمن که خلق کردی ؟چرا همه اش از یه طرفی می افتیم؟چرا بلد نیستیم  از وسط بریم؟

پیامبرِ خودم

نوری زاد یه پیامبره...من بهش ایمان دارم

هیچکاری

ماجرای باب اسفنجی امروزمون:پاتریک غصه میخورد که برای کارهای درست هرگز ،جایزه ای نگرفته.تو خونهء باب یه اتاق پر از جایزه بود.پاتریک سعی کرد یه کاری رو انجام بده-درست انجام بده-اما نمیتونست و وقتی واقعا"ناراحت بود و عصبانی ،یه جایزه براش رسید که روش نوشته بود : "برای انجام ندادن هیچ کاری بهتر از همه" ....طبعا" پاتریک خوشحال شد و شروع کرد به بپر بپر......

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

آدم،خدا

1)همین دور و برا ،تو همین روزا،یه پسر بچه رو می دزدن؛"آدما"؛سه تا "آدم".یه بچهء آدم رو...همه لابد ماجرای تلخ و وحشتناکش رو شنیده ان.اون بچه و پدر و مادرش هی می گفتن که خدا بچهءما رو نجات داد....ونیروی انتظامی...اونا باید خیییییلی قوی باشن که بتونن این داستانو فراموش کنن...وقتی که من نمیتونم بدون گریه کردن حتی بهترین قسمتاشو تعریف کنم

2)امروز نانا رو که میبرم کلاس،خودم میرم دندون سازی.یکساعت معطلی و یک معاینهء سه دقیقه ای.حالا باید برم عکس بگیرم.باید چند تا چراغ قرمز سنگینو رد کنم؟به نانا میرسم؟...منتظر عکسا میشم.از لابلای کرکره های راه راه افقی،خیابونونگاه میکنم.ماشینایی که میان و میرن و آدمایی که رد میشن ...گریه می کنم وبا "خدا"دعوا می کنم.یک عالمه.برای اینکه تحمل اون صندلی نکبت دندون پزشکی رو ندارم.وتحمل اون "آدم"ا که الآن بنظرم بدترین آدمای معمولی دنیان.وبرای اینکه قوی نیستم.وبرای اینکه میدونم میتونستم یکی دیگه باشم...یه آدم قوی...دوباره بعد ازآوردن عکسا یکساعت با نانا تو اتاق انتظار نشستیم.آخر مجبور شدم ول کنم برم نانا رو که خسته شده بود ببرم خونه و برگردم مطب.

میگم:ینی دوباره منو می فرستید پیش یه دندون پزشک ؟میگه:دندونتونو باید رو کش کنم اما من این عصب کشی رو قبول ندارم.دوباره باید برید پیش یه متخصص ریشه...با گریه میگم آخه همه اش چند ماهه  این دندونو پر کرده ام...ماجرای اون پر کردن رو یادم میاد و ....میگم تازه با یه عالمه ماجرا...شایددلش سوخت که نگفت به من چه ارتباطی داره؟!خوب شد که نگفت...اون یه کم عجیب غریبه.یادمه چند سال پیشم چقدرنامه نوشت برام که خارج از نوبت و اورژانسی دندونم رو پر کنن اما همه شون گفتن وقت نداریم.مسکن بخورید خب!منشیا نامه رو به دکترنشونم نمی دادن...
میرم ..تو آسانسور گریه می کنم.تو خیابون گریه می گنم...میرسم به دفتر..آقای بابااون خانومها رو نگه داشته.گریه میره و لبخند جاشو می گیره.اونا شکستگی و خطوط منحنی نمی خوان.مستطیل می خوان و آفتاب...می گم حتما"اهل اینجا نیستین.اینجایی ها نور رو نمیفهمن.درست حدس زده ام...اما اونام اهمیت نماو حجم رو نمی فهمن.از دیدنم خوشحال میشن.خودشون اینو میگن.

خانوما که میرن ماجرای دندون پزشکی رو برای آقای بابا تعریف میکنم.میگه منو می بره پیش دندون پزشک خودش.صدای خانوم سین به آقای بابا میگه گوشی تلفنو جواب بده...میرم تو تراس .گرما و رطوبت بیرون هجوم میاره...پشت ساختمون دفتر یه مسیر سبز با یه رودخونه ...قبلنا صدای آب می اومد،اما حالا اون پایین سرو صدای ماشینا میاد.دارن ساختمون میسازن.باز گریه میکنم...دلم برای آقای بابا میسوزه .واسه همین باید قبل تلفنش تمومش کنم...با بینی و چشای قرمز میرم تو اتاق خانم سین.چقدر آرومه!خانم سین دانشجو قدیمی من و آقای بابا بوده.یکی از بهترین ها.بی اندازه محجوب و با ادب...برای تمام هدیه هایی که فرستاده و تشکر نکرده ام ازش خجالت می کشم.اون نمی دونه...

به مامان نمیگم رفتم دندون پزشکی.نباید بفهمه.تو خواب و بیداریم صداش میاد که دعوام می کنه که چرا رفته ام دفتر که اینهمه خسته بشم.سرم و چشمم درد میکنن. نمیدونم مال اینهمه گریه اس که گیر کرده ان تو سرم؟؟؟

امروز وسط اینهمه ،یاد شب تولد آبان افتادم...حالا هم اینو می خوام:اطمینان....همون اطمینان رو.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

گذشته های خوب

 تو اون فیلم "نیمه شب در پاریس" نویسندهه یه چیزی میگه مث اینکه من یه قرنی  دیر به دنیا اومدم..
امشبم «من و تو» جشن سی و هفت سالگی رادیو رو پخش می کنه. واقعا"حسادت می کنم با اونایی که اون دوره رو زندگی کرده ان و همون وقتام مرده ان...
فک کن تو خوابم اینو می دیدی یه سعادت نصیبت شده بود که بانو دلکش بیاد برات بخونه و روشنک محجوب شعر حافظ بخونه وهایدهءاحساساتی و ویگن ونلی و...وبنان که حتی خجالت می کشید بیاد تبریک بگه ،بیاد کیک ببره و...
البته اگه مثلا"تو همون ولایت خودم بودم لابد از اینم بدتر بود اوضاع..شایدم نبود. خونواده من بیشتر با انقلاب دگرگون شدن و تبدیل شدن به همچین دایناسورایی.قبلش آدمای متمدنی بودن...حالا بابا غصهءشادیها و خوشگذرونیای اون وقتاشو میخوره و میگه به جوونایی که از جوانی عبادت میکنن و به مسجد میان غبطه می خوره...وهر ماه رمضون زنگ میزنه ببینه روزه میگیریم یا نه...و این بار آب پاکی رو ریختم رو دستش(آره؟همینه؟) 

یتیمی...

امروز میم پسرِ بزرگِ آقای میم یکی از بهترین دوستای آقای بابا-که چند سال پیش از دنیا رفت-اومده پیش آقای بابا.مامانش گفته بخاطر بهبود روابط اجتماعی میم.میم هنوز یه بچه دبیرستانیه  ...امروز فکر میکردم "خدا" بعضیا رو خودش میسازه...با سختی...با فشار بی اندازه...با یتیمی...
فهمیده بودیم که بابای اون با همهءوجود به خودش افتخار می کرد.احساس غرور می کرد برای موفقیتهایی که سهم خودش تو اونا بیشتر از هوش و تلاشش،اوضاع خر در چمن مملکت بود.واسه همینم مرد...واسه همون غرور...
شاید اگه اون پدر هنوز زنده بود میم یه تکیه گاه داشت به چه محکمی...وچه احساس غروری می کرد برای داشتنش!چه لذتی می برد از داشتنش!
مطمئنم ایتیمی میتونه از اون یه آدم خیلی قوی بسازه ،یا بشکندش.......اما ..کاش یکی اینو بهش بگه...اگه ندونه درصد  شکنندگی اش میره بالا...البته اون مادر خوبی داره...ینی حواسش هست...
اون یه کمی ،پسر منم هست .به اندازهء یه سفر تا لنگرود ...باندازهءدیدو بازدیدهای فراوونمون...وشام و نهارهایی که با هم خوردیم...به اندازهءبغض امروزم براش،به اندازهء همهء خاله  هایی که بهم گفته بود و من خوشم اومده بود...اون منو خاله صدا می کرد؟؟؟
***
"ب"میگه یتیما انتخاب شده ان...یه جور نظر کرده انگار...میگه براش عزیزن

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

148

1ویل هانتینگ نابغه
2نیمه شب در پاریس
هردو رم باید دوباره ببینم.
****
الو!سلام!
سلام!
روزه می گیری؟
نه.
....!
....!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

...

ینی لازم نبوده حتی این قانون باشه که اگه یه مسلمون خواست دیگه مسلمون نباشه باید کشته بشه،فک و فامیلش خودشون حسابشو میرسن...تبریکات شعبان و رمضانم که تمومی نداره...


اون دوتا میگن توجه نکن به اون دیوارهای بلند که از همه طرف رفته ان بالا تا آسمون.....!هوای خوب اینجا رو بچسب...!


همه اشم تاثیر حرفای مجری اون برنامه نیست ،من خودم یادمه که مامان و همکاراش تو حیاط مدرسه والیبال بازی می کردن و پینگ پونگ وشاد بودن و دوست بودن...اما اینهمه میز پینگ پونگ تو پارکا،هنوز یه خانوم ندیده ام که بازی کنه...دوچرخه سواری جرمه و شادی ام دیگه نیست.آقای ایرانی یه وقتی نوشته بود ج.ا به زن ها کمک کرد...


امروز همراه "میم"رفتیم دیدن خانم همسایه قدیممون تا "میم" تسلیت بگه و اون داستان یکسال جنگ خودش و خانواده اش با مرگ پسرش رو برامون تعریف کرد...میم فردا میره از اینجا...


امروز کیف پولمو گم کردم...


آقای بابا گفته برم تو پارکینگ ساختمونش رو دیوار با سنگ خورده های باقیمونده ی نما و راه پله نقاشی کنم...خیلی خوبه...دیوارهای بزرگ...وبازی سنگای زبر و زنده وکج و کوله...فردا چسب سنگ میارن و فعلا" امتحانی یکی از طرحایی که روزمین درست کرده ام رو می چسبونم رو دیوار...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

نتوانستنها....

بی مسئولیت!بی فکر!بی اعتماد به نفس!بی عرضه!خود کم بین!بمیری!(امروز تراس خونهءطبقهء بالایی آتیش گرفت واونا ترسیده بودن خییییلی...خوابم نمیبره از دست خودم...همه خوابن ..به آقای بابا گفتم یه چیزی بگو بهتر شم.فوتبال می دید.گفت خوب تو در اون شرایط نتونسته بودی تصمیم بگیری....و فوتبال دید...گفتم بازم حالم خوب نشد.گفت یه کم کارت بازی کن تا یادت بره.وخوابید.کارت بازی کردم...یادم نرفت...
*****
میم همسایهءقدیمم ،اومده اینجا.برای ارائه پایان نامه اش.میگه که...ولی هنوز کنار نیومده با شرایط جدید (جدایی)حرفای من کمکی نمی کنن چون حرفن فقط.لابد.میگم باید خوشحال باشه که  زود تصمیم گرفت و هنوز جوون و پر انرژیه .میگم اصلا"نباید غصه بخوره چون طرفش یه آدم غیر عادی بوده و بیمار و...و...و....حرف هیچ کمکی نمی کنه.به هیچکس...اما تحمل غصه خوردن "میم" سخته...
*****
بالاخره موفق میشم تلفنی با "ت"حرف بزنم...می دونم که نگرانه و مردد.میخوام اوضاعشو عالی و خوب نشون بدم.واقعنم همینطور فکر می کنم.میگم بهترین موقع رو برای ازدواج تو انتخاب کردی...زندگیتو کردی و حالا ازدواج...تو دورهءهوشیاری و دانایی...چیزایی میگه که بزحمت جلو گریه ام رو میگیرم...می خوام لال بشم.اما حرفای بیهوده میزنم.میگم من فقط اینو می دونم که خیلی چیزا شر به نظر میان ولی یه خیر بزرگن...ما خیلی کم اختیار داریم...برای ما تصمیمایی گرفته میشه که...وقتی تو با این اتفاق جنگیدی ولی نتونستی مانعش بشی بدون که اون قدرت اصلیه اینطور خواسته.و بدون که برات خوب بوده که اون اصرار داشته...مضحکه که اینطور محکم حرف میزنم در حالیکه به هیچ چیزی 100% مطمئن نیستم...تردیدها چنان دور دست و پام پیچیدن که نمیتونم قدم از قدم بردارم اونوقت اینجور مث یه آدم مطمئن....چیکار کنم ؟"ت" توی یه رنج عجیب و غریب گرفتار شده بود...من تحمل رنج "ت" رو نداشتم...معلوم نیست ...شایدم همهءاونچه که من میگفتم عین حقیقت بود
*****
دلم یه پاکت سیگار می خواد الآن. اما باور نمیکنم سیگار به دردی بخوره ...اگه از دست بقیه کلافه باشی شاید با سیگار حل بشه ولی ...من الآن فقط دلم میخواست که...راه حلی به ذهنم نمیرسه

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

ناتوانایی

آقای مدیر گروه!من حوصلهء....من توانایی جنگیدن ندارم...کلاسای منو حذف کن...وجدان داشته باش حداقل مرد حسابی...خودتو جای من بذار...یادم رفته بود مردا نمیتونن...مستند بی بی سی گفته بودا...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

مرگ

مرگ زشته.پسر همسایهء چند سال پیشمون مرد..آرزو کردم هیچکس اونقدر دوستم نداشته باشه که وقت مردنم غصه بخوره.دلم می خواس وقتی مردم همهء اونایی که دوستشون دارم بگن "آخیش که مرد....راحت شدیم"
یه وقتی برعکس فکر می کردم مردن ،قبل از پیری ،با یه تصادف ،عالیه...

سفر

رفتم شهرکرد...با مامان...آفتاب داشت و آرامش.وماشینای کم...اما خشکی هوا اذیتمون میکرد.آبان اونجا رو دوست نداشت.اون دیگه یه شمالی حسابی شده.اما روح من عاشق اونجا شد.اون خیابونای ساکت و بدون رفت و آمد...درست برعکس اینجا درجهءمحصوریت پایین بود... تلفنی به آقای بابا گفتم روحم اینجا شاده اما جسمم اونجا...چیکار کنم؟
نتونستم به ارتباط "ط" و "م" کمکی بکنم.اوضاع بد بود .من بدترشم کردم.
وقتی برگشتم دیدن دوبارهء این خیابونا و خونه ها دپرس شدم.اما مامان همراهمه وفعلا" باید شاد باشم...